آیا این خنده آور نیست
سازمان ملل برای تشنگان اهل غزه یک گیلاس آب هم نمیداد، و تحت هیچ شرایطی بمباران اسرائیل بالای اهل غزه توقف نمیشد اما وقتی که واکسین پولیو شروع میشود جنگ توقف میگردد و واکسین پولیو در غزه صورت میگرد پس از ختم دوره پولیو دوباره جنگ آغاز میشود.
پس این واکسین نیست بلکه نوع مرمی است که در دهان اطفال چکانده میشود
شما بگویید
راست گفت نخستوزیر اسرائیل؛ این رهبران ریاکار و بزدلهای اخلاقیاند.
در برابر دوربینها مخالف اسرائیلاند، اما پشت پرده تجارت، روابط اقتصادی و همکاریهای استخباراتی و نظامیشان ادامه دارد.
ادامه....https://t.co/2CxQvDpU5Z
#_امت_شاهد
منابع تفسیر
سؤال:
به نام الله بخشنده و مهربان و درود و سلام بر رسول الله صلی الله علیه وسلم و بر خاندان و یاران ایشان و همۀ کسانی که از او پیروی میکنند!
شیخ گرامی ما، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته!
از الله سبحانه وتعالی برای شما ثبات و توفیق در هر کار خیری که برای امت اسلامی به دوش میکشید، خواهانم و امیدوارم مسیر تلاشهای شما با پیروزی و تمکین، از طریق تحقق وعدۀ الله سبحانه وتعالی و بشارت رسول الله صلی الله علیه وسلم به فرجام نیک برسد.
شیخ بزرگوار! در کتاب «الشخصیة» جلد اول، صفحه ۲۹۶ در مبحث «منابع تفسیر»، چنین آمده است: «... اما آنچه از رسول الله ﷺ از تفسیر نقل شده است، اگر صحت آن ثابت شود، بخشی از حدیث به شمار میرود و تفسیر محسوب نمیشود؛ زیرا در این صورت، آن نیز مانند قرآن، یک نص تشریعی است و در شمار تفسیر داخل نمیشود.»
آنچه در صفحۀ ۲۹۶ آمده، حدیث را یکی از منابع تفسیر میداند؛ اما آنچه در صفحۀ ۳۰۱ آمده، این است که حدیث، تفسیر به شمار نمیرود... از این رو، چنین به نظر میرسد که این دو سخن با یکدیگر تعارض دارند و متناقض به نظر میرسند؛ و همین موضوع برای من قابل فهم نبوده است.
بنابراین، خواهشمندم لطف نموده این ابهام را برطرف سازید و حقیقت موضوع را بیان فرمایید: آیا حدیث تفسیر به شمار میرود یا اینکه در شمار تفسیر داخل نمیشود؟ پیشاپیش از شما صمیمانه سپاسگزارم. برادر شما علی السعیدی – تونس
جواب:
و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته!
برادر عزیز! بررسی آنچه در کتاب الشخصیة، جلد اول صفحهٔ ۳۶۰ تحت عنوان «مصادر تفسیر» آمده و نیز آنچه در همان کتاب، صفحهٔ ۳۶۶ تحت عنوان «نیاز امت امروز به مفسرین» ذکر شده است، اگر با دقت و تأمل مطالعه شود، روشن میگردد که میان این دو مطلب هیچ تعارضی وجود ندارد. برای توضیح این موضوع، مطالب ذیل را بیان میکنم:
اول: در بخش «مصادر تفسیر» آمده است: «از واژهٔ مصادر تفسیر منظور آن چیزهایی نیست که مفسرین، هر کدام بر اساس اندیشه و گرایشی که دارند، در تفسیر قرآن به آنها اعتماد کردهاند؛ مانند توحید، فقه، بلاغت، تاریخ و امثال آن. اینها مصادر تفسیر نیستند، بلکه اموریاند که بر مفسر تأثیر گذاشته و سبب شدهاند که او در تفسیر خود، راه و روش خاصی را در پیش گیرد، بلکه منظور از مصادر تفسیر، مراجع و منابعی است که مفسرین از آنها نقل کرده و مطالب نقلشده از آنها را بدون توجه به گرایش و روشی که در تفسیر خود در پیش گرفتهاند، در تفاسیر خویش آوردهاند.
اگر مصادر تفسیر را بررسی کنیم، درمییابیم که به سه مصدر محدود میشوند:
۱. تفسیری که از رسول الله ﷺ نقل شده؛ مانند روایتی که از رسول الله ﷺ نقل شده است که فرمود:
«الصَّلَاةُ الْوُسْطَى صَلَاةُ الْعَصْرِ» (أخرجه الترمذي)ترجمه: نماز وسط، نماز عصر است.
۲. رأی، از جمله مصادر تفسیر است و همان چیزی است که از آن به اجتهاد در تفسیر تعبیر میشود؛ زیرا مفسر سخنان عرب و شیوههای بیان آنان را میشناسد و الفاظ عربی و معانی آنها را از طریق آگاهی از موارد مشابه آن در شعر جاهلی، نثر و مانند آن میشناسد. همچنان از اسباب نزول آیه، آنچه را نزد او صحیح ثابت شده است، میشناسد و در این زمینه از همین ابزارها استفاده میکند...
۳. اسرائیلیات؛ زیرا برخی از یهودیان و مسیحیان وارد اسلام شدند و در میان آنان کسانی بودند که در تورات و انجیل دانش و معلومات داشتند، یهودیانی که از میان آنان وارد اسلام شدند، در بسیاری موارد راستگو نبودند؛ زیرا یهودیان نسبت به مسلمانان از مسیحیان کینه و دشمنی بیشتری داشتند. بنابراین، اخبار اسرائیلی فراوانی از طریق این افراد به میان مسلمانان راه یافت و این اخبار وارد تفاسیر قرآن گردید تا آنان به وسیلهٔ آنها توضیحات آیات را تکمیل کنند...»
چنانکه میبینید، بحث در اینجا دربارهٔ مصادر تفسیر نزد مفسرین است و همانگونه که در بالا بیان شد، سه مصدر میباشد.
دوم: اما آنچه در الشخصیة، جلد اول، صفحهٔ ۳۶۶ تحت عنوان «نیاز امت به مفسرین» آمده است، وضعیت این مصادر را نزد مفسرین، از جهت صحیح و نادرست بودن آنها بیان میکند.
در اینجا توضیح داده میشود که مصدر نخست در نزد مفسرین "تفسیری است که از رسول الله ﷺ نقل شده که در حقیقت این مصدر تفسیر نامیده نمیشود، بلکه احادیث رسول الله ﷺ است؛ زیرا تفسیر، اجتهاد مفسر است. اما آنچه از رسول الله ﷺ نقل شده، نه تفسیر است و نه اجتهاد؛ بلکه حدیث رسول الله ﷺ است که وحی از جانب الله عزیز و حکیم میباشد. این مطلب در آغاز همین بخش بهروشنی بیان شده است؛ آنجا که میگوید: «از اینرو، لازم بود شیوهای برای ارائهٔ تفسیر وجود داشته باشد که در مسلمانان و نیز در غیرمسلمانان، رغبت و شوق به مطالعهٔ تفاسیر را برانگیزد؛ بهگونهای که تفسیر را به عنوان یک کتاب فکری عمیق و روشن مطالعه کنند.
