الان 15سال بیشتر میگذره میخوام بگم یه سری چیزا از گذشته روح ادمارو خط انداخته دلیلشو ما نمیدونیم ولی اونا اذیت شدن...
الان وقتی میگم تنها باشم میترسم شاید بخاطر ایناست...
یادمه سنم کمتر بود دوران نوجوونیمو میگذروندم خونمون پنج طبقه بود دو واحدی مسلما خیلی همسایه هارم نمیشناختم رفت و امد تو ساختمونم زیاد بودخونه تنها بودم کلیدانداختم اومدم تو اپارتمانمون اومدم درو ببند یه پسرقدبلند زشت پاشو گذاشت لای در گفت نبندید من همسایتونم به خیال خودم همسایست
همسایست درو ول کردم ک بیاد تو. تو راه پله پشت من راه میومد اومد منو لمس کنه از ترس زبونم بند اومده بود... یهو همسایمون درو باز کرد سریع فرار کرد من از اونموقع هنو در جاییو میخوام ببندم میترسم یکی درو ازاونور نگه داره بیاد تو هنو تو راه پله ها همش پشتمو نگاه میکنم...
@Nargesghp قراره بهتر شه امیدوارم واقعا به این فک نکرده باشی که تموم شدن رندگیت همه چیتو اوکی میکنه... هیشکی از زندگی بعد مرگ خبر نداره...
ولی چن سال بعد برات همه چی خنده داره... قراره خیلی خفن تر زنذگی کنی
امیدوارم این توئیتم همینجوری زده باشی دختر..
م
@Nargesghp من قبلا تلاش ناموفق داشتم...
دردش اونجاست ک میخوای خداحاغظی کنی با عزیزانت مثلا من مامانمو. بغل کردم چون تصور میکردم اخرین باره... بعد تمام عزممو جزم کردم اون لحظه ی رویازویی با مرگ جوری ترسیدم و جوری انگیزه زندگی داشتم ک حد نداره.... بعد رسوندنم بیمارستان...
@Nargesghp بعد داشتم فک میکردم اگه میمردم چقد اطراغیانم مخصوصا خانوادم اذیت میشدن...
قوی تر ب زندگی برگشتم
این دنیا همرو زمین میزنه... زمین خوردن مختص تو نیس ولی نباید جلوی خودتو بگیری بلند نشی...
چه احساس چه مالی چه خانوادگی چه هرچیز دیگه ای بدون زندگی همیشه همینجوری برات نمیمونه