محمدعلی
همون پسر همسایهای که من و خواهرم بهش دوچرخهسواری یاد دادیم
همون بچهای که اگر میخواستیم از خونهشون بریم با زور جلوی رفتنمون رو میگرفت
همون که تنها همبازی بچگی من توی کوچه بود.
چطور تونست اینهمه درد رو انتخاب کنه و خودشو بسوزونه
اگه امروز صبح موزیک بودم:
«خوابم یا بیدارم، لمس تنت خواب نیست؟
این روشنی از توست، بگو از آفتاب نیست؟
بگو که بیدارم، بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این جدایی، با ما نیست
اگه این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب،
از دو چشم تو بتابم.»