ساعت حدود دو شب بود.
تنها توی مغازه نشسته بودم که یه آقایی اومد داخل و گفت: ببخشید، میشه از سرویس استفاده کنیم؟
گفتم: بله، حتما.
رفت دم در و رو به یه نفر که بیرون بود گفت: بیا، سرویس دارن.
اون فرد خانمش بود.
بعد از چند دقیقه هر دو وارد سالن شدن. آقا نشست پشت یکی از میزها.
گفتم: خیره ایشالا، این وقت شب؟
گفت: مسافریم. داشتیم میرفتیم سمت تنکابن که ماشینمون درست جلوی مغازه شما خاموش کرد. هر کاری میکنم روشن نمی��ه.
گفتم: اگه لازمه زنگ بزنم مکانیک بیاد.
لبخندی زد و گفت: این وقت شب؟ کی بیداره برادر...
گفتم: پس میخواید چیکار کنید؟ براتون اسنپ بگیرم؟
گفت: نه... یه کاریش میکنم.
خانمش گفت: آقا... غذا چیزی دارید؟
گفتم: بله، هست.
یه پرس چلوکباب سفارش دادن.
غذا رو آماده کردم و بردم براشون.
وقتی غذا تموم شد، آقا اومد حساب کنه. دست کرد توی جیبش... بعد رفت سمت ماشین... چند دقیقه بعد برگشت.
همون موقع از خانمش پرسیدم: ببخشید میپرسم... انگار مشکلی پیش اومده؟
گفت: راستش عصر رفته بودیم فلان پارک جنگلی. دزد همه وسایلمون رو از توی ماشین برده... کیف، مدارک، گوشیها... پلیس هم فقط یه صورتجلسه تنظیم کرد.
آقا که برگشت،
گفتم: برادر، چیزی شده؟ پول نداری؟ راحت بگو.
سرش رو انداخت پایین و گفت: آره میدونی...
حرفش رو قطع کردم و
گفتم: اولا غذا نوش جونتون. دوما اینکه ماشینتون هم الان درست میشه. بشینید یه چای ب��ورید.
بعدش به رفیقم، زنگ زدم.
بیچاره رو نصفهشب از خواب بیدار کردم. کلی غر زد که عمو، نصفهشبه! ولی آخرش اومد.
ماشین رو راه انداخت.
بهش گفتم: هر��ی شد، بعداً برام حسابش رو پیامک کن.
بعد هم رو کردم به اون آقا و خانم و گفتم: ماشین آمادهست. برید به سلامت.
بعد کلی تشکر راهی شدن.
راستش... از چهرهشون معلوم بود آدمهای شریفی هستن که فقط یه شب بد رو تجربه کردن.
رفتند...
سه هفته گذشت...
دیروز یه آقایی اومد داخل.
بعد از یه سلام و احوالپرسی گرم گفت: منو شناختید؟
گفتم: نه والله.
خندید و گفت: من و همسرم همون زوجی هستیم که نصفهشب ماشینمون جلوی مغازه شما خراب شده بود.
منی که غرق افکار منفی بدهی و بدهکاریام بودم، واقعیتش اصلا یادم نبود.
گفتم: بهبه... خوش اومدی. بفرما بشین، منو بیارم.
گفت: نه... برای غذا خوردن نیومدم.
اولا ا��مدم هزینه اون شب رو پرداخت کنم.
دوما اینکه ما یه شرکت پیمانکاری داریم. برای کارگرامون هر روز ناهار و شام لازم داریم و من مدیر مالی شرکتم.
اگه مایل باشید، دوست داریم با شما همکاری کنیم.
راستش...
همون لحظه انگار گُل تو دلم شکفت.
این روزها کاسبی اونقدر خراب شده که هر مشتری برام غنیمته.
انگار خدا از یه جایی که فکرش رو هم نمیکردم، در رو باز کرد.
خلاصه...
امروز و تا چند ساعت دیگه، قراره قرارداد ببندیم.
تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز.