یه بار شفاف و محترمانه میگم و دیگه تکرارش نمیکنم تا خودم رو فرسوده نکنم
فهمیدم کجفهمی اونها دلیل بر ضعف بیانم نیس گاهی بابت اینکه اون لحظه آماده شنیدن نیستند
بعضی گفتوگوها از اول محکوم به شکستند چون طرف مقابل نمیخواد بفهمه فقط میخواد جواب بده هرچقدرم واضح توضیح بدم حرفم از فیلتر برداشتهای قبلیش رد میشه و چیز دیگه از اون در میاد
امروز تو یه فازیم که میتونم بگم هیچکس و هیچ چیزی برام اهمیتی نداره
تمامی محتویات مغزم همراه با یهجور کِرِخی تویه سرم در حال حرکتند و من دو دستی چسبیدم به تخت و دوست ندارم از جام تکون بخورم
بیرون ریختنش همانا و جمع کردنشم همانا
هیچ وقت فکر نمیکردم تو سن چهل سالگی هر هفته بخوام اشتباه کنم و بعد به خودم بگم به این هم میتونی از دید تجربه نگاه کنی.
نه بعید میدونم.
فکر کنم وارد مسیری از حماقت کردن شدم.
یا شایدم زبون صحبت کردن با آدمها رو دیگه بلد نیستم.
هر بار که فشار اتفاقها زیاد میشد، بدنش قبل از ذهنش خبردار میشد. انگار جایی زیر پوست، یه ثبتکننده خاموش نشسته بود که تنشهای ناگفته را میشمرد. و بعد گوشه لبش امضا میکرد؛ همان تبخال کوچک و سمج که هیچوقت دروغ نمیگفت؛رد پای روزهایی بود که بیصدا از رویش میگذشتند.
نیم ساعتی هست که آسمون ملغمهایی از بارون و تگرگ و رعد و خیلی خیلی زیاد برقِ همراه با زوزه باد رو با میکس طوفان حوالمون کرده بود، یه دل پیچهٔ گوتیکی ولی الان دیگه آروم گرفته.
نحوه رابطه من با بدنم و همینطور نحوهای که اون رو درک میکنم یا کنترل میکنم و بازم یا اگه اتفاقی براش بیافته واکنشی که نشون میدم متفاوته با نحوه ارتباط من با بقیه اشیا. و این آگاه بودن از بدنم ربطی به آگاه بودن بصری از بدنم نداره.
سرم مثل یه کوره داغِ داغ.
@leyliramandi تو سرت رو بنداز پایین راهتو بکش برو فضولی مگه عکس میگیری از مردم اونم بدون اینکه ازش اجازه بگیری تازه انتشارشم میدی مذهبت فقط تو حجابه، از اخلاق چیزی نگفته. مگه با شما کاری داریم؟!؟