بچه ها این پیج کاری جاویدنام #حمید_ابراهیمی هست که الان دست همسرشونه
اگر براتون مقدوره ازشون حمایت کنید به هرشکلی که تونستید این کمتر کاریه که از دست ما برای خانوادشون بر میاد
عمو حمید خیلی آدم حسابی بود خیلی مهربون بود خیلی شریف بود تا ابد براش غمگین میمونم...🖤
به ۲۱ دیماه فکر میکنم؛ شبی که فکر میکردیم قاتلان، بادههای خون را برای سالها پر کردهاند و سرمست باده نوشیاند.
به لحظهای فکر میکنم که به رویاهایت فکر میکردی و از خیابانهای تهران، که ماتمزده اما سرافراز قرار بود تو و خواهرت را تا داروخانه همراهی کنند، میگذشتی…
به لحظهای که سرِ پیچِ پایگاه بسیج، یکی از هیولاهایی که بادهاش از خون تهی شده بود، ناگهان لوله اسلحه را از شیشه ماشین به سمت تو و تنها خواهرت نشانه گرفت…
بین لحظه فشردن ماشه تا پروازت، به چه چیزهایی فکر کردی نرگس؟! به خواهرت که بعد از تو، کابوس همدم روزگارانش میشد؟ به غریبی دوتاییتان در تهران؟ به ناگهان رفتنت و اندوه تمام شبهایی که برای رسیدن به موفقیت بیدار بودی؟ به مامان و بابا که خیالشان راحت بود دخترانشان از جنایت دو شب قبل جان سالم به در بردهاند؟! یا به رویاهایی که هیولا در یک لحظه کشت؟!
تو قرار بود تا تهِ تهِ رویاهایت بروی نرگس؛ رویاهایی که روزی قرار بود با تو به وطن برگردند…
تو اهل برگشتن از مسیر هدفهایت نبودی؛ سرسخت و مهربان، آنگونه که باید، تا شبی که گلوله در آخرین پیچِ رسیدن به رویاهایت، در یکی از خیابانهای مملکتی که عاشقش بودی و میخواستی روزی کاری برایش بکنی، کارستان، تو را و زندگیات را متوقف کرد…
شیشهها توی سر و چشم خواهرت پاشید. فریاد زد: «نرگس، برو!» ناگهان سکوت، بوی باروت و عطر نرگس، خیابان را گرفت…
خون روی صورت مهربانت جاری شد و کف خیابان جویبار شد و رفت و رفت و رفت تا به کارون رسید؛ به زادگاهت که عاشقش بودی و شروهخوانها را به آوازی دوباره فراخواند…
تو رفتهای… بیگناه، مانند همه همپروازانت. اما خیابان دولت هر شب، در لحظه پروازت، از بوی نرگس و باروت لبریز میشود و دخترک گلفروشِ سرِ چهارراه، که برایش همیشه هدیه کوچکی در ماشین داشتی، هر شب چشمبهراه آن خانم دکتر مهربان و خندانِ جنوبیست که برسد پشت چراغ قرمز و بگوید:
«درسات رو خوندی امروز؟ تو قراره خانم دکتر بشیها… ناامید نشی، من هستم، کمکت میکنم.»
#نرگس_علمی
هیچجا اسمی از جاویدنام #سالار_عسگری نیست؛ جوان ۲۵ ساله اهل شیراز که با گلولهی جنگی کشته شد.
خانوادهاش تحت فشار گفتند تصادف بود؛
او، جوانی که در کودکی پدرش را از دست داده بود، مظلومانه کشته شد.
"TEHRAN IN DENIAL"
Iranian Foreign Minister Abbas Araghchi announced that a fourth round of indirect talks between Iran and the United States will take place in less than a week.
I highly doubt those talks will take place.
One has to wonder whether the current Iranian regime understands that war is now approaching and if so, whether they fully grasp the scale of the military opposition they would face.
I believe that the negotiations are over now and that a regional war will break out shortly.
Stay safe!
این لیست باید اونقدر نشر پیدا کنه تا تک تکشون آزاد بشن. کوتاهی نکنید دوستان.
@UNICEF@UNHumanRights
Detaining or executing anyone under 18 is a crime, not justice.
Silence is complicity.
#IranMassacare
اجرای سپیده جندقی و سعید همتیان در مراسم چهلم ستاره رفیعی
ستاره رفیعی ، برادر زادهی ارشک رفیعی (آهنگساز موسیقی ایرانی) بود که در جریان اعتراضات دی ماه جان خود را از دست داد.
