نمیتوانم نبینمت، سپهر بابا کجایی؟
گلولهها رسته در تنت، سپهر بابا کجایی؟
صدای تو شد بریده و صدای من شد فدایت
به ��ن بگو در نبودنت، سپهر بابا کجایی؟
فرشتگان کشته میشوند، و قاتلان، منکرانتر
دو چشم خندان در کفن، سپهر بابا کجایی؟
قدری که این روزها صبوری میکنیم به صبرهای اساطیری تنه میزند. به دوستی گفتم بعضی فکر میکنند قوی هستند اما این ما هستیم که نجیب هستیم. جای دیگری گفتم هر چیزی بالاخره یکجا باید تمام شود حتی اگر قرار است بعد از چند وقت دوباره شروع شود، آیا راست گفتم، در این صبر و نجابت بیانتها؟
باید از یک آدم دنیادیده پرسید اینکه محیطهای کاری جدی در ایران اینقدر سمی و خشن هستند صرفا عارضهای از نظام سرمایهداری مثل باقی دنیاست یا شرایط فرهنگی و اقتصادی جامعه ما سبب تشدید مضاعف شده؟
وقتی سوالی را که مدتها دربارهاش فکر کردهای از او هم میپرسی، اول از همه میگوید «داری درباره این موضوع عمیق میشیها!» و بعد با اینکه سعی میکند خیلی فنی و دقیق جواب بدهد، جواب اشتباه میدهد، اما از همینکه سوالت را فهمیده، می���خندی. میپرسند: داری با کی چت میکنی؟ -هوش مصنوعی!
مسیریاب وطنی که «بزرگراه» را با سکون ز تلفظ میکند، چون جیپیاس داخل تونل قطع است ترافیکش را در انتخاب مسیر محاسبه نمیکند. قانع کردن راننده تاکسی برای اجتناب از این مسیر سخت است. وقتی از ترافیک خارج میشویم با سرعت ۹۰ کیلومتر پشت فرمان ویدئوی اینستاگرامی میبیند. عمر ما مفت.
برای انسان امروزی در چرخه تکرارشونده نگرانی از آینده، افسوس گذشته، تجربه اضطراب در حال، یک راه حل باقی گذاشتهاند: نزدیک شدن به صاحبان قدرت و ثروت به هر قیمتی، به هوای امنیتی که به تو بدهند در مقابل چیزهای دیگری که از تو میگیرند. اگر اهلش نیستی مراقب سلامتیات باش، سکتهای ��یزی.
نفرین اگر واقعیت داشت میگفتم انسان معاصر اینجایی دچار نفرین شده است. اینهمه احساس ناامنی در همه ابعاد زندگی دارد تحملناپذیر تیکتیک میکند مثل یک بمب ساعتی. باید به داستان پناه برد و در داستان به عشق پناه برد و در عشق دل به دریا زد. دریا، نه این دریای جنوب در عکس، دریایی دیگر.
نه جنگ کن، نه پرواز، بمان و با من بساز
دوباره عاشق شو و دست به دستم بباز
به یاد آر کِشته را، نغمهی گمگشته را
شجاعتی تازه کن، فاش بگو هر چه راز
به لحظهی انتخاب، بین بد و بدترین
کفایت زخم کن، فرا برو از نیاز
گذشتهها رفته و جوانی رفته و
نمانده جان که تویی، مگر که آیی تو باز
پرسهزنان در یک خیابان بلند شهر هستی
آزاد مثل بیخیالی، بیخیالی بعد مستی
من مردهام اما تو را میبینم آنجا، دورترها
دور از وطن، دور از معما و همه درها که بستی
درهای بسته روی ما، روی گذشته، روی هر درد
روی خدایان تباهی، جنگ، کینه، بدپرستی
تو آخرین پیروزیام هستی، تو، فرزندی که رستی
به من نگاه میکنی چطور دیده میشوم؟
شکوفه کرده در جنون بگو که چیده میشوم
شبیه یک کلاغ یا شبیه شیر بالدار
به خندهای به گریهای کَل رمیده میشوم
و میروم، و میروم، صدا نمیکنی مرا
و زیر رنج زندگی خم و خمیده میشوم
کمی دلم شکسته است بگو درست میشود
توهمم معوج است درست دیده میشوم
ما نباید بگذاریم حس نفرت، حس ناامیدی، و مانند اینها، به اولین احساسات ما در مواجهه با دنیای بیگانه از خودمان تبدیل شوند. راه حل چیست؟ به دست گرفتن عاملیت یا لااقل تلاش برای آن، و یگانه شدن با جریانی که با تباهی در مبارزه است.
ما آزادی میخواهیم، ما عدالت میخواهیم، ما رفاه میخواهیم، اینها خواستههایی انسانی و طبیعی هستند، فارغ از هر گرایش سیاسی، هر دستگاه فکری و ��ر نوع تحلیل وضعیت موجود. این حق ماست که با روبهروترین مانعشان بجنگیم، چطور بگوییم که برخی که با کمهوشی در سواد خود پیچ خوردهاند بفهمند؟
باران نیامد و انگار خسته شد
با سیلی جنون، در ��و برهنه شد
شب شد، و جای او، دیوانهخانه بود
شهرش تو بودی و کوه تو صحنه شد
امروز صبح شد، باریدنت گرفت
دریایی تو بود، آهوی شحنه شد
دردی نمانده است، ما جملگی خوشیم
حق تمام ما، در جانت حقنه شد
آدمی که تصادفی با تو برخورد کرده، مثلا توی مترو یا بعد از سپربهسپر شدن در ترافیک یا در اولین روز کاری؛ تو را نمیبیند، متوسطی از آدمهایی را میبیند که در موقعیتهای مشابه با آنها برخورد کرده یا قیافهات او را یاد آنها میاندازد. اگر تنه زد، اگر داد زد، اگر لبخند، به خودت نگیر.
در رابطه، توانائیات را در خدمت طرف دیگر بگذار، جوری که آن را توانائی خودش بداند. اگر نه، توانائی تو ��عف او میشود و آدمی که در رابطه احساس ضعف کند یا آن را ترک میکند یا در آن آزار میبیند. مثالش: رابطه والد و فرزند. بگذار فرزندت قدرت تو را قدرت خودش بداند، نه محدودکنندهاش.
آدم «در خود مانده» آنقدر گرفتار خودش است که جان ندارد دنیای بیرون از خودش را آنطور که هست شناسائی و تازه بعد از آن تحلیل کند، بیرون از خودش برایش ناروشن و حتی سیاه است. او را بشناس و وقتی درباره تصورش از تو حرف میزند، نگذار نگاه سیاهش باعث شود به خودت شک کنی.
تو، ای آدم، ساختهی پیچیدهی طبیعت هزارهزار سالهای. آ��دن دیگران به زندگیات از والدهایت شروع میشود، وقتی که هنوز ضعیف هستی، و بر وجودت گره میزنند اگر خوشاقبال نباشی. اما اگر جان سالم به در ببری، میتوانی گرهها را باز کنی با همان جانی که طبیعت به تو داده، که طبیعت قویتر است.