دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زَر ناسره بفروخته بود
در حالی که تمام اتفاقات خوب یکی پس از دیگری از جایی که گمانش را هم نمیبردم به سراغ من میآیند، من اما هنوز چشم به یک جای خالی دارم، جایی که دلم نمیخواد دیگر پر شود و خالی بودنش من را مجذوب میکند، خوشحال یا غمگینم میسازد و تمام من را وقف تمامش میکند.
و من جای خالی ات را دوست دارم
حال که فکر میکنم ما هیچ اشتراکی باهم نداشتیم، من خیلی با تو فاصله داشتم و اگر میگفتم تمام تلاشم را کردم و نشد، راست میگفتم
رسیدن به تو از جایی که من بودم خیلی سخت بود و الان حس میکنم نشدنی بود، من فقط دوستت داشتم و این ناکافی ترین بخش من بود، کاش قدمی به من نزدیکتر بودی
بنویسید بر شما چه گذشت.
روزگاری که میگذرد من یا به احتمال قوی همه مارا از کمر میشکند البته اگه روزگار گذشته اینکار را هنوز نکرده باشد، دیگر چیزی برای دوویدن وجود ندارد و هیچ چیز من را وادار به بیداری های طولانی نمیکند.نه پول و زندگی مادی انقدر برایم جذاب است و نه مرگ انقدر ترسناک
یعنی چی که ما محکوم به ادامه دادن هستیم
کی گفته؟ گذران عمر و به هدر دادن زمان صرفا برای رسیدن به انتهای زندگی دلیل بر ادامه دادن نیست
بهترین اتفاق ها دیگر جذاب نیست و بدترینشان مرا ناراحت نمیکند.
من در مورد تو با همه صحبت کردم با خدا، مادرم، دوستانم، همکارانم، همکلاسی هایم، استادم، راننده تاکسی که قرار بود من را به خانه برساند، گربه های مترو حقانی، درخت های مسیر مترو تا محل کار و هرکسی یا هرچیز دیگری که فکرش را بکنی.
اما شاید بهتر بود کمی با تو هم صحبت میکردم و تو هم نیز
خانواده دیگر پناه امن اول و اخر نیست
من این روز ها تنها تر شد از قبل شدم، الان حتی از لحظه رفتن تو هم تنها تر شده ام حال من دیگر هیچ کس را ندارم خودم ماندم و خودم
حتی خانواده هم که همیشه مطمئن بودم برایم میماند دیگر من را پذیرا نیست
همه از من دور شده اند حتی در یک خانه
۹.
مرگ من چگونه اتفاق میافتد و چه کسی خبر مرگم را به عزیزانم میرساند؟
ایا تو نیز با خبر میشوی؟
مرگ تنها چیزی است که مرتباً به آن فکر میکنم هرشب و دیرگاهی است که همواره آن را با آغوش باز قبول میکنم که من تجربه اش کنم
میخواهم که من را با خودش ببرد و من راضی ام.
به هر حال خواستم بدانی که هنوز هم تمام غم های زندگی من چه آنها که گذشتند و بخشی از حافظه من را اشغال کردند و چه آنها که برایم در آینده پیش میایند همگی من را به غم تو میرسانند که تو تنها پناه افکار من هستی برای غمگین بودن
و تو خود تسکین تمام این هایی
تو تمام انچه هست و نیست بودی
۸.
قطعا این غم فقط و فقط برای این دوران که گذشت نیست، آنچنان من را به زمین سرد نشانده است که یقین دارم تنها نیست، قطعا این غم تمام زخم های قبلی من را دوباره کنده است و از تنم خون می آید، قطعا این غم بر آتش زیر خاکسترم دمیده که شعلهاش الان تمام زندگی من را میسوزاند.
حال من دوباره به تو فکر میکنم غم یادآوری غم است و شادی یاد آور شادی که احتمالا برای من خبری از آن قسمت دوم نیست، من حتی در شادی هایم هم به تو فکر میکنم و تو چیزی به جز غم را برای من مصور نمیکنی.
غمی دلپذیر و شیرین در عین حال جانکاه.
۷.
یادم هست که میخواستم چیزی بنویسم، اما نمیدانم چه بود.
شاید راجب ناامیدی بود، شاید راجب آینده ای امیدوار کننده، یا شاید راجب یک اتفاق خوب و یا شاید یه تراژدی روزمره نمیدانم.
خیلی وقت است که هیچ چیز نمیدانم، همه چیز جوری رقم میخورد که به ندانسته های من می افزاید.
۶.
این همه دغدغه و استرس برای چیست؟
گاهی فکر میکنم شاید واقعا هنوز به آن نقطه نهایی از فهم و درک و شعور و تجربه نرسیده ام که مطمئنم شوم که هیچ خبری نیست و همین مرا وا میدارد تا هنوز بابت اتفاقاتی که مکررا در زندگی رخ میدهد نگران و مضطرب شوم حتی وقتی میدام اخرش هیچ است.
۵.
کار شدید نه برای پول است نه برای بقا، برای این است که زمان بگذرد و عمر تمام شود، احتمالا دروغ گفته اند که انسان تمایل به جاودانگی دارد چون هرگاه زمان زود میگذرد ما سریعتر به مرگ نزدیک میشویم و ما معمولا وقتی از یه اتفاق لذت میبریم زمان زود میگذرد.پس ما با لذت به سوی مرگ میرویم
۴.
نمیدانم چطور میگذرد، روز هایم چگونه شب میشود و شب هایم چگونه به طلوع خورشید روز بعد میرسد. همه چیز انقدر به سرعت اتفاق میافتد که حس میکنم من صرفا با تمام تلاش خودم شاید بتوانم در پس موج های زندگی غرق نشوم نه اینکه از انها جلو تر باشم.
بشنو که چه گذشت بر این جوانِ پیر
بشنو که چقدر منتظر بودم و نیامد
چقدر رفتم و نرسیدم، چقدر چشم باز کردم و فقط سیاهی بود، چقدر هیچ بود
چقدر همه چیز هیچ بود
۳.
فقط کافی است، یک فرد هرچند تصادفی سر صحبت را هرچند کوچک و کوتاه با من باز کند، تمام دورانی که بر من گذشته را همچون کودکی که سر بر یک شانه امن گذاشته، برایشان میگویم بدون اینکه ذره ای مهم باشید چه تصمیمی یا چه نتیجه ای از حرفایم میگیرند.
من فقط میخواهم کسی مرا بشنود.
میان صحبت هایم اشک میریزم، نفس نفس میزنم و مجدد بغض میکنم انگار زخم هایم یکی پس از دیگری دوباره باز میشوند، بادی در اتش زیر خاکسترم میوزد هرچه که هست من را بیشتر بر ان شانه امن نگه میدارد.
بشنو و هیچ مگو نه نصحیت کن نه قضاوت و نه راهنمایی و کمک فقط بشنو که چه گذشت.