الان ولی هیچ چیز مهم نیست جز اینکه بتونم اینجا کنار خانواده بمونم، اگه تو استرالیا زندگی میکنین و شرکتی میشناسین که بتونه به یه گرافیک / موشن دیزاینر ویزای اسپانسری بده ممنون میشم بهم اطلاع بدید.
زندگی من یک شبه عوض شد، با تلفن خواهرم که بهم از سکته مغزی مامان خبر داد و بعد تلاش برای گرفتن ویزای اورژانسی، خونریزی دوباره مغز مامان، اومدن به استرالیا، مرخصی از آیکیا که تازه داشتم توش پا میگرفتم تو شهر ونکوور که تازه داشتم توش جا می افتادم.
آدم باید یکی رو داشته باشه که از ذوقش ذوق کنه، از کارایی که میکنه براش تعریف کنه و از کارایی که دوست داره بکنه، از چیزایی که میخواد یاد بگیره، از جاهایی که دوست داره ببینه و از چیزایی که به هیچ کس نگفته☺️ از اون آدمایی که بعد تموم شدن حرفت احساس سنگینی نکنی، سبک تر بشی😌
چند سالیه پیش یه سری افکار تو سرم جولون میدادو هر وقت در جمع رفقا به زبون میومد سنگینیه فضا رو حس میکردم، البته که بیان منم شاید خوب نبوده ولی امروز همون حرفها رو شسته رفته و شیوا از زبون یه تاریخ شناس شنیدم و چقدر دلم با زبون اون آدم یکی بود. چقدر آدمای دور میتونن نزدیک باشن.
ما بازنده های خوبی هستیم از اونایی که تا آخر برنامه ایستاده لبخند میزنیمو برای برنده دست میزنیمو برای عکسا لبخند، فرقیم نداره دو زمین خودمون بازی میکنیم یا زمین خارجی.