بدی آدم بیتجربه اینه که تو روابطش مخصوصا وقتی با طرف مقابل همدلی نداشته باشه، فکر میکنه همه مشکلات از طرف مقابله. ولی وقتی در مواجه با آدمهای دیگه هم ببینه این مشکلات همیشه همراهش هست اگه عاقل باشه برمیگرده و خودش رو اصلاح میکنه.
۳/ تو تصمیمگیریهای مربوط به کسبوکار با درصد خیلی زیادی با شکست مواجه میشه. البته هنوز هم معتقدم آکادمی و علم صرفا راهگشاست و باید تجربه عملی و کاربردی هم قاطیش بشه تا کامل بشه وگرنه علم صرف به بشر کمکی نمیکنه.
۱/ بعضی وقتها فکر میکردم مدیریت (مخصوصا مدیریت کسبوکار) چقدر ساده و کلی هست. دلیلش این بود که انقدر دانش مدیریتی که همه جا پخش شده اعم از وبسایتها، سوشالها، خیلی از ویدیوهای یوتوب و اتفاقا اکثر دورههای حتی معتبر تو بازار خیلی خیلی پراکنده هست و اصلا موضوع کاملی درش بحث...
۲/ نمیشه که دلیلش هم احتمالا اینه که بالاخره اینها نوعی محتواست و باید دیده بشه و حرفم بیعلمی منتشرکنندههای این محتواها نیست. اما الان که خودم دارم رفرنسها و کتابهای علمی و آکادمیک رو میخونم میبینم اون چیزهایی که امثال من از مدیریت میدونستیم واقعا هیچه و اتفاقا کاربردش...
واقعا این کوفاندرهایی که بعد از فِیل شدن کارشون باهم قطع ارتباط میکنن و درک نمیکنم. خب اون کاره و الزاما ربطی به دوستی و روابط بین شما دو یا چند نفر نداره.
امشب که رئال ۵تا گل خورد به این فکر کردم اگه ۳،۴ سال پیش بود چقدر کل کل میکردم و چقدر تا صبح بحث شرط دادن و شرط گرفتن بود بین من و دوستام. ولی اون اشتیاق خیلی وقته در من نیست.
ناموسن ۵تا زیاده هنوزم.