@casualdentist@P0ur1a بی سواد بودن عیب نیست،همه که قرار نیست دندونپزشک خوبی باشن. اما حق به جانب جار زدنش یه بحث دیگهست!
خب اصلا دلیل استفاده از سایدونت چیه پس؟ اسم حادثه هیپوکلریت به گوشت خورده تا حالا؟؟
قطعا نظامت با ۲۱ یا بالاتر شروع میشه!
۱۲ سال قبل، شب یلدا بود.
خطهای روی دیوار را شمرده بودم و از قبل میدانستم شب یلداست. آن شب همراه غذا از دریچهی پایین درِ سلول، یک میوه هم دادند. یادم نیست سیب بود یا پرتقال. مغزم با سماجت خاصی سعی دارد خاطرات وحشتناک آن روزها را پاک کند.
آدم هفتهها که توی انفرادی باشد کمکم شروع میکند با خودش حرف زدن. نه کاغذی هست و نه خودکاری نه هیچ چیز جز پتویی که زیر سرت میگذاری و پتویی که رویت میکشی و روی زمین سفت دراز میکشی... به خدا گفته بودم اگر شب یلدا پیش خانواده باشم میگویم گور پدر منطق و علم و... به او ایمان میآورم! الان این حرفها و شرط و شروطها به نظرم خندهدار و احمقانه است. حتما برای شما هم هست. اما آدم توی انفرادی به هر ریسمانی چنگ میزند. برای من که ساعتها با مورچههای کف سلول حرف میزدم آن روزها هیچ چیز عجیب نبود...
سیب یا پرتقال را برداشتم، بغل کردم و زدم زیر گریه. آن روز بود یا روز قبلش که یکی از بازجوها با لگد در راه برگشتن به سلول زده بود توی کمرم و درد کلافهام کرده بود. اما گریهام از درد نبود. از ناامیدی بود از هر معجزهای که فقط در کتابها اتفاق میافتد.
فردای یلدا بود. برده بودندم هواخوری روزانه. از پشت چشمبند، آفتاب کمرمق را تصوّر میکردم که حتی او هم اوین را فراموش کرده بود. به این فکر کردم که همینجا میمیرم یا اینکه آزاد میشوم؟! در ذهنم به تمام جاهای خوبی که میشناختم فکر کردم، به همهی آدمهایی که دوستشان داشتم، به همهی بوسهها و آغوشها، به کتابها، به فیلمها، به آوازها و موسیقیها... با صورت خوردم توی دیوار! یادم رفته بود قدمهایم را بشمرم. در هواخوری باید یک مسیر ثابت را با چشمبند میرفتی و برمیگشتی. اگر دستت جلویت نبود یا قدمها را نمیشمردی با صورت میخوردی توی دیوار. با صورت خورده بودم توی دیوار...
سیب یا پرتقال را در بغلم فشار دادم و بو کردم. بوی زندگی میداد. به خودم گفتم باید زنده بمانم و آزاد شوم. دیگر با مورچهها حرف نزدم. با خدا حرف نزدم. برگشتم روی پهلوی چپ و نگاه کردم به دیوار. به اسمی که با تکه آهنی که از زیر در کنده بودم روی دیوار حک کرده بودم. به خودم قول دادم که زنده میمانم. به خودم تا صبح اوّل دیِ ۱۲ سال پیش، تمام شب قول دادم و دادم و خوابم نمیبرد و شب یلدا چقدر طولانی بود.
الان که دارم این سطرها را مینویسم نمیدانم کدام زندانی در سلولش سیب یا پرتقالش را بغل کرده است. زل میزنم به دیوارهای تبعید که تا بینهایت کشیده شدهاند. زل میزنم به نقشهی ایران که مثل گربهای مریض خوابیده است. مثل گربهای مریض که با صورت توی دیوار خورده است. مثل گربهای مریض که همهچیز را فراموش کرده است. و هیچ آفتابی گرمش نمیکند...
#مهدی_موسوی
اول صبح داشتم تركیب آب انار و آب هویج سیاه رو تست میكردم؛
یهو یكی گفت: آقای پورمحمدی اومد.
منم بلند گفتم: پورمحمدی سگ كیه دیگه؟
برگشتم دیدم دو تا محافظ با یه آخوند وایسادن و زل زدن بهم.
الان كه اخبار رو دیدم تازه فهمیدم پورمحمدی كیه =)))))))
قضیه مجوز گرفتن شروین من رو یاد دوران بعد از تعطیلی اجباری تاینیموویز انداخت. اونجا هم فیلیمو و نماوا بلافاصله شروع به جذب مترجم/مزدورهایی کردن که اتفاقا بخاطر تعطیلی تاینیموویز بیکار شده بودن و حاضر بودن در ازای چهار قرون، ترجمههای سانسورشده رو عادیسازی بکنن و زمانی که از این عاملین شر سوال میپرسیدم که چرا خودفروشی اونم به چنین رقم نازلی، جواب میومد که «بهرحال ما هم میخوایم تو ایران کار کنیم». اما عزیزان اینا نمیخوان “کار” کنن، اصولا اعمال سانسور و همکاری با شیطان «کار» نیست، بد رذلیه. این موضوع برای تمام دستاندرکاران شیطان صدق میکنه.
جدا پسره گفت بریم دیت گفتم من فقط فلان روز وقت دارم که شما جشنواره اید
گفت یه روزه پرواز میگیرم میام میبینمت برمیگردم
و این سومین پسریه که برای یه دیت حاضر شده پرواز بگیره یه روزه بیاد و بره
شاید جدا من خوشگلم بچه ها
مامانم عمل داشت.
دکتر حین عمل اومد بیرون گفت: «مامانتون درد داره، باید براش پمپ درد بذاریم، هزینهش ۵ تومنه.»
گفتم «الان بذارید، فقط درد نکشه.»
قبل از عمل هم هیچ حرفی از این موضوع نزده بودن.
الان تو نت دیدم قیمت پمپ درد حدود ۶۳۰ تومنه!
کجا باید شکایت کرد؟این شیادی تکرار نشه
نمیشه هم دنبال کیفیت باشی،هم از هزینه کیفیت شاکی باشی.
دقیقا ایشون هزینه اون تجربه و کیفیت رو داره از شما میگیره و نوش جونش.
انتخاب خودت بوده،کسی مجبورت نکرده که!
از باشگاه اومدم بیرون، گوشیم دستم بود. یه موتوری با دو تا سرنشین وایساد کنارم، یه نگاهی بهم کردن. یکیشون به اون یکی گفت:
گوشیش اندرویده، برو.
همین مونده بود دزد جماعت بهم حس ناکافی بودن بده. :)))