داریوش در ترانهاش از جایگاه دانای کل، مردم رو نصیحت میکنه و پندهای اخلاقی-سیاسی میده.
ابی اما روایتگر جنایت، بربریت و درد و رنج ایرانی در تاریکترین روزهای تاریخش میشه و مهمتر اینکه این روایت مطلقا افسرده و ناامید نیست، نوید خشم و انتقام هم میده.
از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از اُجرتِ گلوله .. از شر که میهراسد
از مادری که او را از خال میشناسد
از او بگو به دنیا.. ای شاهدِ غروبان!
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان..
یاد آر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی!
دیدی که بر مزارش، رقصِ پدر کدام است؟
این هلهله عزا نیست.. آئینِ انتقام است
از او بگو به دنیا.. از نغمهای که سر داد
از او که نیمه جان بود در کیسههای اجساد…
از او بگو به دنیاااا
یه ژانر کوچولوی کامران و هومن و بلک کتس تو توییتر چقدر اکلیلیمون کرد
حالا فکر کن چی میشد اگر هر روز تو این مملکت جشن بود
کیر به قبر ساعدی و خاندانش و امثالهم و دوستداران و همفکران حال حاضرشون بباره
یه بخش افسردگی وptsdومشکلات مشابه که کمتر دربارهاش حرف زده میشه،انرژیایه که باید برای ماسک گذاشتن رو صورتت بذاری
چون حتی مهربونترین و بادرکترین اطرافیان هم بالاخره خسته میشن وقتی"خوب نمیشی"
و وقتی هیچ انرژی روانیای برات نمونده و باید"ادای خوب بودن"دربیاری خودش داغونت میکنه