من به آرایش دختران، زندگی خصوصی پسران و مسئولان کار دارم. علتش ساده است: ۴۰ سال است برای خصوصیترین مسائل زندگیام مرز تعیین کرده اند، قضاوتم کرده اند، از موهباتی محرومم کرده اند و خیلی بایدها و نبایدهای دیگر. یکبار دیگر بگویم بابت پوشیدن جوراب سفید در مدرسه توبیخ شدهام؟
خداحافظ بابا جان!
چند ماه پیش برای آخرین بار با هم بودیم. هر دو میدانستیم آخرین بار است چون دیگر «جان» مسافرت طولانی برای دیدن عزیزانش را نداشت. مثل همیشه، تمام وقت کتاب میخواند. مثل همیشه وقتی در جایی از کتابی، به روایتی از فداکاری یا شجاعت آدمها میرسد، اشکش جاری میشد...
... آن قسمتها را با صدای بلند برای بقیه هم میخواند. بعضا یادش می رفت که یک بار خوانده و بعدا دوباره همان حکایت را با صدای لرزان تعریف میکرد.
با وجود بیادعایی، در مقابل بیعدالتی بسیار شجاع بود. فراموش نمیکنم اواخر تیر ۸۲، بابا برای سپردن قرار به دادسرای اوین آمده بود تا از زندان ترخیص شوم. دادیار دادسرای اوین، با اخم مشغول پر کردن فرم های روی میز بود. بابا بدون مقدمه، و در میانه اضطراب من که نکند دادیار متکبّر سر لج بیفتد و من را به سلولم برگرداند، شروع به نصیحت او کرد؛ با نقل روایتی از لحظه مرگ مادربزرگم. بابا تعریف کرد مادرش پیش از مرگ به شدت گریه میکرده. او از مادر پرسیده بود چرا چنین می کند و پاسخ شنیده بود: «به خاطر گناهم!» بابا پرسیده بود مگر آخر چه گناه بزرگی بوده؟ و مادرش تعریف کرده بود که در زمان جوانی، یک بار وقتی عصبانی بوده بی جهت در گوش بچهای زده. بابا گفت: «آقای قاضی! لحظه مرگ شما هم میرسد. آن وقت همه کارهایتان توی این دادگاهها و زندانها جلوی چشمتان میآید. این قدر مردم را اذیت نکنید.» قاضیِ معذب، در سکوت گوش میداد.
نمیدانم یادآدوری زمان مرگ به قاضی ممکن بود فایدهای داشته باشد یا نه، ولی خود بابا، به معنای واقعی کلمه با خاطری آسوده از دنیا رفت. سن شناسنامهایش ۹۵ بود، ولی درواقع ۹۸ سال داشت، چون در ۳ سالگی برایش شناسنامه گرفته بودند (صحبت از حدود یک قرن پیش است). تا پایان عمر همچنان آرامش عمیق، حافظه قوی، حس طنز، قلب رقیق، دلسوزیش برای همه و کنجکاوی پایان ناپذیرش را به آموختن حفظ کرد. در مدت کوتاهی که برای آخرین بار با هم بودیم، یک سرگرمی جذاب همسرم و من شنیدن صدای قربان و صدقه رفتن های بابا خطاب به مامان موقع شب بهخیر گفتن بود. موقع مرگ، ۶۳ سال از زندگی مشترکش با مامان میگذشت و دائم پشت سرش از او تعریف میکرد. در همان آخرین دیدار هم، کماکان تکرار میکرد که مامانتان خیلی باهوش است و خیلی مهربان است و خانواده اش یکی از یکی بهترند... و غیره. خانواده و فامیل خودش و مادرم را به معنی واقعی کلمه دوست داشت و با علاقه، خاطرات خوبش با افراد مختلف را روایت می کرد.
بعد از سفر مامان و بابا برای دیدن ماها، حال هردویشان بر اثر استرسهای انباشته بد شد. چون از چند ماه قبل از سفر شک داشتند مجاز به خروج از کشور هستند یا نه. در همان ابتدای سفر، بابا ۶ روز بستری شد، در بیمارستانی که زبان کارکنانش را متوجه نمیشد. ولی با وجود مشکل زبان، آن قدر مودب و تمیز و مهربان و منظم بود که همه عاشق این «پیرمرد ایرانی» شدند. موقع ترخیص از بیمارستان به همراه برادرم، کادر بهداشتی در دو طرف صف کشیدند و برایش دست زدند و زنگی را به صدا درآورند! بابا سردرگم بود که چرا این طور کردهاند. وقتی از بیمارستان خارج شد، تا مدتی نگران بود که به اندازه کافی از پرسنل تشکر کرده یا نه.