علاوه بر این، روشی که مفسرین در عصری که ترجمهٔ کتابهای فلسفی پدید آمد و از آنها تأثیر پذیرفتند و نیز در دورهٔ انحطاطی که پس از جنگهای صلیبی به وجود آمد، در پیش گرفتند، سبب شد تفاسیری پدید آید که تلاش زیادی را صرف پرداختن به مطالبی کردند که نه از تفسیر بودند و نه با آیات قرآن ارتباطی داشتند؛ افزون بر آن، اسرائیلیات فراوانی در آنها انباشته شد، تا آنجا که اسرائیلیات نزد مفسرین به عنوان سومین مصدر از مصادر تفسیر قرار گرفت.
بنابراین، لازم بود تفسیری برای قرآن وجود داشته باشد که مطابق روش تفسیر صحابه باشد؛ یعنی از جهت اجتهاد در فهم قرآن و استفاده از آنچه از تفسیر صحابه نقل شده است.
اما آنچه به عنوان تفسیر از رسول الله ﷺ نقل شده است، اگر صحیح باشد، جزئی از حدیث به شمار میرود و تفسیر محسوب نمیشود؛ زیرا در این صورت، آن نیز یک نص تشریعی مانند قرآن خواهد بود و در شمار تفسیر قرار نمیگیرد.»
بنابراین، آنچه در این بخش آمده است، برای بیان دیدگاه صحیح دربارهٔ تفسیر است؛ یعنی همان روشی که صحابه رضی الله عنهم در تفسیر آیات الله سبحانه وتعالی داشتند و بر اساس اجتهاد صحیح در فهم آیات الهی عمل میکردند.
اما آنچه از رسول الله ﷺ نقل شده است، در باب احادیث ذکر میشود، نه در باب اجتهاد. میان حدیث رسول الله ﷺ که از طریق وحی است و اجتهاد صحابه رضی الله عنهم که مربوط به باب اجتهاد است، تفاوت وجود دارد.
امیدوارم همین مقدار برای توضیح موضوع کافی باشد. یقینا که الله سبحانه وتعالی داناتر و با حکمتتر است.
برادرتان عطاء بن خلیل ابوالرشته
https://t.co/nWBpO2Tlmn
زاویه نو
اعتراف نخستوزیر رژیم پاکستان به نقش این کشور در جنگ برای امریکا و غرب
دوکتور زمری افغان
نخستوزیر رژیم نظامی پاکستان در سازمان ملل گفته است که جهان باید قربانیهای ما را در مبارزه با تروریزم قدردانی کند. او گفته است که اگر پاکستان جلو کسانی را که به اصطلاح او «تروریست» اند، نمیگرفت، آنان در لندن، پاریس و نیویارک گشتوگذار میکردند.
اظهارات نخستوزیر پاکستان اعتراف آشکار به این حقیقت است که پاکستان برای غرب و امریکا میجنگد. جنگی که آنان علیه مردم خود به راه انداختهاند، هرگز برای منافع و امنیت پاکستان نبوده و نیست؛ بلکه آنان به نیابت از اروپا و امریکا میجنگند.
با آنکه پاکستان همواره به خواست امریکا و غرب جنگ و صلح کرده است، اکنون آشکارتر از هر زمان دیگر فریاد میزند که جنگش برای امنیت نیویارک، پاریس و لندن است، نه برای امنیت پیشاور، اسلامآباد یا کدام شهر دیگر پاکستان.
سخنان نخستوزیر رژیم نظامی پاکستان دیدگاه شخصی او نیست، بلکه موضع اصلی رژیم پاکستان را بیان میکند. این سخنان نکته دیگری را نیز روشن میسازد؛ اینکه اگر رژیم نظامی حاکم بر پاکستان و سیاستهای آن نباشد، مسلمانان با دشمن اصلی خود روبهرو میشوند، مسلمانان دوباره به لندن، پاریس، تلابیب و نیویارک دسترسی مییابند و غرب دیگر در امان نخواهد بود. از همین رو، این یک امر عمیق و استراتژیک است که پاکستان باید به دست مسلمانان بیفتد.
امکانات نظامی پاکستان، بمب اتمی، ارتش، طیارهها، راکتها، جمعیت، موقعیت استراتژیک و همه داشتههای دیگر آن، در اصل دارایی مسلمانان است؛ اما اکنون علیه مسلمانان و برای منافع امریکا و اروپا به کار گرفته میشود و برای امنیت آنان قربانی میگردد.
با این اعتراف رژیم نظامی پاکستان، حقانیت کسانی که در پاکستان برای حاکمیت اسلام مبارزه میکنند، بیش از پیش آشکار میشود. آنان میخواهند بر این سرزمین اسلامی مسلمانانی حاکم باشند که درباره منافع و امنیت اسلام و سرزمینهای اسلامی فکر و عمل کنند، نه برای منافع رژیم یهودی، اروپا و امریکا.
اکنون لازم است گروهها و افرادی که در پاکستان بهراستی برای حاکمیت اسلام کار میکنند، دست یکدیگر را بگیرند و برای حاکمیت اسلام بر پاکستان بهصورت مشترک مبارزه کنند.
نظامیان پاکستان نیز باید بدانند که برای منافع چه کسانی قربانی میشوند. اکنون مسئولیت آنان سنگینتر شده است؛ زیرا نباید پاکستان را برای امنیت لندن، نیویارک، تلابیب و پاریس قربانی کنند، بلکه باید پاکستان را برای حفاظت اسلام و مسلمانان به کار گیرند.
تجاوزات رژیم یهود و طمعهایش در منطقه آشکار بوده و با بیانیه متوقف نمیشود
ما دیدیم که چگونه دشمن الله، نتانیاهو، نخستوزیر رژیم یهود، چند روز پیش از تسلط خود بر منطقه با افتخار سخن گفت. او در شب آغاز سال نو عبری اظهار داشت: «ما اینجا در قلهٔ کوه شیخ هستیم. دمشق اینجاست، لبنان آنجاست، جولان سوریه آنجاست و ما بر تمام منطقه از قلهٔ کوه شیخ تا یرموک و از اینجا تا سواحل مدیترانه تسلط داریم... اسرائیل از کنترل کامل و بیسابقه برخوردار است».
در حالیکه آنچه وزیر خارجهٔ ترکیه، هاکان فیدان، روز یکشنبه در کنفرانس مطبوعاتی مشترک با همتای سوری خود، اسعد الشیبانی بیان کرد، تنها متهم ساختن رژیم یهود به تلاش برای بیثبات کردن سوریه و ادامهٔ مانعتراشی در برابر آنچه بود که وی «مسیر مثبت جاری در کشور» خواند.
الشیبانی نیز تأکید کرد که دمشق در برابر تشدید تنشها، گزینهٔ دیپلماتیک را دنبال میکند. فیدان گفت: «در زمانی که سوریه امید زیادی را در منطقه و جهان ایجاد کرده است، ناگهان طرفی ظهور میکند که تلاش دارد ثبات کشور را برهم بزند و شما میدانید این طرف کیست؟ اسرائیل». او بمباران پایگاه هوایی ابوظهور در شمالغرب سوریه در ماه گذشته را جدیدترین نمونه از این اقدامات دانست. پس از آنکه هر دو وزیر به حقیقت رژیم یهود، نقشها و تجاوزات آن پی بردهاند، چه اقدامی در پی خواهد بود؟!
