۱۸ دی ۹۸
کلاس دهم بودم
امتحان زبان داشتم
بیدار بودم داشتم درس میخوندم که خبرش رو دیدم و از شوک و ناراحتی تو تختم گریه میکردم و میلرزیدم
از اون روز انگار واقعیت کوبیده شد تو صورتم
تصورم از بیست و چند سالگیم رفتن به مهمونی ها، داشتن رفیقهای پایه، رفتن به مسافرت ها، داشتن یه رابطه عمیق، مستقل شدن و شور و هیجان در لحظه به لحظه جوونیم بود؛
ولی الان کل زندگیم خلاصه شده تو کار، گوشی و تلاش برای زنده موندن.