اوایل بیست سالگی تمام تلاشم رو میکردم آدم تأثیرگذاری باشم.
حواسم بود توی هر محیط و رابطهای همیشه ردی از خودم به جا بذارم. الان زوری برای این مورد نمیزنم. هنوز برای خودم دلیلش روشن نیست. فقط میدونم عطش تأثیرگذاربودن دیگه ندارم. گذر زمان و تغییرات این شکلی عجیبن…
گفت بعضی روابط ممکنه اون چیزی که میخوای رو بهت ندن. بهجاش یهسری چیزای دیگه بهت میدن؛ اما چون تو دنبال همون چیزی هستی که میخوای، همون چیزی هم که اون روابط بهت میدن، نمیبینی و حس میکنی اون ارتباط بیفایدهس. زمان باید بگذره تا متوجه یهسری اتفاقات شی.
نمیدونم چرا یه نفر که نه غریبهس و نه خیلی آشنا باید بیاد با من به عنوان آخرین نفر خداحافظی کنه و بره برای خودکشی. من فقط میدونم کاری از دستم براش برنمیومد و تمام زور خودمو زدم و نشد.بار سنگینی رو قلبم موند که دارم تلاش میکنم برش دارم. امیدوارم تماس آخر رو با خواهرش گرفته باشه
نمیدونم چرا یه نفر که نه غریبهس و نه خیلی آشنا باید بیاد با من به عنوان آخرین نفر خداحافظی کنه و بره برای خودکشی. من فقط میدونم کاری از دستم براش برنمیومد و تمام زور خودمو زدم و نشد.بار سنگینی رو قلبم موند که دارم تلاش میکنم برش دارم. امیدوارم تماس آخر رو با خواهرش گرفته باشه