حقیقت اینکه رژیم یهود، موجود سرطانی است که در حال گسترش و ایجاد فساد در منطقه میباشد. برای درک شدن نیازمند کارشناسان، متخصصان و مسؤولان نیست؛ زیرا این حقیقت آنقدر آشکار است که چشمها نمیتوانند آن را نادیده بگیرند و عقلها نمیتوانند از آن غافل شوند.
منطقه نیازمند کسانی نیست که بیماری و فاجعهای را که در نتیجهٔ جنایتها و طمعهای یهود بر آن وارد شده است تشخیص دهند؛ بلکه نیازمند کسانی است که برای آنان حد و مرزی تعیین کنند و منطقه را از شرارتهای آنان رهایی بخشند. تجاوز رژیم یهود علیه مردم ما در غزه، چیزی است که تمام جهان شاهد آن بوده است؛ تجاوزی که جهان در دهههای اخیر مانند آن را ندیده است.
همچنان تجاوزات آن علیه مسجدالاقصی، کرانهٔ باختری، لبنان، سوریه، یمن، ایران و عراق متوقف نشده است. تهدیدهای آن برای هدف قرار دادن مصر و ترکیه پس از ایران نیز اکنون آشکار شده است. تا زمانی که یکی از ارتشهای مسلمانان، مانند ارتش ترکیه یا مصر یا دیگر ارتشها، در برابر این رژیم غاصب به مقابله برنخیزد، یهود و طمعهای آنان برای سرزمین میانرودان متوقف نخواهد شد.
تجاوزات یهود آشکار است، تکبر آنان از همهٔ مرزها گذشته، جنایتهایشان به اوج رسیده و رؤیاهای توسعهطلبانهٔ آنان برملا شده است. در برابر چنین وضعیتی، نه کنفرانسهای مطبوعاتی کارساز است و نه راهحلهای دیپلماتیک؛ بلکه نیاز به اقدام جدی برای رهایی منطقه و امت از این رژیم و شرارتهای آن وجود دارد.
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗 https://t.co/ll8zVJa31x
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/7o7vUYMVEn
پس از سقوط المخا... به دست حوثیها؛ سلسلهٔ خونریزی و آوارهگی مردم در سایهٔ حکامی که کتاب الله را پشت سر گذاشتهاند، ادامه دارد!
روز پنجشنبه ۱۰/۰۹/۲۰۲۶م شهر ساحلی المخا با موقعیت استراتژیک در دریای سرخ، به دست حوثیها سقوط کرد. ترامپ، رأس کفر، روز شنبه ۱۲/۹/۲۰۲۶م گفت: «حوثیها از امریکا خواستهاند که در یمن دخالت نکند». او افزود: «ما گفتگوهایی داشتیم و حوثیها با ما تماس گرفتند؛ آنان نه خواهان جنگ با ما هستند و نه میخواهند ما به آنان حمله کنیم».
این سخنان جدا از نقش ایران مطرح شد. همچنان سخنگوی نیروهای مسلح وابسته به حوثیها، یحیی سریع، گفت: «کشتیرانی بینالمللی در دریای سرخ مورد آسیب قرار نخواهد گرفت».
این پیامی برای اطمینان دادن به استعمارگران کافر است! پس تلاشهای نُه ساله برای ایجاد و تأسیس «مقاومت ملی با هستهٔ گارد جمهوری» که امارات آن را حمایت کرد و به دستور سرورش، بریتانیا، از آن حفاظت نمود، چه شد؟ تلاشهایی که با سقوط المخا و اردوگاه خالد پایان یافت و به وسیلهٔ آن، سیطرهٔ بریتانیا بر ساحل شرقی دریای سرخ پایان گرفت و سلطهٔ امریکا بر تمام سواحل آن کامل گردید.
نفوذ سیاسی بریتانیا در جزیرهٔ عربی در برابر نفوذ امریکا در حال عقبنشینی است؛ پس از آنکه با رسیدن سلمان بن عبدالعزیز به قدرت در عربستان، این کشور را از دست داد و عربستان به یکی از وابستگان امریکا تبدیل شد. امروز امریکا در شمال و جنوب یمن جای پای خود را دارد.
با سقوط شهر المخا، طارق صالح ـ برادرزادهٔ علی صالحِ هلاکشده که در تمام سالهای حکومتش در خدمت بریتانیا بود ـ از جایگاه خود در شورای هشتنفرهٔ ریاستی کنار زده شد تا دومین بازنده باشد؛ پس از عیدروس الزبیدی، رئیس شورای انتقالی جنوب یمن.
ممکن است کنار زدن اعضای شورای ریاستی که وابسته به بریتانیا دانسته میشوند، از سوی امریکا ادامه یابد؛ مگر آنکه امریکا بتواند آنان را پس از رئیس شورا، رشاد العلیمی، به سوی خود جلب کند.
همین وضعیت در صنعا نیز بازتاب یافته است؛ جایی که مشارکت پیروان حزب علی صالحِ هلاکشده با حوثیها کاهش یافته است. این در حالی است که نابودی قدرت نظامی بریتانیا همزمان با ادامهٔ نابودسازی قدرت قبیلهایای است که بریتانیا بر آن تکیه داشت.
آنچه در المخا رخ داد، نابودی نیروهای گارد جمهوری بود؛ نیروهایی که وابستگی کامل به بریتانیا نداشتند، زیرا رقبای امریکایی آنها با وارد کردن عناصری مخالف و فرمانبردار از دشمنان آن، در ساختار آن نفوذ کرده بودند. همچنین نیروهای «العمالقه» و «درع الوطن» که از نظر وابستگیها یکدست نبودند، چند روز پیش از تسلط حوثیها بر المخا به منطقه رسیدند.
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗 https://t.co/A0ctqQH4xo
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/7o7vUYMnOP
سخن هفته:
آل سعود، حوثی ها و جنگ تبلیغاتی بر سر مکه
یوسف ارسلان
در روزهای اخیر، رسانه ها و مقامات وابسته به ائتلاف تحت رهبری عربستان سعودی اعلام کردند که یک فروند طیاره بدون سرنشین متعلق به جنبش حوثی ها را که قصد ورود به فضای هوایی ممنوعه مکه مکرمه داشته، رهگیری و منهدم کرده اند. پس از نشر این خبر، موج گسترده ای از تبلیغات سیاسی و رسانه ای به راه افتاد تا چنین نشان داده شود که مقدس ترین مکان اسلامی مورد هدف قرار گرفته است. در حالی که مسئولان و سخنگویان حوثی هرگونه حمله به مکه مکرمه را به صراحت تکذیب کرده و تاکید نمودند که حملات آنان صرف متوجه اهداف نظامی و میدان های هوایی در مناطقی مانند خمیس مشیط، ابها و طائف بوده است.
بلافاصله پس از ادعای ائتلاف، تحرک سیاسی در سطح بین المللی نیز آغاز شد؛ از جمله جو ویلسون، نماینده کنگره امریکا، و خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، با اشاره به توافق موسوم به «پیمان دفاع از مکه» اعلام کردند که حمله به یک عضو، حمله به همه اعضا است و ویلسون خواستار ورود نظامی کشورهایی مانند ترکیه و پاکستان برای مقابله با حوثی ها شد. این تحرکات نشان می دهد که چگونه یک رویداد نظامی می تواند به سرعت به ابزاری برای بسیج افکار عمومی و گسترش ائتلاف های نظامی تحت نظارت قدرت های غربی تبدیل شود.