یه سری اتفاقات افتاده متاسفانه تو شرایط مالی خیلی بدی هم من و هم خانواده به سر می بریم.
من دانشجوام اگر کارای دورکاری دارید ممنون میشم اگر مصاحبه ای چیزی ازم بگیرید.
کارای ادیت و این چیزام بلدم ولی نه به صورت حرفه ای.
ممنون میشم اگر لطفی بکنید، واقعا تو شرایط خوبی نیستیم :)
آه از شب خونین فردیس کرج…
چه دلاورانی داشت این شهر🕊️💔
با چشم خودم دیدم سینههایی که بیسپر مقابل گلوله ایستادند، جانهای عزیزی که رویای آزادی ایران را داشتند و جانفدای میهن شدند…
نام فرزندان ایران در فردیس را فراموش نکنیم.
#انقلاب_شیروخورشید#IranMassacre
امشب رو برای تو خاک عزا به سرم ریختم دختر قشنگم، تو که عاشق همسرت بودی و رویای راهاندازی برند شخصیات رو داشتی
برای خانوادهای که هنوز یک سال از به خاک سپردن پدر نگذشته بود که عزادار تو شدن
برای تو سوگند قشنگم که عاشق لامبورگینی بودی ...
#سوگند_امانی
۲۲ ساله کشته شده در کیش
«دیگر قادر به خرید کتاب نیستم»
وقتی در گفتگویی از او پرسیدند؛ اگر یک جوان از شما بخواهد پندی دهید، چه میگویید؟
پرفسور عبدالمجید ارفعی گفت:
«من پندی نمیدهم عزیز!
اگر پند میخواهید رادیو را باز کنید که همیشه همه را نصیحت میکند و پند میدهد؛ از یک ساله تا ۹۹ ساله!»
همانجا به کریم فیضی گفت که سالهاست کار عبث ِپند دادن را کنار گذاشته است، وقتی از صدر تا ذیل مملکت، از صبح تا شامگاه مردم را نصحیت و سرزنش میکنند.
نه فقط سودای پند دادن، که مدتها بود امید نوشتن کتابی جامع در باب “تاریخ ایلام” را هم در سکوتی تلخ واگذار کرده بود.
نمونهاش پژوهشی که در زمینهی یافتن منزلگاهها و شهرهایی در مسیر “شاهراه تختجمشید - شوش” بر اساس گِل نبشتههای باروی تختجمشید کرد و پس از خواندن ِپنج هزار گِل نبشته، در پایان مقالهاش، فروتنانه نوشت:
«نگارنده ممکن است نتوانسته باشد به درستی تمام جای منزلگاههای شاهراه تختجمشید به شوش را مشخص و معین کند.
بیگمان آنگاه که گِل نبشتههای بیشتری خوانده شود و بررسیها و کاوشهای باستانشناسی در سراسر جنوب ایران به درستی و به صورت جامعی انجام گیرد، احتمال خطا کمتر خواهد بود و به یقین نزدیکتر شدهایم»
اما دریغ که در حکومت ِغارتگران، جایی برای عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران نیست.
که سالها پیش در جواب ِ«چرا شما تاریخ ایلام را نمینویسید» به نشریهی “رشد آموزش تاریخ” گفت؛
برای این که در این سالها کتابها و تحقیقات بسیار زیادی در خارج از کشور در این موضوع به چاپ رسیده است.
«و من متأسفانه به علت اُفت ریالی به آنها دسترسی ندارم و دیگر آنطور که باید قادر به خرید کتاب نیستم.
اگر من بنویسم مسؤولیت شاقی به گردن من است و باید هیچ خارجی نتواند حتی در یک کلمه کاربردی، ایرادی بر من بگیرد...
اما من به خاطر دسترسی نداشتن به مدارک، نمیتوانم خیلی چیزها را بنویسم»
همین است داستان ِپُر آب ِچشم ِایران ِما، که در زمانهی ذبح فرهنگ و تاراج وطن، جای عاشقان این سرزمین و بزرگانی چون او، تنگ است.
هر چند برای کسی که در جوار حافظ و فراز تاریخ آرام خواهد گرفت، عبدالمجید ارفعی همان است که حضرتش سرود:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
برای جناب گیوراد @SaamGivrad و جهاد فرهنگیش!