Whether or not Europe stands with us, whether or not your journalists do their jobs, whether or not your politicians demonstrate the courage to act, I will fight for my people and my country.
با بدبختی از ایران آنلاین شدم تا حرفم بزنم:
یه زمین سوخته بهتر از یه باتلاق هست.
زمین سوخته رو میشه آباد کرد ولی تو باتلاق جمهوری اسلامی هرگز نمیشه.
#پاينده_ایران_جاویدشاه
من اولین فراخوان خود را امروز با شما در میان میگذارم و از شما دعوت میکنم که این پنجشنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دیماه، همزمان سر ساعت ۸ شب، همگی چه در خیابانها یا حتی از منازل خودتان شروع به سردادن شعار کنید. درنتیجه بازخورد این حرکت، من فراخوانهای بعدی را به شما اعلام خواهم کرد.
دقیقا الان بزرگان اپوزسیون و فعالان سیاسی سرشناس برای جلوگیری از اشتباهات گذشته و کمک به مسیر براندازی دارند چه کار می کنند؟ ساماندهی و سازماندهی به کجا رسید؟ آیا اصلا در برنامه هایشان این موضوع جایی دارد؟
من #ستایش_شریفی_نیا هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۳ دی ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۶ سالم بود، متولد ۳۱ مرداد ماه ۱۳۸۵. اهل روستای بالاجاده کردکوی و ساکن کردکوی از توابع گرگان در غرب استان گلستان بودم. دانش آموز بودم و عاشق زندگی. من یه بلاگر کوچک روی اینستاگرام بودم. پدر و مادرم وقتی من فقط هفت سالم بود از هم جدا شده بودن و مادرم منو به تنهایی بزرگ کرده بود، من تک فرزند بودم.
با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم به خیابون میرفتم تا در کنار هموطنام اعتراض خودمو فریاد بزنم. من دو بار بازداشت شدم، دفعه اول چند روزی زندان بودم، دادستان کردکوی جرم منو لیدری یه گروه معترض اعلام کرد! مادرم سند خونه مادر بزرگمو برام وثیقه گذاشت که بعد از گذشت چهار ماه هنوزم اونو به خانوادم پس ندادن. دفعه دوم سه ماه تو زندان بودم و خیلی شکنجه شدم، آنقدر حالم بد بود که مامورای امنیتی منو در تاریخ ۶ دیماه ۱۴۰۱ منتقل کردن به بیمارستان امیرالمومنین کردکوی ولی قبلش داروهایی رو به من خوروندن. توی بیمارستان پزشکا متوجه شکستگی انگشت شست همینطور ضربه به مغز و آسیب شدید به ریه هام شدن. پزشک تو بیمارستان تایید کرد که ریه های من بر اثر شکنجه شدیدا آسیب دیده. من در اثر این جراحات به کما رفتم. بعد از چند روز از کما دراومدم ولی وضعیتم بد بود، خیلی ضعیف شده بودم و سطح هوشیاریم پایین بود و تحمل فشار بیشتری رو نداشتم. توی همون حال بازجو و شکنجه گری که توی زندان عذابم داده بود اومد به دیدنم! اون گفت اگه از اینجا بیرون بیای پنج سال حبس داری و برمیگردی پیش خودمون! من که تحمل این شوک رو نداشتم قلبم از حرکت ایستاد…
بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی مادرمو شدیدا تحت فشار گذاشتن که باید اعتراف اجباری بکنه و بگه که فوت من هیچ ربطی به اعتراضات نداشته و من بیماری زمینه ای داشتم وگرنه جنازمو بهش تحویل نمیدن، سه روز مادرم تو فشار بود که بگه اونا منو نکشتن! و وقتی ناچارا اعتراف کرد جنازمو تحویل گرفت.
پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شد.
چندی قبل از کشته شدنم این بیت شعر رو خوندم:
«ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد
که سنگین میرود مرده ز بس که آرزو دارد»
بله هموطن من پر از شور و شوق زندگی بودم با هزاران آرزو در سر ولی مزدورای جنایتکار نذاشتن تو وطن خودم زندگی کنم، من سهم خودمو با فدا کردن جانم پرداختم، تو هم برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن و خسته نشو، اسممو به یادت بسپار تا روز آزادی….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
From #ArmitaGaravand to #ShirelHaimPour, from Iran to Israel, Islamist terrorists target the children of Iran. They are messengers of death and darkness while we honor life and light.
I offer my sympathy to Haimpour's family and say to them that in this fateful battle, good will triumph over evil and light will triumph over darkness.
از آرمیتا تا شیرئل، از ایران تا اسرائیل، تروریستهای اسلامگرا فرزندان شجاع ایران را هدف تیرهای کینآلود خود قرار میدهند. آنها پیامآور مرگند و تاریکی؛ و ما ستایشگر زندگی و نور.