کالبدشکافی تحولات اخیر نشان می دهد که منازعه جاری میان آل سعود و حوثی ها به هیچ صورت یک «جنگ دینی» یا مذهبی نیست، بلکه نزاعی سیاسی، منطقه ای و ژئوپلیتیک است. در این نبرد، آل سعود از نمادها و اماکن مقدسه برای جلب همدردی جهان اسلام و پوشاندن اهداف سیاسی خود استفاده می کند. پس تمایلات مذهبی و اماکن مقدسه برای تعیین طرف داری سیاسی در این جنگ، نشان دهنده ضعف شدید تفکر سیاسی است. جامعه و نخبگان مسلمان باید هوشیار باشند تا احساسات دینی آنان به ابزار دست سیاست بازان تبدیل نگردد.
رفتار آل سعود در برخورد با مکه مکرمه، شباهت زیادی با رفتار مشرکان و اشراف قریش پیش از ظهور اسلام دارد. برای اشراف قریش، مکه و کعبه نه از جهت ایمان به توحید و دین ابراهیمی، بلکه به عنوان مرکز منافع تجارتی، موقعیت اقتصادی و نفوذ سیاسی اهمیت داشت و آنان از این جایگاه برای حفظ سلطه و موقعیت ممتاز خود استفاده می کردند. آل سعود نیز امروز مکه را نه به عنوان حرم الهی، بلکه به عنوان ابزاری برای تثبیت مشروعیت سیاسی، حفظ بقای حکومت، ثروت و نفوذ منطقه ای خود می بیند.
بدون تردید، مکه مکرمه حرم امن الهی و متعلق به تمام مسلمانان جهان است و حفظ امنیت و حرمت آن واجب می باشد. اما جنگ و مانور تبلیغاتی آل سعود درباره «دفاع از مکه»، برای پوشاندن خیانت هایی است که این حکومت در برابر امت اسلامی انجام داده است.
در حالی که حاکمان سعودی در برابر ادعای تهدید مکه چنین واکنش گسترده نشان می دهند، در برابر تجاوزات و جنایات رژیم یهود در قبله اول و حرم سوم مسلمانان در فلسطین، به جای حمایت از مردم مظلوم غزه، در مسیر عادی سازی با رژیم یهود و حفظ منافع امریکا حرکت می کنند. آل سعود به جای تشکیل ائتلافی واقعی برای نصرت مسلمانان مظلوم، ائتلاف های نظامی منطقه ای را تحت هدایت امریکا، مانند پیمان دفاع از مکه، شکل می دهد تا ارتش ها و سربازان مسلمان در خدمت منافع استعماری غرب و امنیت رژیم یهود قرار گیرند. همین گونه، در حالی که حکومت سعودی خود را خادم حرمین شریفین معرفی می کند، بیداری اسلامی را سرکوب نموده، علمای حق را زندانی کرده و در داخل سرزمین وحی با برگزاری کنسرت های مبتذل، آوردن رقاصه ها و توهین به ارزش ها و مقدسات اسلامی زیر عنوان اصلاحات اجتماعی، عملا حرمت دینی سرزمین وحی را زیر پا گذاشته است.
پس راه حل بنیادی برای رهایی امت اسلامی از این فتنه و جنگ سیاسی و تبلیغاتی، افشای سناریوهای تبلیغاتی حکومت های وابسته و پرهیز از طرف داری های کورکورانه بر اساس شعارهای دروغین دینی و مذهبی است؛ نه گفتن به ائتلاف های نظامی تحت حمایت امریکا و بریتانیا که هدف آنها جنگ میان مسلمانان و تحکیم نفوذ بیگانگان در مناطق استراتژیک، مانند بندرهای دریای سرخ و المخا، می باشد؛ پایان دادن به جنگ های داخلی و نیابتی در یمن و منطقه که تنها برنده آن دشمنان غربی و رژیم یهودی هستند؛ و تلاش جدی برای تاسیس یک حاکمیت مستقل اسلامی، خلافت راشده بر منهج نبوت، که بتواند بدون وابستگی به قدرت های استعماری، از تمام سرزمین ها و مقدسات مسلمانان، از مکه مکرمه تا بیت المقدس، پاسداری کند.
پیامدهای ویرانگر وابستگی به امریکای استعمارگر
یوسف ارسلان
استعمار نوین امریکا تنها به تحمیل سلطه نظامی و اقتصادی محدود نمیشود؛ بلکه یک سیستم اختاپوسی است که نخستین و مرگبارترین ضربه خود را بر عقل انسان، شیوه تفکر و نگاه کلی ملتهای مستضعف به جهان وارد میکند. وابستهشدن به این قدرت سلطهگر، چیزی جز پذیرش داوطلبانه زنجیرهای وابستگی فکری و سیاسی نیست؛ زیرا تکیه بر استعمار غرب، با هر توجیهی که باشد، استقلال را تضعیف میکند و ملتها را به ابزارهایی بیاراده برای تأمین منافع امریکا تبدیل میسازد. در ادامه، بهگونۀ مختصر پنج پیامد سرنوشتساز این وابستگی مرگبار بررسی میشود:
اول: سلب هویت فکری و فرهنگی
نخستین پیامد هلاککننده این وابستگی، ذوب ساختن فرهنگ امت اسلامی و مبانی اعتقادی آن در قالب فرهنگ غربی است. امریکا ابزارهای گوناگونی را برای این هدف به کار میگیرد؛ از جمله ترویج سکولاریزم، گرایشهای ملیگرایانه، رئالیزم سیاسی، و همچنان پروژههایی که هدف آنها دگرگونساختن هویت امت است؛ مانند توافقنامههای ابراهیمی و طرح گمراهکننده «فدرالیزم ابراهیمی»، تا هویت امت را از آن سلب کرده و شعله مقاومت را در وجود فرزندان آن خاموش سازد.
همچنان امریکا تلاش میکند مانع وحدت مسلمانان، بازگشت شکوه و عزت آنان و وحدت جغرافیایی و سیاسیشان زیر پرچم خلافت شود. این کار را از راه تغییر منهج تفکر سیاسی امت، به خدمتگرفتن حاکمان آن و استفاده از ابزارهای نرم و سخت استعماری خود برای گسترش نفوذش در سرزمینهای اسلامی انجام میدهد. این سیاست خصمانه در پی آن است تا ارزشهای مادی غربی را جایگزین عقیده اسلامی سازد و هرگونه اندیشه سیاسی مستقل برخاسته از اسلام را سرکوب کند؛ تا تداوم سلطه خود را در سرزمینهای اسلامی تضمین نماید.
دوم: توهم منفعت و ناکامی برنامهریزی شده
برخی از نخبگان و احزاب، زیر شعارهای فریبنده و گمراهکنندهای مانند واقعگرایی و مصلحت سیاسی، ادعا میکنند که پیوستن به روابط نزدیک با غرب و امریکا ضروری است؛ به این بهانه که نخست باید قدرت اقتصادی و نظامی به دست آید و سپس خواستههای امت در آینده عملی گردد. اما واقعیتهای یک قرن گذشته این ادعاها را بهطور کامل رد کرده است؛ زیرا این فرضیه باطل دقیقاً مانند اندیشهای است که میگوید باید با شیطان مدارا کرد تا بعداً با گردآوری نیرو، او را از پا درآورد!
