@mohsen13750126 رفته
منظورم اینه که یک دروغگوی ماهر و شخصیت نمایشی پر از اختلال ولی خب به طبع بخاطر اینکه احتمالاً میخواست یه عاشق واقعی بنظر بیاد کلی کار میکرد که به من این احساسهارو میداد، ولی در نهایت کلی آسیب هم زد
ویلیام فاکنر یه جمله داره خیلی عجیب و عمیقه:
«بین غم و تهی بودن، غم رو انتخاب میکنم.»
گاهی آدم ترجیح میدهد از چیزی رنج ببرد که برایش ارزشمند بوده، تا اینکه به جایی برسد که دیگر هیچچیز برایش ارزشمند نباشد.
آدم وقتی عاشق میشه، در واقع داره گاردش رو زمین میذاره و به معشوق این اجازه رو میده که بهش آسیب بزنه. آدم باید خیلی خوششانس باشه که معشوق اونقدر امن باشه که بهش عشق بورزه و آسیب نزنه.
و فقط تونستم جانِ نیمهجانِ خودم رو که گوشهای افتاده بود، همونجا نگه دارم و کم کم دور بشم علیرغم عشقی که باعث میشد هنوز بخوام اون تفنگ رو نجات بدم.
حسی که داشتم شبیه به در آغوش کشیدن تفنگی بود که همه طرفش حفرههایی داشت که مدام بدون وقفه، گلولههای تمامنشدنی به اطرافش شلیک میکرد و گاهی خودش رو هم زخمی میکرد و من میخواستم در آغوش بگیرمش و زخمهاشو التیام بدم و جلوی شکلیکش رو بگیرم. همینکار رو کردم ولی از توان من خارج بود