امروز داشتم فکر میکردم که باید بپذیرم شاید دیگه هرگز اون حجم از حال خوب و خوشبختی عمیق و حس دوست داشتنی بودن رو تجربه نکنم.
آدما گاهی دلشون تنگ گذشتههای خیلی دور میشه:(
امروز همکارم اومد با هیجان گفت مژگان این دختره توی داروخانه پایین، کپ تو بود
حتی همه اداهاش
تازه عصبانیم بود که انگار خود خودت بودی
اینکه خشم و عصبانیت شده یکی از ویژگی شناساییم واقعا ناراحتم میکنه☹️
اما خب حداقل خوشحالم که با اینکه بهم تذکر میدن، اما حجم درد و غمم رو تا حدی درک میکنن و گول خندهها و روی خوشمو نمیخورن و پذیرای خشمم هستن و اجازه میدن داد بزنم، گریه کنم و بعد مسخره بازی دربیارم🥲
امروز برای سومین بار، و سومین نفر، در مستقیمترین حالت ممکن شنیدم که خیلی پرخاشگر شدم و باید یه فکری برای خودم بکنم☹️
باور کنید شاید فقط یک هزارم خشمی که داره از درون متلاشیم میکنه، به بیرونم تراوش کرده🥲
سخت بود؟؟
اره خیلی
نفسم رفت
جون از تنم رفت
خون تو رگم خشکید
خیلی سخت بود
تک و تنها بودم
اما دیگه جایی برای خودم ندیدم که رفتم
و الان...
حق نداره به من بگه چطور داری زندگی میکنی؟؟
تو هیچ وقت تو لحظه های سخت من نبودی
خودم دست گذاشتم رو زانوهام و پاشدم
تو همه چیزمو ازم گرفتی نامرد
چقدر بهش گفتم نکن
توروخدا نکن
قدر این آرامش رابطمونو بدون
گریه کردم
گفتم به منم توجه کن
گفتم توروخدا برای من بیشتر از دوستات وقت بذار
اشک ریختم
اشک ریختم
اشک ریختم
به تک تک قطرههای اشکم توهین کرد و گفت تو چون سرت جایی گرمه گریه میکنی:)
نه!! سرم جایی گرم نبود
دقیقا روزای بعدشو میدیدم
میدیدم که اگه بیشتر از اون اذیتم کنه میرم
میرم که میرم که میرم
رفتم
رفتم که رفتم که رفتم
برای همیشه:")
دیروز بعد از ۶ سال سر اینکه دیگه کاملا گوش راستم ناشنوا شده بود، بلاخره رفتم دکتر
و گوشمو درست کرد😭😭
الان دارم صداهارو با کیفیت FHD میشنوم و همش میگم چرا آخه زودتر نرفتم😭
اون لحظه از خوشحالی و ذوق دوست داشتم دکتره رو بغل کنم🥹