گاهی بيست سالهام
گاهی پانزده ساله
گاهی پنجاه
و گاهی هشتاد و چند
سن من
بستهگی به روزگار نداشتهام دارد
روزگار حوصلهی من است
گاهی يک روز يک سال است
گاهی يک روز يگ ساعت
من با تقويم پدر كشتهگی دارم
من چند صد هزار روز را شمردهام
اما
خيلیهايش را دوست نداشتم
ایران و مردم ایران میان دو افراطگرا گیر کرده. یکی فاشیست و دیگری ناسیونالیست. یکی بی دین و دیگری دیندار
هر دو دروغگو. هر دو مردم را به دم تیغ میفرستند.
هر دو برای هدف خویش به بهانه مردم، مردم را میکشند یا به کشتن میدهند.
این وسط، نان و زندگی و وطن حراج میشوند به نام سیاست
ایران و مردم ایران میان دو افراطگرا گیر کرده. یکی فاشیست و دیگری ناسیونالیست.
هر دو زورگو و دروغگو. هر دو مردم را به دم تیغ میفرستند.
هر دو برای هدف و عقیده خویش به بهانه مردم، مردم را میکشند یا به کشتن میدهند.
این وسط، نان و زندگی و وطن حراج میشوند به نام سیاست
عزیزم
بوسه را نگه دار
نگاه کن
آن مرد را ببین
یقهاش را دوباره صاف میکند
پلاکاردی را
محکم نگه داشته
بلند بلند نام دیکتاتورش را فریاد میزند
سقفی که دیروز
بالای شهر
فرو ریخت
برای او
چون پکیست به سیگار
دستهایش را نگاه کن:
هیچچیز را نکشتهاند
شاید
حتا مگسی را هم
راست افراطی ایرانی طرفدار پهلوی در بعضی تحرکات، روی هرچه افراطگرا و فاشیست را در جهان سفید کرده.
اروپاییهایی که تا جایی که من میشناسم، یک جوری سورپرایز شدهاند که میگویند: اینها همان ایرانیهایی هستند که ما میشناختیم؟!
جنگ همین نکبت و فاجعهایست که در تصویر میبینید. پیروزی به هر قیمتی و با هر جنایتی. سقوط ج.ا آرزویی درست است. اما سقوط همهچیز با ج.ا از جمله انسان بودن، فاجعهای بدتر از ج.ا است. همهچیز دارد نابود میشود. آدم بودن ما، مردم، زندگی و اعصاب
همهچیز
ایرانی: من میخوام از شما تشکر کنم
اسرائیلی: که داریم بمیارانتون میکنیم؟
- نه شما دارید ما رو نجات میدید
- با کشتنتون؟
- دارید سعی میکنید ما رو نکشید ولی گاهی پیش میاد
.
.
.
ایرانی: من میخوام از شما تشکر کنم
اسرائیلی: که داریم بمیارانتون میکنیم؟
- نه شما دارید ما رو نجات میدید
- با کشتنتون؟
- دارید سعی میکنید ما رو نکشید ولی گاهی پیش میاد
.
.
.
شهردار نیویارک یک پاکستانی شد.
مثل این است که یک افغانستانی اسماعیلیه شهر تهران شود.
با توجه به تاریخ غنی و فرهنگی همیشه مفتخرانه و با غرور چند هزار ساله میراثی از کوروش و داریوش و فلان و بهمان کی منتظرش باشیم؟ دویست سال بعد یا سیصد سال بعد؟
یا به دارازی تاریخ غنی منطقه؟
خسته شدهام ماریا
و تو اگر دوستم داری
بلدی چگونه عاشقانه بخوانیاش
خسته شدهام
روزها دیگر سیصد و شصت و پنج
و ساعتها دیگر بیست و چهار نیست
درد کهنهای در سرم دارم
که هرچه سیگار شلیک میکنم به ریهام
کشته نمیشود
خسته شدهام
و هرچه قهوه میخورم
در خوابم بیدار نمیشوم
و هرچه میخوابم
در بیداریام به خواب نمیروم
خسته شدهام ماریا
کلمات از ذهنم فرار میکنند
و هوای خوب از سرم
زمستان آنقدر زمستان است
که برفها به تشک سپیدم رسیدهاند
پای از خانه که بیرون میگذارم
پاریس
پارس میکند با سگهای غربتش
در ذهنم
خسته شدهام
و فکر میکنم گربهای هستم در لانه سگها
و سگی هستم در آشیانه شیرها
و شیری هستم
در پاکت ۲.۷ درصد چربی
در ویترین فروشگاه مونوپری
که تاریخ مصرفش دیروز تمام شده
و تاریخ تولیدش هنوز نیامده
خستهام
و زیباییات آنقدر از قاب پنجره بیرون میزند
که کارگران ساختمان گوستاو کلیمنت میشوند
و کارگران شهرداری
شاعر میشوند و کلمات خاک و خل خیابان
هی جارو میکنند و شعر پاک میکنند از حافظه خیابان
رد قدمهایت را
خستهام
و زیباییات شبیه نبرد استالینگراد است در این سرما
که میکشد و به پیش میرود
تا محاصره زمستان را بشکند
و سربازان تسلیم شوند در سرم
خستهام و این شعر
برای تو عاشقانه است
و برای من
اندوهگین
#مصطفی_هزاره
د.ب