میفرستادند توی گوشم هست.
ایشان به معنای واقعی خودشان را واسطه خلقت الهی می دانستند و بر اساس همین اعتقاد بهترین رفتاری که تصور میشد کرد را با مراجعشان داشتند.
هرجا که هستند بهترین ها نصیبشان.
غمگین شدم که دیگه قرار نیست در مطب طبابت کنند.
پسرم را خانم دکتر سهراب وند عزیز به دنیا آوردند. به قدری در طول مراجعات با حوصله، صبر و مهر برخورد می کردند که تصورات من را نسبت به پزشک ها تغییر دادند.
اولین بار که وارد مطبشان شدم عاشق تابلوی زیبای "یا زهرا" بالای سرشان شدم و هنوز صدای صلوات هایی که موقع ورودم به اتاق عمل...
مادر بعد از ۲۷ سال درمان نازایی، مطبش رو بست و به یک خانم دکتر همسن من تحویل داد. صحنه غریبی بود وقتی تابلوش رو آوردیم پایین. با انرژی زیاد شروعش کرد و با دردهای متعدد جسمی بستش.
متوسط هر ویزیتش ۴۰ دقیقه بود و شمارهشو به مریضاش میداد. آخرشم مالیات علیالرأسش از سودش جلو زد. :)
اینقدر مو�� مهاجرت زیاد شده که اگر بخوای بمونی خانوادت به چشم مجرم و بی عرضه نگاهت میکنن و همش تحت فشاری.
موندن با شرایط نسبی خوب هم داره سخت تر از کل پروسه مهاجرت و جامعه پذیری در یک کشور جدید میشه!