@ehs_arj شما ظاهرا درباره دهها کمپین و عملیات روانی ارتش اسرائیل در خاورمیانه و سایر کشورها از جمله STOIC چیزی نشنیدی و فکر میکنی هر مزخرفی که خوندی رو یه مقامات اسرائیل بچسبونی بهش میشه خبر موثق.
@pHaTuCHikKa به ابوظبی بر و برهوت که مارمولک باید کرم ضدآفتاب بزنه تا میاد بیرون نسوزه میگه خیلی زیباست. تازه پانزده شانزده سال پیش که بدتر از امروز بود.
فصل مهاجرت
ج.اسلامی تلاش میکنه تصویری «شکستناپذیر» از خودش بسازه؛ نه فقط برای ناامید کردن مخالفان، بلکه برای اثر گذاشتن روی بخش بزرگی از جامعه که احساس میکنه حکومت در حال سقوطه. هدف، استفاده تبلیغاتی از هر نوع تغییر موضع است که بشه اون رو بزرگ و مهم جلوه بدند.
این الگو از ۸۸ به بعد بارها تکرار شده. در هر جریانی یه سری آدمهایی از اونور اومدند اینور و بعد که نتیجه مطلوب حاصل نشد، بلیت برگشت رو از جیب درآوردند و برگشتند. این جدای از جاسازیهای معمول با آدمهای خودی در نقش «اپوزیسیون» هستش که اصولا هدفشون هایجک کردن جنبش و هدایتش به سمتی است که با شکست مواجه بشه.
خلاصه اینکه طی روزها و هفتههای آینده ممکنه «لژیونر»»های برانداز زیادی رو سوار قطار در حال بازگشت به آغوش آخوند مشاهده کنید که نباید تعجب کنید.
مثل باور به این هستش که آیا حیات دیگری در خارج از سیاره زمین وجود داره یا نه؟ اگر از اساس این باور رد میشد، تلاش برای جستجو در جاهای ساسر سیارات ادامه پیدا نمیکرد. نشانهها انگیزه کافی هستند برای جستجو. به همین دلیل من معتقدم جامعه نود میلیونی ایرانی توان، ظرفیت و استعدادش رو داره که به تعداد کافی رجل سیاسی به جامعه معرفی کنه. البته که ممکنه با اون قالب ذهنی که ما در تاریخ از رجل سیاسی میشناسیم متفاوت باشه چون در زمانهی متفاوتی زندگی میکنیم. اما اصل موضوع پابرجاست. ما کشور نوبادی و ملت تهی و بیکسی نیستیم.
من فکر میکنم اگر چهرههای کاریزماتیک و افراد سالم دیگهای در فضای سیاسی دیده و شناخته بشن، با استقبال مردم روبرو میشن. اصلا هم معتقد نیستم که نداریم. مسئبه این هستش که کار این رسانهها و متاسفانه اپوزیسیون این بوده که جلوی این امکان رو بگیرند و الان یادشون افتاده داد بزنند آی دزد.
در ادامه پاراگراف سوم:
مشکل غرب درک بدیهیات نیست. مسئله، منفعت کوتاه مدت سیاسی است. به جز چند استثنا در تاریخ آمریکا، ساز و کار تصمیمگیری در میان روسایجمهور ایالات متحده معمولا بر اساس یک سنت نانوشته پیش رفته است:
یا تصمیمی میگیرند که بتوانند تا قبل از انتخابات بعدی از نتیجهاش بهرهبرداری سیاسی کنند؛ حتی اگر همان تصمیم، چند سال بعد هزینههای سنگینتری ایجاد کند.
یا با تصمیمی رو به رو میشوند که هزینهاش باید امروز پرداخت شود اما نتیجهاش شاید سالها بعد دیده شود. در این حالت یا اصل مسئله نادیده گرفته میشود یا دوباره همان انتخاب اول تکرار میشود.
این مشکل از عوارض وابستگی شدید سیاستمداران به افکار عمومی و پایگاه رای است. چمبرلین به خوبی میدانست که هیتلر متوقف نخواهد شد. مشاورانش هشدار داده بودند. وینستون چرچیل در پارلمان بریتانیا هشدار میداد و مردم چکسلواکی فریاد میزدند که برنامه آلمان برای جنگ و اشغال، واقعی و جدی است.
