یه روز مجبور میشی از آدم مورد علاقهات، خونهی مورد علاقهات و گلدون مورد علاقهات دست بکشی و بپذیری فرد دیگهای اونها رو خواهد داشت که اندازهی تو دوستشون نداره و هیچوقت اندازهی تو اونها رو نمیشناسه و متوجهشون نیست.
سر سال خونمه
مملک به کثافت کشیده شده
باید اسباب کشی کنم
دارم درجا میزنم
تو مسیر پیشرفت گیر کردم
و هزارتا چیز دیگه که اصلا نمیشه گفت و فقط شبا خواب از چشمام میگیره
ریدم تو این زندگی که واسمون ساختین ...