هنوزم ته داستانها که میرسه و میرسم به غم نیمهشب و بیخوابی،میرم اون آهنگه رو از پستو میکشم بیرون باهاش غصه و خنجر و خوردهشیشه قورت میدم، دوباره میذارمش سرجاش تا دفعه بعد
یه ویدئو از تمرین تئاتر پیدا کردم مربوط به ده سال پیش و عمیقا دلم خواست که میشد هنوزم اندازه اون وقت ها آزاد و رها، تاکسیک، لاغر، مهربون و دیوانه بودم.
و همین کافی بود که حالمو بهتر کنه چون یادم آورد:
داشتن روابط قدمت دار از نشونههای زندگی با کیفیته
و داشتن دوست های خوش ذوق از نشونههای خوشبختیه
و البته یکی بالاخره این سم بی کیفیت نجفی رو که هی میشنوم برام تبدیل به شیرینی کرد