اما مسئله این بود که افکار عمومی در بریتانیا و آمریکا جنگ نمیخواست؛ همانطور که امروز هم جوامع غربی از جنگ و حل مشکلات بزرگ گریزاناند. نمونهاش هم بحران مهاجرت و رشد اسلامگرایی در اروپاست. سالهاست درباره شکلگیری جوامع موازی و شبکهسازیهای اسلامی هشدار داده میشود، اما حاضر نیستند هزینه تصمیمهای سخت را امروز بپردازند؛ چون فشار رسانهای، اتهام نژادپرستی و ریزش رأی، فوری است، اما نتیجه این تصمیمها شاید یک دهه بعد دیده شود.
این مشکل در جمهوری اسلامی با حذف عاملیت مردم در تعیین سرنوشت، آینده و هزینههای سیاسی تصمیمها، حل شده.
ترامپ هم در تمام این سالها تلاش کرد با نفی میراث باراک اوباما، میراث متفاوتی برای خود بسازد؛ اما در نهایت وارد همان مسیری شد که از جورج بوش پسر تا اوباما و جو بایدن همگی در آن گرفتار شدند. اگر آن سنت نانوشته در سیاست آمریکا وجود نداشت، مسئله جمهوری اسلامی احتمالا باید همان سالهای پایانی دولت بوش پسر تعیین تکلیف میشد، نه اینکه دههها به تعویق بیفتد.
حتی جنگ چهلروزه هم از جمله تصمیماتی بود که تا زمانی پیش رفت که امکان بهرهبرداری سیاسی کوتاه مدت برای انتخابات پیشرو از آن وجود داشته باشد و دقیقا در نقطهای که ادامه مسیر نیازمند پذیرش هزینههای بیشتر برای نتیجهای بلندمدت بود، عقبنشینی آغاز شد.
قبل از اینکه بپرسیم کی جمهوری اسلامی فرو میپاشه، باید بپرسیم چرا هنوز فرونپاشیده.
بسیاری از تحلیلها فرض میکنند که تخریب زیرساخت، تحریم، یا فشار نظامی خود به خود به فروپاشی سیاسی منجر میشه. این فرض به چند دلیل اشتباهه.
یکم:
ستون اصلی بقای ج.اسلامی «انسجام دستگاه سرکوب»ه. تا زمانی که زنجیره فرماندهی، وفاداری نیروهای امنیتی، و هسته مرکزی قدرت حفظ بشه، حکومت میتونه در چنین شرایطی دوام بیاره. سپاه پاسداران نه فقط یک نیروی نظامی، بلکه یک امپراتوری اقتصادی است. حدود نیمی از اقتصاد ایران از بنادر گرفته تا کشاورزی، نفت و بسیاری از صنایع رو کنترل میکنه. این میزان از تسلط روی چنین منابع عظیم پولی، وفاداری و تلاش برای حفظ حکومت رو تضمین میکنه.
صدام حسین هم دستگاه امنیتی چندلایهای داشت منتها صدام وفاداری رو بر پایه پیوندهای قبیلهای بنا کرد، جمهوری اسلامی اون رو با امتیازات اقتصادی برای سپاه و طبقه روحانیون جایگزین کرد.
دوم:
محاسبه هزینه. چیزی که در یک دموکراسی میتونه بحران مشروعیت ایجاد کنه (قحطی، کشته شدن معترضان، ویرانی زیرساخت و ...)، در یک ساختار ایدئولوژیک مثل ج.اسلامی به عنوان «هزینه مقاومت» بازتعریف میشه. مرگ نه شکست، بلکه شهادت نامیده میشه.
ویتنام در جنگ با آمریکا نزدیک به یک میلیون کشته داد. عددی که آمادگیاش برای پذیرش، از درک فرماندهان آمریکایی خارج بود. آمریکا جنگ رو با معیار هزینه-فایده خودش میسنجید. ج.اسلامی هم با وجود ضربات مهلکی که به زنجیره فرماندهیش و زیرساختهای کشور وارد شده، هنوز معتقده جنگیدن از تسلیم ارزونتر تموم میشه.
سوم:
زمان به عنوان سلاح. سیستم آمریکایی در برابر زمان حساسیت بالایی داره. رسانهها، نظرسنجیها، جنجالهای سنا و کنگره و برنامههای انتخاباتی، همه عقربههای ساعتی هستند که به نفع ج.اسلامی در حرکتند و حکومت میدونه فقط باید در مقابل این سلاح دوام بیاوره. اگر سریع سقوط نکنند، کمکم تفسیر واشنگتن از «پیروزی» تغییر میکنه تا ماموریت رو تمام کنند.
