همهی چیزهایی که خیلی دوسشون دارم، همزمان باعث اذیتم میشن. مثلا آدمی که دوسش دارم، چون خیلی دوسش دارم، باعث اذیتم میشه. یا تهران رو خیلی دوست دارم و گاهی اذیتم میکنه. خب اینجور وقتها باید دور بشم. مثلا از تهران میرم که دوباره از دور نگاهش کنم.
ویگن آهنگی داره به اسم لالایی. هر بار گوش میدم یاد مادربزرگم میافتم. خیلی فکر کردم که نقطهی مشترک این آهنگ و مادربزرگم کجاست و چرا این احساس درونم بوجود میاد، ولی هیچی پیدا نمیکنم.
حدود یک سال پیش این جمله ها رو نوشتم. خواستم بگم امروز بیشتر از یک سال قبل به این زیست ایمان دارم و تمام اون آدمهایی که وقت نوشتن این توییت توی سرم بودن رُشد کردن و این زیست رو از دست ندادن.