زیر این طاق ملالانگیز داشتم صدف شکستهشدهٔ ذوقم رو بهم میچسبوندم که آمادهٔ تحمل یه روز پاییزی دیگه بشم اما یادم اومد فردا ۶ مهره، سالگرد فوت فرزانه پزشکی، پس بیخیال صدف! شکسته ادامه میدیم و با پرسیدنِ «اگر فرزانه بود اوضاع چیجوری میشد؟» خودمون خودمون رو خونبهجگر میکنیم.
تا اینکه حق به قوه ندارد برابری
غفلت برای ملت مشرق خطر بود
آن ها که چشم دوخته در زیر پای ما
مخفی کشیده تیغ طمع در قفای ما
مقصودشان تصرف شمس و قمر بود
حاشا به التماس برآید صدای ما
باشد همیشه غیرت ما متکای ما
ایرانی از نژاد خودش مفتخر بود
-شمس کسمایی
برای سروشکل دادن به این حسم فلج و بیرمق و بیذوقم، خون به دستام نمیرسه و نوک انگشتام سرد شده نمیخوام جوری بنویسم که قبض روح بشه ولی تو بدون که در اعماق قلبم حتی در بزنگاههای این سرزمین نمیتونم ازت متنفر باشم من و تو رنجهای مشترکی داریم.
از استعمال فعل «بود» که این روزها مکرراً به شکلی نادرست در هر صحبتی به دهنم میاد متنفرم، «اهل شعر بود»، «امیدوار بود»، «عاشق زندگی بود» اگر قراره «بود» بهمعنای عدم باشه فکر میکنم که برای تو همچنان باید از «هست» استفاده کرد، در مقابل تو من موجودی معدومم و شایستهٔ فعلِ «بود».
این نازک مزاجی و سنگینی قلب و درهمشکستگی بهخاطر نزدیک شدن به پاییزه، منتظر باشید که دو روز دیگه خورشید سرد و روزها بیبرکت و صحراها خشک بشن پس گول فانتزی پاییز رو نخورید، قراره عقلی بدون عاطفه داشته باشیم که مغلوب پدرسالاری پاییزه.
@Adorno_Persian گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم، از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام، از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم.
قسمتی از نامهی فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
حتی همین زنهایی که امروز با خیال راحت سوار موتور شدن و در رزمایش شرکت کردند، جسارت امروزشون رو مدیون مهسا امینی و جنبش «زن، زندگی، آزادی» هستن. وگرنه اگه قرار بود به همون قوانین و محدودیتهای قبلی برگردیم، در خوشبینانهترین حالت باید ترکنشین میبودن، نه راکب موتور.