با خانواده حییمپور ابراز همدردی میکنم. به آنها میگویم که در این نبرد سرنوشتساز، سرانجام خیر بر شر، و نور بر تاریکی پیروز خواهد شد.
به نظر من هر دو بلوک شرق و غرب در بوجود آوردن این حکومت شیطانی و از بین بردن دولت ملی دست داشتند ولی در اینکه این حکومت برای بحران سازی در منطقه ایجاد شده با گورباچف موافقم.
#جاویدشاه ما مردم ۵۷ نیستیم
من #سپیده_قلندری هستم (اسم کردی من «بی گرد» به معنای بیرقیب و بسیار زیبا ). من کشته شدم، در تاریخ ۱۱ دیماه ۱۴۰۱. بیست و هشت سالم بود، متولد ۱۳۷۳. فرزند فتاح و منیژه، یه برادر و یه خواهر به نامهای بابک و بیان داشتم. اهل و ساکن مهاباد در استان آذربایجان غربی بودم. من فارغ التحصیل رشته مرمت بناهای تاریخی در مقطع فوق لیسانس از دانشگاه هنر و معماری شیراز بودم. عاشق معماری بودم، پیانو مینواختم و عکاسی میکردم. بین دوستام به آروم و خالص و صمیمی بودن معروف بودم. قرار بود به زودی عازم سفر به ایتالیا بشم، آخه از دانشگاه سپینزای رم پذیرش گرفته بودم و قرار بود اونجا در رشته معماری ادامه تحصیل بدم، حتی چمدونامو بسته بودم…پدرم اوایل انقلاب معلم اخراجی بود که به جرم فعالیت سیاسی زندانی شد و حکم اعدام بهش دادن ولی بعد از مدتی حکمش یازده سال شد. اون بعدش تو یه کارگاهی تو ساوه کارگری میکرد و ما رو با زحمت و دستمزد کارگری بزرگ کرده بود.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. اوایل آبان ماه بود که من رفتم تهران که از اونجا به دیدن پدرم برم. اونروز خیابونا شلوغ بود، من که فقط یه رهگذر بودم ناگهان سرکوبگرا بهم حمله کردن، اونا منو ربودن و به زندان اوین بردن و دوماه اونجا تحت شکنجه های شدید قرار دادن. توی اون مدت منو تو زندان انفرادی نگه داشتن و حتی بهم تعرض کردن. من زیر اون شکنجه ها تاب نیاوردم و عاقبت از دنیا رفتم….
بعد از دو ماه که خانوادم ازم بیخبر بودن، مامورای امنیتی روز ۱۱ دیماه بهشون اطلاع دادن که من کشته شدم! اونا رو به شدت تهدید کردن که خبر این قتل نباید جایی درز پیدا کنه وگرنه پدرم اعدام خواهد شد و جنازه رو هم بهشون تحویل نمیدن، اونا از پدر و برادرم هشت تا تعهدنامه گرفتن که باید ساکت بمونن و فوت منو بر اثر سکته به همه اعلام کنن، خانوادم در میان انبوهی از خشم و غم به سکوت وادار شدن…
اونا حتی نذاشتن پدر و مادر و خواهر و برادر عزادار و غمزده ام جنازه داغون منو ببینن و خداحافظی کنن، جسد رو مهر و موم کردن و نذاشتن کسی نزدیکش بشه. پیکر بیجون من مظلومانه در تاریخ ۱۲ دیماه ۱۴۰۱ در سکوت خبری و خفا در میان تعداد زیادی از مامورای امنیتی جنایتکار در صبحی غم انگیز در زادگاهم به خاک سپرده شد…
مراسم ختم هم در تاریخ ۱۳ دیماه ۱۴۰۱ تو مسجد مولوی مهاباد برگزار شد.
من تمام مدتی که در دست مامورای اطلاعات اسیر بودم اونا تمام اکانتهای صفحات اجتماعی منو در کنترل خودشون داشتن و با در دست داشتن ایمیلم، از جانب من به دانشگاه سپینزا ایمیل زدن که من به اونجا نخواهم رفت! منو چند تا از دوستام همه کارامونو کرده بودیم برای رفتن به سفارت ولی مامورای کثیف امنیتی از طرف من بهشون پیغام دادن و گفتن مدارک من کامل نیست و نمیتونم با اونا برم سفارت!! با اینکه قبلا وقت سفارت گرفته بودم. بعدش دوستام متوجه شدن من نبودم که چت کردم و مدل حرف زدنم فرق کرده بود، اونا متوجه شدن منو گرفته بودن و کسی دیگه به جای من چت میکرده. همه دوستام رفتن رم و من راهی قبرستان شدم…
هموطن آرزوی من دیدن بناهای تاریخی رم باستان بود ولی من معمار بنای آزادی ایران شدم و همه آرزوهامو به گور بردم…خون من به ناحق ریخته شد، اسممو به خاطرت بسپار و روز پیروزی از منم یاد کن….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی