Now I'm full of love full of love I wanna share with all people out there, I wanna be a mother so bad which is a sentence I see everyday and I don't even now I LITERALLY want it or I'm just romanticizing having a babychild, now I understand why parents decided to gave birth to us
These days when i see little kids in the streets or trains i feel a strange feeling, it reminds me i used be kid too and i pass my childhood so fast.
I wanna give those kids all my love while they’re not even my kids haha.
I remember when i was a kid everyone loved me so much
Just bc I was the first kid and both my parents were first kid of their family so everyone cared about me I had young anuts and uncles, Everytime we were in a party or ceremony I remember everyone called me to visit them and elder ladies always kiss my checks.
ولی اتفاقا این یه نشونه از اینده بود، نباید بیش از حد بهش دل ببندم و بگم نه بابای من اینکارو نمیکنه، اتفاقا ممکنه بکنه و تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه تا میتونم زودتر مستقل شم و زندگیمو ازش جدا کنم.
خلاصه که همین که هست پدر من من دخترتم حقمه اینطوری صحبت کنم (جمله ی همیشگیش)
اخه خیلی جالبِ، هرکاری دوست داره انجام میده و بعدش برمیگرده میگه مگه من باید به شما جواب پس بدم؟ یادش میره پدر یک نفر، دیشب خواب دیدم بابام همه ی خانوادمون رو به یک نفر دیگه ترجیح داده بود و باهامون مثل سگ رفتار میکرد و خیلی ترسیده بودم با خودم میگفتم نه این بابای من نیست.
کلا دو تا اپشن هست یا مثل بابام زورگو باشم و نذارم هیچکس رو حرف من حرف بزنه یا مثل مامانم منعطف باشم و همیشه خدا به ساز مردم برقصم، قطعا من بابامو انتخاب میکنم و متاسفانه اولین نفری که روش تاکیک های یاد گرفته از بابام رو اجرا میکنم خود بابامِ.
بابام خیلی ادم تاکسیکی هستش و من به عنوان یک دختر میخوام الگوم قرارش بدم، شاید بگید خاک تو سرت اون اشتباه میکنه تو چرا؟ ولی یک دختر وقتی میخواد بره تو جامعه و محیط کار و … مجبوره که گرگ باشه و نذاره کسی بهش زور بگه و تنها تاکتیکی که میتونم پیدا کنم این که مثل بابام باشم.