در طول عمرش به هر کس توانست کمک کرد تا صاحبخانه شود، ولی در زمان مرگ، او و مادرم بیست سالی میشد که دیگر صاحبخانه نبودند: حاصل یک عمر زحمت را در برای پیشخرید کردن دو واحد آپارتمان به یک بسازو بفروش سپرده بودند و او پول را بالا کشیده بود. بعدا نام آن بسازو بفروش را در گزارشهای خبرگزاریها، به عنوان همدست مقامی قدرتمند در یک پرونده فساد نجومی دیدیم. معلوم نبود که حضرات با آن حد ارتباطات و آن حجم عظیم گردش مالی، دیگر چه نیازی به اندوخته مختصر بازنشستههای مظلوم داشتند...
دلتنگت می شویم بابای مهربان! یادت همیشه در قلب دوستداران بیشمارت گرامی خواهد بود. ممنون برای تمام زحمتهایی که برایمان کشیدی. برای تمام عشقی که به خانواده و فامیل و آشنا و غریبه داشتی. برای تمام خاطره های شیرینی که برایمان به یادگار گذاشتی. آرام بخواب عزیزم!
شام غریبان اون شبی بود که ماه منیر از همسایهها یخ گرفت، چید دور جسد کیان ۹ساله تا جسدش رو ندزدن و بتونه صبح خاکش کنه.
اون شام غریبانی که شما تعریف میکنید رو ما به چشم دیدیم.
#كيان_پيرفلک
برمیگردد، من این ظلم را با خودم تا اتاق بازجویی و سلولهای ۲۰۹ بردم
من فقط خواستم خواهرت باشم و این در کشوری که همه چیز ممنوع است جرم بزرگی تلقی شد
اول تورا از من گرفتند و سپس چون نامات سر زبانمان بود مجازات شدیم
#عاشورا۸۸
چهارده سال گذشت، بعد از آنکه سر و صدای ظهر عاشورا فروکش کرد، تمام خیابانها را گشتیم، هرجا که دری داشت زدیم و اسمات را صدا زدیم، هرچه بیشتر گشتیم کمتر یافتیم
چهارده روز بعد انگار که مثل تمام صبحهایی که میشناختمت و برای صبحانه صدایت میکردم خوابیده بودی، انگار تنها منتظر بودی
اعاده دادرسی موکلم #عباس_دریس در شعبه نهم دیوان عالی کشور ثبت شد. دستور توقف اجرای حکم به شعبه اول اجرای احکام ماهشهر ارسال شد.از همکاران و اساتیدم دکتر بهزادی و آقای نیلی که در اعاده دادرسی وکیل آقای دریس شدند و با پیگیری فراوان دستور توقف را گرفتند سپاسگزارم.
#نه_به_اعدام
بعد از ارجاع پروندهی سرنگونی پرواز به دیوان بینالمللی دادگستری در لاهه عازم سفری جادهای شدم. تلفنم را خاموش کردم تا مدتی با خود تنها بمانم. جاده از شرق کانادا میرفت و در جایی در غرب آمریکا تمام میشد. چند هزار کیلومتری راه بود ولی این چهارمین بار بود که در این چهار سال به جاده میزدم و صدها کیلومتر از خانه دور میشدم.
جاده به جایی در دود برآمده از آتشسوزیها در آمریکا و کانادا میرسید. پس فرمان را به شمال برگرداندم که کانادا باشد. ۹۰۰ نقطه در کانادا در آتش میسوخت که میگفتند بیش از پانصد نقطهی آن غیر قابل مهار است. چند نفری آتشنشان جان خود را از دست داده بودند و همهی جادهها امن نبود. انگار همگی چشمشان به آسمان باشد تا بارش باران، وضعیت بغرنج را به آرامش بکشاند.
