میدونید دنیا کجا باید تموم میشد؟ اونجایی که پدر و مادر طاها صورت بچشونو متلاشی شده دیدن، اونجایی که از خودشون میپرسیدن آیا این جسم بی جون و غرق در خون ثمرهی عشق و تلاش ۱۲ سالشونه؟ اونجایی که باورشون نمیشد که دیگه شبا باید بدون شببخیر طاها بخوابن و صبحا بدون صببخیرش بیدار شن.
راستش افرادی که کشته شدند همگی بیشتر از من لایق زندگی بودند
ورزش میکردن، میرقصیدن، هنرمند بودن و عاشق زندگی و از ته دل میخندیدند
من نه، من فقط زنده بودم هیچ لذتی در زندگی من نبود و نیست
کاش من به جای همه ی شما میمردم
زندگی بیشتر از من حق شما بود...
تا عمر دارم، اونهمه کیسه مشکی، اونهمه پیکر غرقه تو خون و سر متلاشی شده بچهها یادم نمیره. یعنی دیگه محاله اون آدم قبلی بشم.. نه میبخشم، نه فراموش میکنم.