حالا من، خودم رو میگم...
خسته و کوفته از راه آمده، خسته از اینهمه نشدن ها، دارم بین ماندن و غرق شدن دست و پا میزنم و این یعنی همه خنزر پنزرهای بی ارزشی که دور خودم جمع کردم، کوچکترین ارزشی ندارد.
ما باختیم. عمر باختیم و هیچ گناهی نداشتیم.
ما باختیم
#دلنوشته
بزرگ شدیم!
دروغ چرا بهر بود مینوشتم، سیر شدیم، سلولهای بدنمان بیشتر شد، قد کشیدیم و رشد جسمی داشتیم.این بهترین تعبیر برای فرآیندی بود که برای ما رخ داد.
ما، پر از حسرت، پر از تمناهای عجیب (بخوانید عقده) و مملو از گرفتاری های روحی شدیم.
بله بخشی از ما دستش به دهانش می رسید
۱
آنها جدیدترین ها را از کودکی تا نوجوانی تا جوانی و همین حالا تا میانسالی داشتند.
از جعبه های مداد رنگی تا لذتهایی که ما حتی فکرش را هم نمی کردیم.
ما، بیگناه بودیم و البته معدود از ما شد مثل آنهایی که گفتم.
ثروت، اعتماد به نفس می آورد. ما اما، سودای تغییر داشتیم.
۲
@ArthurHovsepian چیزهای خاصی مثل وسیله ای که ما در طراحی مشکل داریم رو کمتر میشه دید یا از روی فیلم و عکس فهمید چه باید کرد...؟
مثال:
طراحی و ساخت ماردون رفت و برگشت برای چیدن مرتب شلنگ روی قرقره
@GratomicAi خیلی ترسناکه
زندگی به سرعت داره تبدیل میشه به مصنوعی!
میترسم دیگه هیچ چیز واقعی در دنیا دجود نداشته باشه. میترسم که این تصاویر، بهمراه صداهای صاف و زیبا یک روزی برامون موزیکال اجرا کنن و ما راضی باشیم.برقصند، مسابقه بدن و ما تماشا کنیم.همین الان هم هوش مصنوعی داره من رو چک میکنه!
توی محله ما، هنوز هم شیشه های خونه ها یکی در میان چسب ضربدری خوردن!
مردم چسبها رو از روی شیشه ها نکندن چون، احتمالا فکر می کنند اعتباری به کار این سیاستمداران نیست.
من اصولا نمیدونم چرا اینقدر یاد بلاتکلیفی های بعد از جنگ ایران و عراق می افتم؟!
گمانه زنی های مالیخولیایی!
#جنگ