از همهچیز خالی شدهام. نه خوشحالم نه بدحال. نه شاد، نه غمگین و نه امیدوارم یا نومید. بیگذشته و آینده، سکونی بیزمان و مکان، معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود، خوابی بیرویا، با چشمان باز.
• روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
برای بار nم به حرف عباس معروفی رسیدم که تو سمفونی مردگانش گفته بود: «من ایرانیام، دلم برای مملکتم میسوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»