استراتژی ویتنام هم همین بود که جنگ رو به آزمون اراده تبدیل کرد، نه آزمون قدرت. هدف این بود که آمریکا رو از نظر روانی فرسوده کنند، چون از نظر نظامی نمیتونستند شکست بدند. طالبان هم با همین منطق جلو رفت که «شما ساعت دارید، ما زمان» و به همین شکل بیست سال دوام آوردند. آمریکا رفت و طالبان برگشت.
چهارم:
نهادسازی برای بقا. بعد از جنگ ١٢ روزه، یک شورای دفاعی جدید درون شورای عالی امنیت ملی تشکیل شد به ریاست علی لاریجانی که قرار بود مقدمات مدیریت در روزهایی رو پایهریزی کنند که عمود خیمهی نظام؛ علی خامنهای رو هدف قرار دادند.
این هوشیاری در تلاش برای بقا رو در حکومتهایی مثل صدام، قذافی و چائوشسکو نمیبینیم.
ج.اسلامی از ابتدای جنگ ١٢ روزه به این نتیجه رسید که جنگهای بعدی رو نه به عنوان یک نبرد نهایی بلکه به عنوان دورههای متعدد از تنبیه ببینه، طوری که صرف زنده موندن پیروزی تعبیر بشه.
نقطه فروپاشی کجاست؟
این لحظه از بیرون غیرقابل پیشبینی است اما از درون همیشه یک نقطه وجود داره: وقتی انسجام دستگاه امنیتی از درون شکسته بشه. حملات نظامی وقتی میتونه موثر باشه که به صورت هدفمند برای شکستن اون انسجام عمل کنه. نگرانی حکومت از هدف قرار گرفتن ایستهای بازرسی از لانچرهای موشک بیشتر بود. به همین دلیل ساده که ایستهای بازرسی سپاه و بسیج در تهران نمادی از اراده رژیم برای بقا هستند. برای پیروزی بر آخوند باید این مقاومت از میان برداشته بشه تا اراده فرو بریزه.
چیزی که چند روز پیش به آن فکر میکردم را مینویسم تا دیگران هم به زاویه دیگری از کار بزرگ و مهم شما دقت کنند.
در سالهای گذشته ما بارها شاهد مصادره کردن روایت کشتهشدگان بودیم. نه فقط خود جانباختگان، بلکه خانوادهها و حافظه جمعی مردم را هم قربانی باندبازی، انحصارطلبی و روایتسازیهای دلخواه کردند. روایتهایی که باید از فیلتر سلیقههای سیاسی، مناسبات محفلی یا حتی معیارهای حکومتپسند عبور میکرد تا اجازه دیده شدن پیدا کنند. هنوز هم معلوم نیست چند روایت، چند اسم و چه چیزهایی در همان سالها برای همیشه دفن شد. مثلا فرشته قاضی ید طولانی در آلوده کردن این روایتها داشت.
بعدتر هم در آبان ۹۸ و سالهای بعد، گروههای دیگری خون کشتهشدگان را به دکان سیاسی و سرمایه اجتماعی خود تبدیل کردند. ١۵٠٠ تصویر، آبان تریبونال و .. .
ارزش کار شما در این است که این مسیر را نرفتید. مستندسازی را آلوده به روایتهای شخصی، سهمخواهی سیاسی یا مهندسی حافظه جمعی نکردید. اجازه ندادید جانباختگان و روایت آنها به ابزار و دکان تبدیل شوند. کار شما فقط ثبت تاریخ نیست؛ حفاظت از حقیقت هم هست. از این نظر کار شما شایسته تقدیر و احترام است.
استدلال شما این است که چون کارگزاران انقلاب ۵۷ هم در تبعید بودند، پس انجماد شناختی مشکل تبعید نیست. مثل اینکه بگویی چون بعضی سیگاریها صد سال عمر کردند، پس سیگار کشیدن مضر نیست. نگفتم تبعید همیشه و لزوما به انجماد شناختی منجر میشود. نوشتم که آسیبپذیری ساختاری ایجاد میکند. از یزدی و بنیصدر که مثال زدید، نقض این ادعا نیستند، بلکه تایید آن هستند. آنها دقیقا نمونهی کسانی بودند که از فاصله ایران را نشناختند. مثال شما علیه متن من نیست؛ در خدمت آن است.
