واقعاً خسته شدم. دیگه نمیدونم اینا م��بته و من دختر بدیام که نمیفهممش، یا کنترله و سالها اسم محبت گذاشتن روش؟ واقعاً من دختر قدرنشناسیام؟ یا اونا دارن منو مریض میکنن؟
دارم از پدر و مادرم متنفر میشم. دیگه حتی نمیخوام بگم «حس میکنم». دارم متنفر میشم. همین چند شب پیش سر میز شام بودیم. اخبار روشن بود. بابام یه چیزی درباره اوضاع سیاسی گفت و من فقط گفتم: «من اینطوری فکر نمیکنم.» قاشقشو کوبید توی بشقاب. گفت: «تو اصلاً میفهمی داری چی میگی؟»
یه بدهی تازهست. غذا گذاشتن. ماشین دادن. نگرانشدن. همهش آخرش میشه یه بدهی که من باید با زندگیم پس بدم. دیگه نمیتونم ��وستداشتن اونا رو ببینم.
فقط صداشونو میشنوم که توی سرم میگه: ما بهتر میفهمیم. ما صلاح تو رو میخوایم. ما عمرمونو پای تو گذاشتیم. من دیگه خسته شدم.