وقتی میخاستم برم سرکار تا در پارکینگ رو باز میکردم ماشینو بیرون بیارم ،دیدم مقنعه اش رو درست میکنه که راهی دانشگاه بشه خیلی صبر کرده بودم تا موقعیتش جور بشه و بتونم باهاش حرف بزنم و شناختی ازش پیدا کنم .
پیش خودم گفتم نکنه بی محلی کنه و منم ضایع بشم اما دلو زدم به دریا رفتم جلو
منتظر بود تا ببینه چی میگم ،منم یکم استرس داشتم اما هر جوری بود شروع کردم از حرفای روزمره شروع کردم از همین حور حرفا دانشگاه چطوره و ترم چندی و ....
خیلی سرسنگین جواب میداد و معذب بود .