مثل همیشه اخبار ایران را در دستگاه الکترونیکیِ دیگری دنبال میکردم. حکم عباس دریس را که با بیرحمی به اعدام محکوم شده است. دستگیری دادخواهان را. فشار مضاعف به خانوادهی کیان را. مبارزهی بیامانِ نسل جوان را که بر قوانین متحجرانه گردن نمینهد. نسلی که میگوید نه. از طرف دیگر ناامیدیِ دانشمندان در کنترل تغییرات آب و هوایی را در رسانههای غربی میخواندم و میشنیدم. اینکه التزام عملی به تفاهم اجلاس پاریس در ۲۰۱۵ ضرورت دارد. اینکه با این وضعیت، محدود کردن افزایش دما به یک و نیم درجه را غیرممکن میدانند. اینکه ۸۰ درصد گازهای گلخانهای را کشورهای ثروتمند و توسعه یافته ایجاد میکنند و کشورهای فقیر اولینها خواهند بود که قربانی میشوند. اینکه خاورمیانه در تحلیلهای آنها جای چندانی نداشت مگر بخواهند به بالاترین دمای ثبتشده در جهان اشارهای بکنند. به اینکه ما ایرانیان خود باید ایران را نجات بدهیم و اگر جمهوری اسلامی همچنان باقی باشد چندی دیگر ایران را به طور کامل غیر قابل زیستن خواهند کرد. در سرزمینی گرم و خشک که بخش بزرگی از آن کویریست چگونه میشود با این بحران عظیم که بزرگترین بحران پیشروی بشر است مقابله کرد.
در راه مثل چهار سال گذشته به راههای قانونیِ کشاندنِ جمهوری اسلامی و سرانش به تمام محکمههای موجود در دنیا فکر میکردم. اینکه ممکن است به زودی پلیس فدرال کانادا هم به پروندهی جنایی در اوکراین پاسخ دلگرمکنندهای بدهد. به مسیری فکر میکردم که در چهار سال گذشته طی کردهایم. به راههای دیگری برای مبارزه با فراموشی. اینکه تمام قربانیان این چهار دهه در بیرحمی و قساوت قربانی شدند و ما برای مبارزه با فراموشی چه میتوانیم بکنیم. در راه خبر درگذشت میلان کوندرا را هم شنیدم که روزی نوشته بود "ستیز با قدرت، ستیز حافظه با فراموشیست". گفتم اگر در خانه بودم شاید چیزی دربارهاش مینوشتم بر ضرورت به یاد آوردن، هرچند اگر رنجآور باشد. به ضرورت به یاد آوردنِ تیرهای خلاص، پنجههای خونین خشک شده بر دیوارها، به ضرورت به یاد آوردن جدارهی سوراخ سوراخِ یک هواپیما، به ضرورت به یاد آوردنِ وصیتنامههایی که به خانوادهها نرسید، تلفنهایی که وصل نشد، پیکرهایی که در پشتبام و نیزار و خیابان بر روی هم انباشته شدند. به ضرورت خانههایی که با بمباران آوار شدند، مادرانی که چشم به راه فرزند ماندند، پدرانی که در تنهایی مو سپید کردند. به ضرورت به یاد آوردنِ آب و آبادانی و جوانی که به دست خودکامههای حوزه و سردارانِ نادانی به خشکی و تشنگی رسیدند.
اما گاه زمانی لازم است تا به گذشته بنگری و هزاران کیلومتر در تاریکی و روشنایی برانی تا به خانهی اول برگردی. دو هفته در گرگ و میش در باران و تگرگ، در هوای دودآلود و در غروبی که ابدیست بروی تا مگر شعلهی رسیدن به عدالت در جایی دلت را گرم کند. و بعد دوباره به خانه برسی. خانهای که از عطر آشنایِ تنِ عزیزان خالیست. در را بگشایی و بدانی کسی منتظرت نیست. تنها عکسهایی بر دیوار و بر میزهای خانه که به تو میگویند فراموش نکن. فراموش نکن و بجنگ.
#دادخواهی
#مهسا_امینی
#ps752justice
🚨 مجری صدا سیما #امیرحسین_ثابتی در تاریخ ٢٨ تیر ١۴٠٢ طی نطقی گفت: "جنبش زن زندگی آزادی انقلاب فواحش متشکل از همجنس بازها و پورن استارها بود"
همان روز، #ثقتی بدلیل لواط از کار برکنار شد. این #عرزشی احمق نمیدانست که #زمین_گرده !!
#مهسا_امینی#سالگرد_مهسا