بچه ها اینو #ریتوییت کنید دیده بشه
بهش قول دادم آبروش رو ببرم.
از این پیج لباس خریدم و چیزی که فرستاده اصلا اونی نبوده که سفارش دادم بعدش هم بلاکم کرده.
@saraboroumand بعد از جنگ قیمتا دو تا چهار برابر شده. ما داریم وسیله خونه میخریم و باورنکردنیه این حجم از افزایش قیمت. یکی از فروشنده ها رسما گفت چهل روز تعطیل بوده بازار، افزایش قیمتا واسه اونه.
@i_lidocaine به نظرم یه چیزایی وجود داره. من تا قبل اون اصلا نمیدونستم کانسپتی به اسم موکل وجود داره! یکی از دوستام گفت کسایی که انقدر درست میگن موکل دارن. جالبه این دختر فالگیره بعد یه مدت کلا دیگه کار نکرد. به کسی معرفیش کرده بودم ولی گفته بود انجام نمیده. میگن انرژی منفی میاره تو زندگیشون
من یبار برای اینکه به یکی از دوستام ثابت کنم این چیزا مضخرفه، رفتم پیش فالگیری که دوستم میگفت کارش درسته. من رفتم پیشش تاروت و قهوه همزمان گرفت. چیزایی بهم گفت که خشکم زده بود و همش اتفاق افتاد. البته من بعد اون دیگه هیچوقت فال نگرفتم.
حدود ۱۲ سال پیش موبایل من گم شد و هرچقدر گشتیم پیدا نشد
همون سال هم مامانم معلم یکی از روستاهای دور افتاده بود و با همکاراش این مسئله رو درمیون گذاشته بود و یکی از همکارا آدرس یه پیرزن که تو همون روستا زندگی میکرد رو داد به مامانم تا بره پیشش ( از اینا که علم غیب داشته) خلاصه👇🏻
@blueishAV مراقبت کنی مشکلی پیش نمیاد.من خودم سه دفعه co2 انجام دادم.دردسر و داستان زیاد داره. من دو دفعهش رو پیش یک دکتر انجام دادم که خونریزی داشت تا دو روز و فقط گریه میکردم. ولی بار سوم با یه دکتر دیگه خیلی راحت تر بود.بهتر میشه اما اصلا انتظار اون واو رو نداشته باش که کاملا صاف بشه.
@ValitabarMD@morettion نمیدونم چرا با خواندن کامنتتون فکر کردم دوست من کیانارو میگین. اونم تو ۳۳ سالگی در اوج جوونی و زیبایی و شور و عشق به زندگی با سرطان از دست رفت....
ازتون خواهش میکنم اگه لحظات آخر پیش مامانم بودین یا اطلاعاتی در این مورد دارین با حفظ امنیت خودتون توی دایرکت بهم بگین چی گذشت...
مامانم ۱۹ام دیماه توی خیابون میثم اراک کشته شده. توی روایتها و با واسطه چندبار شنیدیم که خودش رو سپر جوونا کرده. من و تمام اعضای خانوادهم به دونستن اون لحظات نیاز داریم. سیاهی این ندونستن جنونآمیزه...
#جمیله_شفیعی
@evin_13_13 من یه همکلاسی داشتم دانشگاه، روزی که برای تعطیلات نوروز داشتیم خدافظی میکردیم داشت گریه میکرد که کراشش محلش نداده. یه هفته بعد گفت تو تعطیلات پسرداییش خواستگاری کرده. بدون پرسیدن نظر این، باباش اوکی داده. هفته دوم اردیبهشت عقد کردن. روش نمیشد به ما بگه!!! ترک تبریز بودن