@grand_lorismo ترکیبی دوتا ده از دهها
ولی ادامه خودش یه چیز دیگهس:
خسته از تو که خیالت پیش من جا مونده
و در ادامهی ادامه:
به همین سادگیا نیست از تو دل کندن و دوری
چه سبک پر زدی از من تو بگو آخه چجوری...
راه رفتنهای آخرشب و بالاآوردن کنارخیابون عاقبت دل بستن عمیقه. آرزوی خواب آروم وروزهایی بدون درد روانی وجسمی بهای عشقیه که حتی شایسته یه خداحافظی نبود.
حق من این نبود.
همه این مدت نوشتم، راه رفتم و سکوت کردم. اونقدر رنج بلعیدم که دیگه چیزی نمونده؛ فقط فریادی که مدتهاست حبس شده
جمعهها کلا سخت میگذره. برای فرار از ملالش، قدم زدن، حرف زدن و یه بستنی برنامهی بدی نیست. اگه از دوستان یزدی کسی پایه هست خوشحال میشم همراهم بشه؛ اگه هم برنامهی بهتری به ذهنش میرسه پیشنهادش با خودش :)
جمعهها کلا سخت میگذره. برای فرار از ملالش، قدم زدن، حرف زدن و یه بستنی برنامهی بدی نیست. اگه از دوستان یزدی کسی پایه هست خوشحال میشم همراهم بشه؛ اگه هم برنامهی بهتری به ذهنش میرسه پیشنهادش با خودش :)
گاهی آدم بعد از کلی فکر کردن دوباره به همون حقیقت سادهای برمیگرده که از اول میدونست. شرایط توضیح میدن ولی همهچیز رو توجیه نمیکنن؛ هر انتخابی، حتی از سر اجبار، مسئولیتی داره. تلخه بفهمی تصویری که از شخصیت و عمق یک آدم ساخته بودی بیشتر از اونکه واقعیت باشه حاصل اعتمادت بوده.