بر اساس همین منطق منفعتگرایانه، نظامهای حاکم در ترکیه، سوریه، پاکستان، عربستان سعودی، کشورهای خلیج، اردن و مصر، خیانت آشکاری را در برابر غزه و قضایای امت انجام میدهند؛ زیرا بهجای به حرکت درآوردن ارتشها برای یاری مظلومان، این نظامها به سپر امنیتی برای امریکا تبدیل شدهاند و تنها به نقشهای میانجیگری برای نجات رژیم یهود و مهار بحرانهای امریکا بسنده کرده و توافقنامههای نظامی را امضا میکنند.
سوم: نقض پیمانها و تعهدات
دیپلماسی امریکا، پیمانها و تعهدات را از هرگونه ارزش اخلاقی تهی ساخته و با آنها بهعنوان ابزارهای تاکتیکی برای فریب مخالفان، خریدن زمان و عبور از بحرانها برخورد میکند. شواهد بینالمللی متعددی این نقض ساختاری پیمانها را تأیید میکند؛ از جمله: نقض توافق هستهای ایران با یک تصمیم یکجانبه، خروج از توافقنامه اقلیمی پاریس، و نقضهای پیدرپی توافق دوحه با جنبش طالبان.
زشتترین جلوه این خیانت، در پشتیبانی تسلیحاتی و مالی و استفاده مکرر از حق وتو برای حمایت از رژیم یهود در جنگ نسلکشی جاری در نوار غزه آشکار میشود؛ زیرا در حالی که امریکا بهدروغ از حقوق بشر سخن میگوید، همچنان به تأمین سلاح برای زرادخانه اشغالگران ادامه میدهد تا به شریکی مستقیم در ریختن خون دهها هزار زن و کودک مسلمان تبدیل شود.
چهارم: سرنوشت حتمی مزدوران و ابزارها
سرانجام کسانی که برای تداوم اشغال و استعمار، بر امریکا تکیه میکنند، به سرنوشتهایی ننگین ختم میشود. افزون بر فرار شرمآور تکنوکراتهای مورد حمایت امریکا، مانند نمونه فرار اشرف غنی از افغانستان و سرزنش علنی و مکرر آنان از سوی زلمی خلیلزاد، صحنه سیاسی پاکستان نیز بهعنوان شاهدی انکارناپذیر برجسته است.
امریکا از عمران خان، نخستوزیر پیشین پاکستان، برای تحکیم نفوذ منطقهای خود استفاده کرد؛ اما همینکه نیازش به او پایان یافت، علیه او توطئه کرد؛ از طریق تلگرام محرمانه سایفر به شماره I-0678 و با همدستی رهبری ارتش پاکستان، او را برکنار کرده و به زندان انداخت.
امریکا به محض مستعمل شدن ابزارهایش، بدون کوچکترین رحم و ملاحظهای آنان را رها میکند؛ بلکه پیامدهای ناکامی، فساد و آشوبهایی را که جوامع را فرا میگیرد، بر دوش آنان میاندازد!
پنجم: امریکا؛ تهدید جهانی
سرطان استعمار امریکا تنها در مرزهای سرزمینهای اسلامی متوقف نمیشود؛ بلکه تمام بشریت زیر فشار و سنگینی آن قرار دارد. بحران اوکراین و استفاده از کییف بهعنوان قربانی در منازعه ژئوپولیتیکی پیمان ناتو، نمونه آشکاری بر این واقعیت است. در امریکای لاتین نیز رویدادهای اخیر ونزوئلا ماهیت غارتگرانه این سلطه را آشکار ساخت؛ زیرا پس از سالها محاصره اقتصادی کشنده بر کاراکاس، امریکا سلطه خود را گسترش داد و نفت ونزوئلا را به غارت برد. این یورش استعماری، عامل اصلی فروبردن ملتها در فقر ساختاری و فساد فراگیر است.
حاصل یک قرن کامل ذلت و کاروانهای میلیونها قربانی از میان مسلمانان، با یقین ثابت میسازد که رهایی از زنجیرهای استعمار، تنها با جدایی کامل از نظام تحمیلی غرب و برپایی دولت خلافت راشده بر منهج نبوت امکانپذیر است.
علاوه بر ذلت و خواریای که امریکا بر پیروان خود در جهان تحمیل میکند، این کشور حکام و ارتشهای سرزمینهای اسلامی را نیز به سوی دروازههای جهنم سوق میدهد؛ زیرا آنان را در برابر دست کشیدن از تفکر سیاسی اسلامی، ترک اقامه و اظهار دین، و چشمپوشی از یاری مظلومان، به خود وابسته میسازد و سرانجام آنان را نیز به سوی همین سرنوشت شوم میکشاند.
تنها خلافت است که با استقلال واقعی سیاسی خود و بازگرداندن مفکورۀ سیاسی پیشگام اسلامی، توانایی فلجساختن بازوهای این اختاپوس استعمار غربی و نجات بشریت از ظلم سرمایهداری به سوی عدالت و گسترش اسلام را دارد.
از عثمانی تا امروز؛ بهرهبرداری غرب از شعار حمایت از اقلیتها!
در کتاب «مقدمهای در شریعت اسلامی» پروفیسور وائل حلاق رابطه تاریخی میان ظهور استعمار غربی و از میان برداشتن شریعت به عنوان یک نظام اجتماعی در سرزمینهای اسلامی را بررسی میکند. یکی از راهبردهایی که قدرتهای غربی برای توجیه مداخلات سیاسی و اقتصادی خود در خلافت عثمانی به کار میبردند، استفاده از وضعیت اقلیتهای قومی و دینی بود؛ آن هم زیر پوششِ حمایت از برابری و با ادعای داشتن یک «رسالت تمدنی».
قدرتهای غربی، به ویژه فرانسه، بریتانیا و اتریش، بر خلافت عثمانی فشار میآوردند تا برای اقلیتهای کوچک غیرمسلمان، حقوق قانونی رسمی ایجاد کند؛ حقوقی که بر پایه دیدگاهها و معیارهای نظامهای حکومتی غربی تعریف میشد. آنان ادعا میکردند که این گروهها به حمایت ویژه نیاز دارند و باید از جایگاهی برابر با مسلمانانِ تابع خلافت بر خوردار شوند.
این ادعاها در حالی مطرح میشد که قدرتهای غربی خود را «حامی و مدافع مسائل بشردوستانه» معرفی میکردند. آنان نظام حقوقی خلافت عثمانی، یعنی شریعت اسلامی را فاقد نظم و قانونگذاری مدرن میدانستند. بر همین اساس، دخالتهای سیاسی و اقتصادی خود را اقدامی ضروری جلوه میدادند تا خلافت عثمانی را با آنچه «فرهنگ، دانش و سرمایه اروپایی» مینامیدند، هماهنگ سازند.
به همین ترتیب، قدرتهای غربی از آزادیهای مسیحیان و یهودیان در خلافت عثمانی دفاع میکردند. خلافت عثمانی تحت فشار قرار گرفت تا اصلاحات گستردهای مانند فرمان گلخانه در سال ۱۸۳۹م و فرمان همايون در سال ۱۸۵۶م را اجرا کند. این فرمانها به صورت رسمی برای همه رعایای خلافت، بدون در نظر گرفتن دین و مذهب آنان، برابری حقوقی ایجاد میکرد؛ اقدامی که بیشتر نتیجه فشار و تحمیل اروپا بود، نه برخاسته از یک سیاست داخلی عثمانی.