وقتی در سال ۲۰۲۶ برای رد بحث «انجماد شناختی»، به یزدی و قطبزاده و نوفللوشاتو ارجاع میدهید، ناخواسته همان چیزی را اثبات میکنید که متن گفته. نقشهای که برای تحلیل امروز به کار میبرید، نقشهی ۱۳۵۷ است. این دقیقا انجماد شناختی است، نه بهعنوان اتهام، بلکه به عنوان توصیف.
فرمودید متن دارد تبعید اجباری را به جرم سیاسی تبدیل میکند. این خوانش نادرست است و احتمالا عمدی که حساسیت دیگران را برای حمله و بستن دهان منتقد تحریک کند. نگفتم تبعیدیها مقصرند؛ گفتم تبعید آسیبپذیری ساختاری ایجاد میکند. این دو جملهی متفاوتند. یکی اخلاقی است، دیگری تحلیلی. خلط این دو، بحث را از تحلیل متن به حمله شخصی میکشد. کاری که شما کردید.
به صداهای داخل ایران ارجاع دادید به عنوان دلیلی که اپوزیسیون داخل را میفهمد. اما این دقیقا چیزی است که نوشتم: نسل داخل مختصات فکری متفاوتی دارد. آوردن این شعارها بهعنوان سند، یعنی پذیرفتن که جامعهی داخل دارد چیزی میگوید که هنوز بخش بزرگی از به اصطلاح اپوزیسیون تبعیدی هضمش نکرده و در حال ستیز با آن است. این هم تایید چیزی است که نوشتم، نه رد آن.
سایر مواردی که هشدار دادم هم باشد برای روزی که سرها به سنگ بخورد.
غیر از یک بازه زمانی کوتاه، جمهوری اسلامی از ابتدا با اپوزیسیونی روبرو بوده که عمدتا در تبعید حضور داشتند و تبعید، آسیبپذیریهای خودش را دارد و فاصله گرفتن از واقعیتهای جامعهای که تلاش برای نمایندگیاش را دارد، از جمله این آسیبها است.
مستقل از هر عملیات امنیتی، تبعید به خودی خود یک آسیبپذیری ساختاری است. آدمی که ده، بیست، سی و چهل سال در خارج از مرزهای ایران زندگی کرده، از جامعهای که ادعای نمایندگیاش را دارد فاصله گرفته. نه لزوما از سر بیتفاوتی، بلکه از سر اجبار. این فاصله ارادی نیست، اما نتیجهاش همان است.
خروجی طبیعی فاصله؛ فراموشی نیست، چیز بدتری است: انجماد شناختی. وزارت اطلاعات نیازی نداشت این فاصله را بسازد؛ فقط کافی بود آن را عمیقتر کند. جامعهای که ترک شد، تغییر کرده. رژیمی که شناخته میشد، تکامل پیدا کرده و نسلی که حالا داخل است دیگر همان مختصات فکری را ندارد که مهاجران و تبعیدیها داشتند. نسل امروز مشکلاتش فرق کرده و اولویتهای اساسیتری برای بقا دارد.
یکی از نتایج مستقیم این انجماد شناختی، دستکم گرفتن رژیم است و این دستکم گرفتن، نفوذ را بارها ممکن کرده. نفوذیهایی که تا امروز شناخته شدند، اغلب در شرایطی موفق بودند که اپوزیسیون؛ جمهوری اسلامی را همان چیزی میدید که از سالها قبل میشناخت. یعنی معیارهای تشخیص تهدید به روز نشده بودند. این خطای شناختی، بیشتر عارضهی جانبی همان فاصله بود نه صرفا ضعفهای فردی.
در کنار نفوذ مستقیم، دستگاه اطلاعاتی ابزارهای ظریفتری هم داشته: سرمایهگذاری روی شخصیتهایی که نه لزوما عامل هستند، بلکه آسیبپذیرند. کسانی که قابلیت بازی خوردن دارند، در دامهای امنیتی میفتند، یا به دلیل ضعفهای شخصی قابل مدیریت هستند. جمهوری اسلامی این افراد را تبدیل کرده به وزنههای آویزان به پا و ابزار بیاعتبارسازی که هزینه آن از جیب کل نیروهای سیاسی پرداخت میشود.
و نتیجه این است که تصویری از بخش قابل توجهی از نیروهای مخالف ساخته شده که نه برای بخش بزرگی از جامعهی داخل قابل اعتماد هستند، نه برای بازیگران خارجی قابل اتکا. در بسیاری از موارد، اپوزیسیون پیش از آنکه توسط جمهوری اسلامی حذف شود، با تصویری که از خود میسازد؛ فرسوده و بیاعتبار میشود.