جهان، قرنهاست که خودش را از زیر آوار آدمها بیرون میکشد.
تنها آرزویم این است، روزی برسد
که اگر بادی از میان واژههایم گذشت، بوی حقیقت بدهد، نه عطر پسندیده شدن.
انسان، وقتی از تشویق دیگران گرسنه نباشد، تازه صدای قلبش را میشنود.
و چه اندکاند کسانی که جرئت شنیدن آن صدا را دارند.
فاجعه از آنجا آغاز شد که برای زنده بودن، دلیل خواستند.
از همان روزی که یاد گرفتیم
برای هر سکوت دلیلی بتراشیم، برای هر اشک اسمی انتخاب کنیم.و برای هر زخم، تاریخ بگذاریم؛ چیزی در ما مرد؛چیزی که نیاموخته بود بینیاز از معنا هم زندگی کند.
من دیگر در پی نجات جهان نیستم.
کدام زندگی؟
وقتی انسان بودن هزینه دارد
و سکوت، پاداش
کدام آینده؟
وقتی فردا را
با امروز پوسیده معامله میکنید
این زندگی نیست
این دوام آوردن حقیرانه است
در جهانی که باید فریاد میزدید
و شما دهان دوختید از ترس
شرم بر زنده بودن
شرم بر نفسهایی که از ترس میلرزند اما دم از آرامش میزنند
شرم بر بیتفاوتی بزدلانه
بر دهانهایی که بسته ماند
بر چشمهایی که دید و وانمود کرد ندید
بر آنان که چون گوسفند
سر به زیر، زبان به دندان
عادیبودن فاجعه را تمرین کردند
و نامش را زندگی گذاشتند
نه لبخندی مانده،
نه گریهای برای رهایی،
فقط یک بودنِ خاموش،
درون تنهاییای که نه تلخ است،
نه شیرین، فقط واقعیست.
مثل نفس کشیدن بدون خواستن هوا.
در انزوای احساسات،
زندگی نه میدرخشد،
نه خاموش میشود.
فقط عبور میکند...
و من،
بیهیچ سؤالی،
با او.
در انزوای احساسات،
جایی میان تپش قلب و سکوت مغز،
همهچیز بیوزن میشود.
نه گذشتهای هست که زخمش را بشمارم،
نه آیندهای که وعدهاش را باور کنم.
تنها همین لحظه است
با دمی کوتاه،
که در سینهام جا خوش کرده.
دیگر دنبال معنای هیچچیز نمیگردم.
نه چرا عاشق شدم،
نه چرا رفتم،
نه چرا ماندم.
جهان انگار مکث کرده،
و من در میانهی این مکث،
نه دلواپسم،
نه امیدوار،
فقط هستم.