این اصلاحات ارتباط چندانی با علاقه واقعی به دموکراسی نداشت؛ بلکه بیشتر یک راهبرد برای ایجاد طبقهای از جامعه بود که به عنوان واسطه و تأمین کننده منافع اقتصادی و سیاسی اروپا عمل کند. افزون بر این، این فرمانها، به ویژه فرمان گلخانه، بازارهای عثمانی را به روی بهرهبرداری اقتصادی اروپا گشود و در عمل خلافت عثمانی را به تأمین کننده مواد خام برای صنایع غربی تبدیل کرد.
پروفیسور وائل حلاق در صفحه ۹۹ کتاب خود مینویسد: «با پایان یافتن جنگهای کریمه در سالهای ۱۸۵۳ تا ۱۸۵۶م، عثمانیها بدهیهای بیشتری به فرانسه و بریتانیا متحمل شدند؛ هم از نگاه سیاسی (به دلیل حمایت نظامی آنان در برابر روسها) و هم از نگاه مالی (به سبب وامهای کلانی که بریتانیا در اختیار استانبول قرار داده بود).
این بدهیها به فشارهای شدید و مسلط بر استانبول تبدیل شد و در نتیجه، مجموعهای دیگر از امتیازدهیها را به دنبال آورد که در فرمان همايون سال ۱۸۵۶م تجلی یافت. برخلاف فرمان پیشین در سال ۱۸۳۹م که توسط رجال بلند پایه دولت عثمانی تهیه شده بود، فرمان سال ۱۸۵۶م پس از رایزنیهای گسترده با سفیران فرانسه، بریتانیا و اتریش تدوین گردید.
این فرمان بیش از پیش از احکام اسلامی فاصله گرفت؛ به گونهای که حتی یک بار نیز از قرآن یا شریعت یاد نکرد. برای نمونه، این فرمان بر ایجاد یک حکومت نمایندگی به شیوه اروپایی تأکید میکرد و به اقوام کوچک غیرمسلمان، حقوق رسمی اعطا مینمود؛ حقوقی که بار دیگر بر اساس مفاهیم حکمرانی غربی تعریف شده بود و آنان را در جایگاهی برابر با حقوق رعایای مسلمان خلافت قرار میداد».
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗https://t.co/t4A3MexSUi
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/7o7vUYMnOP
امریکا اولیای خود را که «ائتلاف دفاع از مکه» را تشکیل دادهاند، فرا میخواند تا به نیابت از آن با ایران مقابله کنند
جو ویلسون، نمایندهٔ کانگرس امریکا، در حساب تویتر خود دربارهٔ ائتلاف دفاع از مکه نوشته است: «حمله به یکی از اعضای آن، حمله به همه است و اکنون زمان آن رسیده که ترکیه، پاکستان و عربستان سعودی حوثیها را از بین ببرند.» (منبع: آزادی برای یمن).
همچنان از خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، در ۸ سپتامبر سال ۲۰۲۶م نقل شده است که حملات حوثیها بر عربستان سعودی میتواند سبب فعالشدن ائتلاف دفاع از مکه شود؛ زیرا این توافق، حملهٔ مسلحانه بر یک کشور عضو را حمله بر تمام اعضا میداند. این اظهارات پس از آن مطرح شد که حوثیها مسؤولیت حملات جدید بر عربستان سعودی را بر عهده گرفتند.
پس از آنکه امریکا با استفاده از انواع سلاحهای مرگبار، حمله بر تأسیسات حیاتی، نظامی و غیرنظامی و زیرساختهای ایران، از جمله بمباران شدید جزیرهٔ نفتی خارک، نتوانست ایران را تابع خود سازد و پس از آنکه نتوانست ایران را وادار به اعلام صریح تسلیم کند و این کشور نیز به توافقهایی که میان دو طرف با میانجیگری شاهدان دروغین از رهبران نظامی و سیاسی پاکستان، در رأس آنان شهباز شریف نخستوزیر و عاصم منیر فرمانده ارتش، امضا شده بود، پایبند نماند؛ کسانی که ترامپ آنان را «دو مرد فوقالعاده» خوانده و عاصم منیر را «مارشال مورد علاقهٔ خود» توصیف کرده بود؛ پس از همهٔ اینها، امریکا به استفاده از برخی رویبضات و دستنشاندگان منطقه روی آورد تا کارهای کثیف علیه ایران را به نیابت از آن انجام دهند.
از اینرو به آنان دستور داد تا یک ائتلاف نظامی سهجانبه شامل عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه تشکیل دهند. ترامپ نیز خوشحالی کامل خود را از تشکیل این ائتلاف ابراز کرد؛ ائتلافی که آن را نجاتدهندهٔ خود و چماق سنگینی برای استفاده در برابر ایران میداند.
برای همهٔ ناظران نظامی و سیاسی جهان و حتی برای خود امریکا، روشن شده که این کشور از حلوفصل نهایی جنگها و ماجراجوییهایی که در جهان انجام میدهد، بهویژه جنگهایی که علیه سرزمینهای اسلامی به راه میاندازد، ناتوان است؛ با وجود آنکه تمام انواع سلاحهای مرگبار را در اختیار دارد. زیرا ارتش آن فاقد عقیدهٔ نظامیای است که سرباز را به جنگیدن و فداکاری در راه باورهایش وادار کند؛ چون جنگهای امریکا، جنگهایی برای یاری مظلوم یا گسترش عدالت نیست، بلکه جنگهای استعمار، غارت و چپاول است.
این حقیقت را حتی سربازان خود امریکا نیز میدانند و همین امر آنان را به خودکشی سوق میدهد. موارد خودکشی سربازان امریکایی در کشتیهایی که در اقیانوسها در حرکتاند، به اندازهای افزایش یافته که امریکا نتوانسته است آن را پنهان کند.
از همین رو، ارتش امریکا از نیروهای مزدوری تشکیل شده است که برای بهدستآوردن منافع، امتیازات و پاداشهایی که امریکا به آنان میدهد، به ارتش میپیوندند؛ اما هنگامی که این منافع با غریزهٔ بقا و زندهماندن سرباز در تضاد قرار گیرد، همهٔ آن امتیازات از بین میرود؛ زیرا ترس و علاقه به زندگی بر تمام این منافع و وعدههایی که حکومتها و فرماندهان نظامی و سیاسی به آنان میدهند، مقدم میشود.
آگاهی امریکا از این واقعیتها دربارهٔ ارتش خود؛ ارتشی که توانایی شعلهور ساختن جنگها را دارد، اما توانایی پایاندادن به آنها مطابق منافعش را ندارد، سبب شده که از پیروان و همپیمانان خود در منطقه کمک بگیرد و به آنان دستور دهد ائتلاف نظامی ایجاد کنند تا بتواند از سربازان مسلمانان برای پایاندادن به جنگهای خود استفاده نماید و کارهایی را که سربازانش از انجام آن عاجزند، به آنان بسپارد.
