فرار رو به جلو نکنید! فاجعه سیرجان و تضعیف پلیس، خروجی مستقیم تفکر خود شماست. با سوءمدیریت اقتصادی و ایجاد بحران معیشتی، روان جامعه را به مرز انفجار رساندید و با شعارهای ضداجتماعی، اقتدار حافظان امنیت را شکستید. نتیجه گستاخی مجرمان، مسببش تفکر ناکارآمد خودتان است، نه پلیس!
ناامنی اجتماعی!
پریشب ۲۱ ضربه چاقو به سر و گردن و بدن خواهرزادهٔ ۵۵ سالهام در زادگاهم زدند. آنچه باعث نجات جانش شد، واقعاً به معجزه شبیه است.
مدتهاست من نسبت به ناامنی اجتماعی و آنچه موجب تضعیف نقش پليس در این باره میشود، هشدار میدهم.
استفاده از نقش پلیس در جایگاه غیرمعمول آن، موجب بدبینی جامعه به این نیرو شده و این نیز به نوبهٔ خود از اقتدار مشروع پلیس و جایگاه طبیعی آن به عنوان حافظ جان و مال شهروندان از هرگونه تعرض، بسیار کاسته است.
در این باره بینهایت حرف و سخن و داستان است که پیش از این در بارهاش نوشتهام.
اکنون بويژه در شهرستانها و به طور خاص در شهر ما سیرجان، آمار درگیریهای منجر به قتل و جرح از اندازه بیرون است. دوستان جراحم در آنجا از کثرت عمل مجروحان واقعاً به تنگ آمدهاند.
این رسم کشورداری نیست!
شهروندان در بسیاری از حوزههایی که نیاز به کمک و حمایت و پناه دارند به حال خود رها شدهاند و در عوض در اموری که باید به حال خود رها باشند، تحت کنترل قرار میگیرند.
ادامهٔ این وضعیت، امنیتی برای احدی باقی نمیگذارد.
پلیس باید نیرویی مدنی و مقتدر و سالم و مورد احترام مردم باشد تا هم نقش طبیعی خود را در هر شرایطی ایفا کند و هم به نسبت خدمات خود، قدر ببیند.
به عبارت دیگر، پلیس باید از دایرهٔ منازعات سیاسی خارج شود چرا که فارغ از نظر شهروندان نسبت به حکومتشان، مردم با هر نوع گرایشی به وقت تهدید جان و مالشان توسط دیگران هیچ چارهای جز توسل به پلیس ندارند.
کاش مخالفان حکومت نیز این واقعیت را درک میکردند و از تضعیف نقش طبیعی پلیس، خوشحال نمیشدند!
خانم من اهل تبریز هست،
شاید برداشت من اشتباه باشه؛
ولی من اینطور فهمیدم که خانم های تبریزی خیلی حساس هستن.
بهرحال من حساسیت فوق العاده همسرم رو به حساب دوس داشتن میزارم!!
شاید به این خاطر که اینجوری راحت تر میتونم بقا در شرایط مرگ وزندگی رو تحمل کنم.
خودم که اینجا نیستم ولی خدای من که هست؛
منم الله وکیلی ذات سالمی دارم که البته برای شیما این به تنهایی کافی نیست،و علاوه بر این
همیشه سعی میکنم طوری رفتار که همسرم از چیزی ناراحت نشه.
ولی خب بازم مواردی پیش میاد که دست من نیست؛
زمان کرونا، روابط عمومی بیمارستان یه عکس از پرسنل اورژانس گذاشت توی صفحه ی اینستاش،
مثلا برای قدردانی و تعریف و تمجید خیرِ سرمون!
منم یه گوشه ی اون عکس ایستاده بودم داشتم ماستم رو می خوردم.
بعد از اون اینترنهای بیمارستان اومدن زیر اون پست کامنت گذاشتن:
وای دکتر استاد که خیلی خوبه
وای دکتر استاد که خیلی مهربونه
وای دکتر استاد که خیلی کوفته
خیلی زهرماره
خیلی فلان و بهمان و بیسار
همین باعث شد،شیما اعصابش خرد بشه!
یکی دو روزی با من سرسنگین بود و در حد یه کلمه دو کلمه با من حرف میزد.
میدونستم از یه چیزی ناراحته؛
هر چی به مغزِ ناقصم فشار می آوردم نمی تونستم حدس بزنم جریان چیه ؟!
خلاصه بعد از چند روز پرس و جو کردن با عصبانیت و تمسخر گفت:
«خوب میری بیمارستان خودت رو مظلوم و مهربون نشون میدی واسه همه ….!
تو نمی خوایی دست از این کارات برداری؟!
همه اش جلب توجه
همه اش جلب توجه….!»
گفتم :what؟؟
گفت :
«زهرمار و وات؟
من از همه چیز خبر دارم…..!»
گفتم:
« یا قمر بنی هاشم !
از چی خبر داری که من خودم خبر ندارم؟!!»
گفت : «تو خبر نداری؟»
گفتم: «نه بخدا…..»
اون موقع من اصلا صفحه ی روابط عمومی بیمارستان رو فالو نمیکردم.
شیما هم اینو میدونست.
گفتم :
«بگو ببینم چی شده؟!
تا صبحم که بپرسی من چیزی یادم نمیاد»
نفس عمیقی کشید؛
معنیش رو خوب می دونستم:
«الان پدرتو در می آرم….»
گوشی ش رو آورد و پست رو نشونم داد،
کامنت ها رو خوند.
با حالت بازپرس های دایره ی جنایی پلیس پرسید :
«چرا این دخترا ازت تعریف کردن؟!»
گفتم :چه تعریفی؟!
گفت :
«بیا مثلا این گفته تو خیلی خوبی …!!»
یه لحظه هنگ کرده بودم،
نمی دونستم چی باید بگم؟
با خودم فکر کردم :
«خب…
منکه کار بدی نکردم؛
بنابراین خیلی قاطع گفتم:
«خب من خوبم دیگه !!
من راه میرم از دور داد میزنه آدم خوبیم.»
و ادامه دادم:
«خوب بود می نوشتن استاد چه آدم هیزیه ….؟!!»
شیما چند لحظه ساکت شد،
بعد لبخندی زد و گفت :
شانسین گَتیردی، بوشبوشونا ماستمالامادین😄