زمان بیانصافه، بیرحمه، ذرهای ملاحظه درش نیست. اهمیتی نمیده که در قعر جهنم همهی پوست و گوشتم میسوزه، مغزم بنبست و تاریکه، توان یک قدم برداشتن رو هم ندارم. گذر میکنه و با رسیدن به حد مد نظرش ازم جواب میخواد. فقط «جواب» رو میخواد. فقط جواب.
دیدین یه گربهی له داغون خیابونی با صد تا مریضی رو برمیدارن میبرن خونه میشورنش بهش دارو میدن نازنازیش میکنن تا فقط استراحت کنه؟
میو به ولله میو، یکی نجاتم بدیوو