سربازان امریکا نتوانستند در برابر مجاهدین افغانستان پس از بیش از بیست سال جنگ، به پیروزی نهایی دست یابند؛ همچنان در عراق نیز پس از تحمل تلفات سنگین جانی، نتوانستند جنگ را به نفع خود پایان دهند. از همینرو، رهبران امریکا به این نتیجه رسیدند که نمیتوانند بهتنهایی وارد جنگ شوند؛ بهخصوص جنگهایی که نیازمند نیروی زمینی است.
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗 https://t.co/VJwb8Vr7Cc
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/7o7vUYMVEn
سخن هفته
۲۵ سال پس از یازدهم سپتامبر؛ یک درس واضح
با گذشت ۲۵ سال از یازدهم سپتامبر، هنوز هم درباره این رویداد پرسشها و تردیدهای زیادی وجود دارد. این پرسشها و تردیدها به جای خود؛ اما اکنون روشن است که امریکا قصد داشت در جهان اسلام مداخله گسترده کند، به چندین کشور بهصورت مستقیم حمله نماید، نیروهایش را به آنجا بفرستد و دست به کشتار بزند. افغانستان، پاکستان، یمن، عراق، سوریه و سومالیا از جمله کشورهایی بودند که نیروهای امریکایی در ۲۵ سال گذشته در آنها مداخلات گسترده انجام دادند، نیرو فرستادند و جنگهای طولانی به راه انداختند.
در رویداد یازدهم سپتامبر ۲۹۷۷ امریکایی کشته شدند؛ اما شمار قربانیان جنگهایی که امریکا به همین بهانه آغاز کرد، تکان دهنده است. تنها در افغانستان صدها هزار تن کشته شدند که بخش بزرگی از آنان را زنان، کودکان و افراد بیگناه تشکیل میدادند.
همچنان، مناطق قبایلی تحت کنترول پاکستان نیز شاهد وحشتهای نیروهای امریکایی و ارتش پاکستان بودهاند؛ با این حال، آمار دقیق در این زمینه وجود ندارد. حتی نهادهای امریکایی نیز ثابت میسازند که تلفات جنگ امریکا بسیار گسترده بوده است. بر اساس آمار دانشگاه براون (Brown University)، از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ در افغانستان ۱۷۶ هزار تن در جنگ مستقیم کشته شدهاند؛ البته این تعداد شامل کسانی نمیشود که در نتیجه مشکلات ناشی از جنگ جان باختهاند. آمار دانشگاه براون نشان میدهد که شمار کشتهشدگان در پنج سرزمین اسلامی به نزدیک یک میلیون تن میرسد. دانشگاه براون میگوید اگر مرگهای غیرمستقیم ناشی از جنگ، مانند مرگومیر بر اثر گرسنگی، شیوع بیماریها، از بین رفتن شفاخانهها و سیستمهای آبرسانی و ویرانی اقتصادی را نیز محاسبه کنیم، این رقم به ۳.۶ تا ۳.۸ میلیون تن میرسد. این آمار نشان میدهد که امریکا به بهانه کشتهشدن نزدیک به ۳ هزار تن از شهروندان خود، نزدیک به ۴ میلیون انسان را به کام مرگ فرستاد.
پس از یازدهم سپتامبر، امریکا بهمعنای واقعی کلمه جنگ علیه اسلام و مسلمانان را آغاز کرد. هر مسلمان راستین در نظر امریکا «تروریست» بود و هر جا که امکان شکلگیری اتحاد و قدرت مسلمانان وجود داشت، آن را از میان برد. امریکا پیهم سرزمینهای اسلامی را اشغال کرد و در آنها دست به جنایت و وحشت زد. در این مسیر، حاکمان مزدورِ مسلط بر سرزمینهای اسلامی نیز بهطور کامل با امریکا همکاری کردند و عملاً نقش سربازان امریکایی را ایفا نمودند.
امریکا هنوز هم با جهان اسلام در جنگ است و مزدورانش نیز در این جنگ به آن کمک میکنند. هنوز هم از زخمهای امت اسلامی خون میریزد، هنوز هم امریکا بر سرزمینهای اسلامی بمب میریزد، هنوز هم رژیم وحشی یهودی با حمایت امریکا خون زنان و کودکان فلسطینی و لبنانی را میریزد و هنوز هم حاکمان مسلط بر جهان اسلام همچنان در برابر امریکا دستبسته ایستادهاند.
رویدادهای پس از یازدهم سپتامبر برای ما درس بزرگی است. هر مسلمان باید بداند که امریکا و در مجموع غرب، دشمن اسلام و مسلمانان اند. نمونههای آشکار آن فراوان است؛ همان ایران که در حمله به افغانستان و عراق با امریکا همکاری کرد، امروز خود زیر حملات امریکا قرار دارد. نوبت پاکستان، ترکیه و دیگران نیز خواهد رسید. از همین رو باید از عقل کار گرفت، به اسلام و سیاست اسلامی بازگشت و مسلمانان با تأسیس دولت واحد اسلامی، «خلافت راشده ثانی» جلو وحشتهای امریکا، رژیم یهودی و دیگران را بگیرند و زنان، کودکان، بزرگان، داراییها، عزت و حیثیت امت را حفظ کنند. در غیر این صورت، امریکا به هر مسلمان و هر سرزمین اسلامی به چشم دشمن مینگرد و روزی بر آن حمله خواهد کرد.
نوې زاویه:
د افغان طبي محصلینو د ایستلو تر شا ملي فکر پټ دی
فرید الله احرار
د پاکستان د طبي شورا هغه پرېکړه چې په پاکستان کې افغان د طب محصلین باید خپلې زدهکړې پرېږدي او له پاکستان څخه ووځي او نور افغان محصلین دې د دغه هېواد په طبي پوهنتونونو کې جذب نه شي، په ظاهره یوه اداري پرېکړه ښکاري؛ خو د افغانستان ـ پاکستان د اړیکو د اوسني مسیر په رڼا کې، دا موضوع تر دې ډېره ژوره سیاسي معنا لري. دا یوازې د څو محصلینو د زدهکړې مسئله نه ده؛ بلکې د داسې سیاست یوه برخه ښکاري چې غواړي د دوو مسلمان ولسونو ترمنځ موجود سیاسي اختلافات په تدریج سره په ولسي کرکه او ټولنیزه دښمنۍ بدل کړي.
تر دې وړاندې د افغانستان او پاکستان ترمنځ ډېری شخړې د حکومتونو، پوځونو او استخباراتي ادارو په کچه وې. حکومتونو له یو بل سره اختلافات لرل، پوځونه په سرحدونو کې سره مخامخېدل او استخباراتي ادارو د یو بل پر وړاندې خپلې لوبې کولې؛ خو د دواړو هېوادونو ولسونو لا تر ډېره له یو بل سره خورا ښې اړیکې درلودې. افغانان پاکستان ته د درملنې، زدهکړې او سوداګرۍ لپاره تلل او د دواړو هېوادونو د مسلمانانو ترمنځ ټولنیزې اړیکې موجودې وې.
اوس د اندېښنې وړ ټکی دا دی چې دا دښمني ورو ورو له حکومتي کچې څخه ولسي کچې ته انتقالېږي. کله چې یو افغان محصل د سیاسي اختلاف له امله له پوهنتونه ایستل کېږي، نو د دولتونو شخړه د یوه عادي انسان پر ژوند اغېز کوي. کله چې سوداګر، محصل، ناروغ او عام وګړی د سیاسي شخړو قرباني شي، د حکومتونو ترمنځ اختلاف په تدریج سره د ولسونو ترمنځ په بېباورۍ او کرکه بدلېږي.
