با صمیمی ترین رفیقم ۱۷ ساله دوستیم و این ۷ سال اخیر رو از هم دور بودیم و شاید سالی یکبار هم رو ببینیم. برای دو تا آدمی که حضوری پرسن هستن حفظ دوستیمون کار سختی بوده و هست.
خلاصه که دلتنگی و تنهایی سالهاست که لحظه لحظه باهامه و دوری از رفیق خیلی سخته
امروز زودی اومدم سوار ماشین بشم که بریم ختم یکی از نزدیکان، در ماشین محکم خورد سمت راست صورتم
با ابرو و لب زخمی و زیر چشم کبود و ورم کرده رفتم ختم
و چند نفر از آشناها فکر کردن رفتم تزریقات زیبایی حالا صورتم رو دکتر ناکار کرده 😒
با ۳-۴تا از رفقام یه ۲۴ساعت رفتیم دماوند یه آبوهوایی عوض کنیم و امروز برگشتیم.
یکی از رفقا الان خبر داد بیمارستانه. کل این مدت خونریزی معده کرده بوده و هیچی نگفت چون جلوی خوشی مون رو نگیره🥲 هی بهش میگفتم دختر تو حالت خوب نیستاا رنگ به رو نداری! میگفت نه واسه خستگیه چیزی نیست
روزهاست که هر لحظه و هر جا گریه ام میگیره…کنترلم روی بغض و اشک چشمم خیلی کمه
مسخره ترین چیزها هم میتونه به گریم بندازه
مثلا وقتی آقای اسنپی داشت شربت نذری میخورد گریه کردم…وقتی فهمیدم ماشینش پنچر شده گریه کردم…