فصلی که گذشت برایم فصلهای مختلفی را در خودش جا داده بود، انقدر خاص و متفاوت بود که گمان نمیکنم از یادم برود از شب اول تیر ۴۰۴ تا همین نیمه شب اول مهر،
دوری
نزدیکی
خداحافظی
سلام
شروع
انتخاب
دوام آوردن
از خودگذشتگی
حامی بودن
حمایت شدن
تصمیمگیری متفاوت
اعتماد ساختن
همدلی
(۱)
روزایی که برای بچهی آدم اتفاق سخت، ناراحت کننده و دور از ذهن میفته
انگار نمیگذرن
خود بچه شاید دردش آروم بشه
و یادش بره ولی تو ثانیهای ازذهنت نمیره بیرون اون صحنه، اون گریهها، ...
۱۶ مرداد دو سال پیش
و
۱۸ مرداد امسال
ورژن دیگهای از من رو ب خودم نشون دادن
@thegreattheme من آخرین مریض تو ریکاوری اتاق عمل بودم بعد از سزارین، تکنیسین اتاق عمل پیتزا سفارش دادن رسید نشستن خوردن دور هم کلی هم صدای خنده شون میاومد، ولی فان بود
منم هی بهشون میگفتم منو بفرستید بخش
بچهمو ببینم🥹
پلان سه خودم با خودم:
چرا انقدر ترسیده بودم که مغزم کار نمیکرد؟!
فقط بهش میگفتم نترسیا، بهتر میشی، چرا اون حجم از وحشتی که داشتم رو حس میکردم داره و نباید بهش دامن بزنم؟
چقدر کم دیدمش، چقدر کم حرف زدیم، چقدر دیر رسیدم بیمارستان، چقدر همه چی دارک بود و نمیفهمیدم
»۲«
پلان یک پشت تلفن مامان بزرگم:
چرا بچههایم باید برن من بمونم؟؟! از دست خدا شاکیام هی ما میگیم شکر هی منو اذیت میکنه بیشتر...
پلان دو مامانم پشت تلفن:
آخه چرا به فکر من نرسید قبل رفتن به icu بغلش کنم باهاش خداحافظی کنم، نمیتونستیم پیشش بمونیم چرا به عقلم نرسید؟؟!
»۱«
@FatemehDehghany من برای اینکه تو اسباب کشی به این نقطه نرسم برداشتم هر قسمت از خونه رو ریختم بیرون و هر چیزی که بیشتر از یک سال اصلا سراغش نرفتم رو دادم رفت، لباس، ظرف، وسایل یدکی ماشین، کیف، کفش، هرچیزی ک فکر کنی