انقدر این کار روتین اتفاق میفتاد که من از یه جایی به بعد واقعا تو ذهنم نبود چیزهایی که لازم دارم لیست کنم. میدونستم بابام هست.
یکی از چیزایی که بعد از بابام شدیدا باهاش روبرو شدم این مسئله بود که حالا دیگه هیچکس نیازهای تو رو بلد نیست. خودت باید بزرگ شی.
منو بابام هردوتامون عاشق خرید کردن بودیم. مامانم از گشتن تو بازار و پاساژ خیلی خوشش نمیومد پس دیگه از یه سنی به بعد منو بابام با هم میرفتیم خرید. دیگه بابام فرق خرید کردن منو بلد بود. حتی میدونست تو چه وقتی از سال چه چیزی باید بخرم. پس خودش همیشه به وقتش میگفت پاشو بریم خرید.
من از بچگی هروقت قهر میکردم بابام میومد منتمو میکشید دیگه نهایت تا عصر گرسنه میموندم.
یه بار بعد فوتش قهر کردم رفتم اتاقم غذا نخوردم حدود ۲۷ ساعت غذا نخوردم مامانم نیومد سراغم.
تمام سکانسای زندگیم اومد جلو چشمم که چجوری میومد دم اتاقم
بعد اون فهمیدم دیگه کسی نیس منت کشیمو کنه
کاش یه آدم صنایعی که سابقه پیپر نوشتن داره دورم بود که میرفتم و مغزش رو میخوردم تا بفهمم باید چیکار کنم. هی به استادم میگم دکتر من اصلا نمیفهمم باید از کجا شروع کنم. هی میگه خانوم مهندس مدلو درک کن. دکتر درک چی؟ کشک چی؟ پشم چی؟ من ترم ۶ام به خدا😭😭😭😭
مطمئن باشید همچین محبت زیادی به یک نفر از سر حماقت نیست. اون آدم انقدر راه اومده برای این عزیز شدن که خدا میدونه.
امثال این خانوم و من احتمالا هزاران داستان داریم تعریف کنیم از "باشه چشم" های طرف مقابلمون.
من هیچ مشکلی توی این قضیه ندیدم. وقتی یه کاری دلخواه توعه و فشاری روی تو نیست بابت این قضیه، چرا باید آدما بشینن تحلیلش کنن؟
من خودم همیشه به سترن میگم بیا با هم آشپزی کنیم و بعد همشو خودم میپزم. چون دوسش دارم و دوست دارم براش چیزی درست کنم. به همین سادگی
مامانم بغلم میکنه و میگه چقدر بوی بابا رو میدی. آینه رو نگاه میکنم و چشم و ابروی بابام به من نگاه میکنه. راه میرم و فلانی میگه انگار داره بابات راه میره. تو نمردی بابا. تو با من زنده ای.