۶. دیگه کم کم داشتم می پذیرفتم که این آدم تو زندگیمه و قرار نیست هیچوقت بره ! که از شانسم بیخیال شد و رفت.
خلاصه حواستون باشه آدم هایی که ریجکت رو نمیفهن و یا نمی پذیرن خیلی سمین 🙃
آقا حواستون باشه از ما گفتن بود
تو مشهد اسنپ گرفتم از وکیل آباد به چالیدره .
از اول شروع کرد بچه کجایی و تا کی هستی و اینا
بعد گفت بیا بریم پاساژ رضوان اونجا زعفرون و ادویه و نبات میفروشن سر راه هم هست بخر
و من گفتم نمیخوام بعدا میخرم
بیخیال نمیشد و جلوی مغازه پارک کرد
ادامه 👇
۵. دیدم یه گوشه وایستاد منتظر منه
مثل راهنما سفرها اومد جلو و شروع کرد مجموعه رو توضیح دادن.
گفتم بفرمایید خودم میدونم ولی بیخیال نمیشد.
رفتم نشستم و جوری رفتار کردم که انگار وجود نداره
و چندتا سوال هی پرسید از من و منم انگار نشنیدم و چندبار هم جام رو عوض کردم و دنبالم اومد ...
۴. پیاده شدم گفتم نه خودم میرم پیاده روی دوست دارم.
آقا انداختم یه مسیر دیگه اش رو برم که دیگه این رو نبینم. افتاد دنبالم از پنجره میگفت بیا بشین بریم !
گفتم نه بفرمایید برید به کارتون برسید.
یکم اصرار کرد رفت جلو تو پارکینگ پارک کرد !
بعد از چند دقیه رسیدم دیدم ...
۳. دیدم خودش اومد دستم رو گرفت گفت بیا ببین چیزی میخوای بخر که دوباره یه دوری هم با اون زدم و گفتم بعدا میخرم الان نمیخوام.
برگشتیم سوار ماشین شدیم تا رسیدیم چالیدره گفت کارتت رو بده پول پارکینگ رو بکشم که من گفتم پیاده میرم . گفت نه نمیشه که
بیست دقیقه راهه !!!
پیاده شدم گفتم ..