/هجرت و هجرت». و افتان و خیزان دور میشود. به همه رفتنهای زندگی فکر میکنم. میشد نروم؟ جوابی ندارم. میشود نروم؟ جوابی ندارم. موج میکوبد توی دلم. چیزی مجبورم میکند به رفتن انگار. بلند میشوم. باید بروم.
«هجرت و هجرت و هجرت».
ساعت ٣ صبح است. نشستهام لبه تخت و خیره شدهام به تاریکی محزون زندگی. جوان مستی تلوتلوخوران از توی کوچه میگذرد. صدایش اوج میگیرد: «قصه همیشه تکرار...». نفس عمیقی میکشد. همهجا ساکت میشود. انگار جهان وصل است به حنجره او. کمی بعد میزند زیر گریه. هقهقکنان میگوید: «هجرت و/
راننده تاکسی خط سیدخندان که راه افتاد و ضبط را روشن کرد سیاوش قمیشی گفت: «اون روزا ما دلی داشتیم، واسه بردن جونی داشتیم، واسه مردن کسی بودیم، کاری داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم». آقای مصطفوی گفت: «واقعاً اون روزا کسی بودیم، کاری داشتیم. حداقلش این بود که پاییز و بهاری داشتیم. نه/
/میمیره». آقای مصطفوی مکثی کرد، نفس عمیقی کشید، گلویش را صاف کرد، یقه پیراهنش را مرتب کرد، به تصویر لرزان خودش در شیشه تاکسی لبخند زد، از جایش بلند شد، رفت نشست کنار دست خانم مرادی و گفت: «راستی از نوههاتون چه خبر؟ بهتون سر میزنن؟».
سیاوش قمیشی گفت: «باید پارو نزد وا داد،/
@drealvla واقعاً چی شد که آنِ فضاهامون رو از دست دادیم؟ به قول استاد هوشنگ سیحون: «فضایی که آن نداشته باشد، فضا نیست». مرحوم میرمیران هم در بازدید از کاروانسرای ازهردشتاسب رو به دانشجویانشون فرمودند: «من برم آن پشت.» که نشان از ذهن سیال ایشون داره.
من پیامبر رخوتم. و دستورات خدای رخوت را برای مردم میگویم. و فرا میخوانمشان به سستی و کاهلی. و وعده میدهم رخوتکنندگان را به بهشتی پر از بالشت. و نرمی. و افتادگی. و شُلی. باشد که رخوت برگزینند. و رستگار شوند.