همدلته د ملکي ادارو راګډول ځانګړی اهمیت پیدا کوي. که امنیتي او پوځي سیاستونه تر پوهنتونونو، طبي شوراګانو، سوداګرۍ او ټولنیزو اړیکو پورې وغځول شي، نو دښمني یوازې یوه سیاسي شخړه نه پاتې کېږي؛ بلکې په ټولنیز جوړښت کې ریښې ځغلوي. دا هغه خطرناک پړاو دی چې باید مسلمان ولسونه یې په اړه ژور فکر وکړي.
د دغه سیاست تر شا یوازې د پاکستان سیمهییز محاسبات هم نه دي. د مسلمانانو ټوټهټوټه کول، د هغوی ترمنځ د سرحدونو، قومي تعصباتو او ملي شخړو ژورول او مسلمانان د یو بل پر وړاندې درول، هغه وضعیت دی چې بهرني قدرتونه ترې ستراتیژیکه ګټه اخلي. امریکا د پاکستان او افغانستان تر منځ شخړه غواړي او دغه سیاست د پاکستان سیاسي او نظامي حکومت له خوا تعقیبوي.امریکا او نور لویدیځ قدرتونه هغه مهال په اسلامي نړۍ کې خپل نفوذ اسانه ساتلی شي،چې مسلمانان د یوه امت پر ځای په جلا جلا دولتونو او متخاصمو ملتونو ووېشل شي.
نو اصلي پوښتنه دا ده: ولې افغان او پاکستانی مسلمان باید د یوه بل دښمن وګرځي؟ ولې هغه کرکه او دښمني چې باید د کفري اشغالګرو او هغو قدرتونو پر وړاندې وي چې د مسلمانانو پر خاورو او عزت تېری کوي، د مسلمانانو ترمنځ وکارول شي؟
اسلام مسلمانان د قوم، ژبې او مصنوعي سرحدونو له مخې نه وېشي. د «ولاء او براء» مفهوم باید د مسلمان پر وړاندې د ملي او قومي تعصب وسیله نه شي. د مسلمانانو ترمنځ باید د ایمان، عقیدې او امت اړیکه تر ملي هویتونو لوړه وي.
له همدې امله، د حل لاره د افغان او پاکستاني ولسونو ترمنځ د لا زیاتې کرکې رامنځته کول نه دي. اساسي حل دا دی چې ملي دولتونه او هغه سیاسي بنسټونه له منځه یووړل شي چې مسلمانان یې په جلا جلا ملتونو وېشلي دي. د اسلامي فکر له لیدلوري، د دې وېش بنسټیز بدیل د یوه واحد اسلامي سیاسي نظام، یعنې خلافت، بیا راژوندي کېدل دي؛ داسې نظام چې د مسلمانانو ترمنځ مصنوعي سیاسي پولې او دښمنۍ له منځه یوسي او افغان، پاکستانی او نور مسلمانان د یوه واحد امت په توګه سره وتړي.
زاویه جدید:
اخراج محصلین طب افغان؛ سیاستی بر بنیاد تفکر ملی
فریدالله احرار
تصمیم شورای طبی پاکستان مبنی بر اینکه محصلین افغانِ طب در پاکستان باید تحصیلات خود را رها کرده و از این کشور خارج شوند و از این پس نیز محصلین افغان در دانشگاههای طبی آن کشور پذیرفته نشوند، در ظاهر یک تصمیم اداری به نظر میرسد؛ اما با توجه به روند کنونی روابط افغانستان و پاکستان، این موضوع معنای سیاسی بسیار عمیقتری دارد. این فقط مسئله تحصیل چند محصل نیست؛ بلکه بخشی از سیاستی به نظر میرسد که میخواهد اختلافات سیاسی موجود میان دو ملت مسلمان را به تدریج به نفرت مردمی و دشمنی اجتماعی تبدیل کند.
پیش از این، بیشتر تنشها میان افغانستان و پاکستان در سطح حکومتها، ارتشها و نهادهای استخباراتی بود. حکومتها با یکدیگر اختلاف داشتند، نیروهای نظامی در مرزها با هم درگیر میشدند و نهادهای استخباراتی نیز دربرابر یکدیگر بازیهای خود را پیش میبردند؛ اما با وجود این، مردم دو کشور تا حد زیادی روابط بسیار خوبی با یکدیگر داشتند. افغانها برای درمان، تحصیل و تجارت به پاکستان میرفتند و میان مسلمانان دو کشور نیز روابط اجتماعی برقرار بود.
اکنون نکته نگرانکننده این است که این دشمنی به تدریج از سطح حکومتها به میان مردم منتقل میشود. وقتی یک محصل افغان به دلیل اختلافات سیاسی از دانشگاه اخراج میشود، در واقع منازعه میان دولتها برزندگی یک انسان عادی اثر میگذارد. هنگامی که تاجر، محصل، بیمار و شهروند عادی قربانی کشمکشهای سیاسی شوند، اختلاف میان حکومتها به تدریج به بیاعتمادی و نفرت میان مردم تبدیل میشود.
در همینجا دخیل ساختن نهادهای ملکی اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر سیاستهای امنیتی و نظامی تا دانشگاهها، شوراهای طبی، تجارت وروابط اجتماعی گسترش یابد، دشمنی دیگر تنها یک منازعه سیاسی باقی نمیماند؛ بلکه درساختار اجتماعی ریشه میدواند. این همان مرحله خطرناکی است که ملتهای مسلمان بایددرباره آن عمیق بیندیشند.
در پس این سیاست، تنها محاسبات منطقهای پاکستان قرار ندارد. تقسیم و تجزیه ساختن مسلمانان، عمیقترکردن مرزها، تعصبات قومی و منازعات ملی میان آنان و قرار دادن مسلمانان در برابر یکدیگر، وضعیتی است که قدرتهای خارجی از آن بهره استراتژیک میبرند.امریکا خواهان تنش میان پاکستان و افغانستان است و این سیاست از سوی حاکمیت سیاسیو نظامی پاکستان دنبال میشود. امریکاو دیگر قدرتهای غربی زمانی میتوانند نفوذ خود را در جهان اسلام به آسانی حفظ کنندکه مسلمانان، به جای آنکه یک امت باشند، به دولتهای جداگانه و ملتهای متخاصم تقسیم شوند.
پس سوال اصلی این است: چرا مسلمان افغان و پاکستانی باید دشمن یکدیگرشوند؟ چرا آن نفرت و دشمنیای که باید در برابر اشغالگران کفری و قدرتهایی باشدکه بر سرزمینها و عزت مسلمانان تجاوز میکنند، میان خود مسلمانان به کار گرفته شود؟
اسلام مسلمانان را بر اساس قوم، زبان و مرزهای مصنوعی از یکدیگر جدا نمیکند. مفهوم «ولاء و براء» نباید به ابزاری برای تعصب ملی و قومی در برابر مسلمان تبدیل شود. پیوند ایمان، عقیده و امت میان مسلمانان باید بالاتر از هویتهای ملی قرار گیرد.
از همین رو، راهحل این نیست که میان مردم مسلمان افغانستان و پاکستان نفرت بیشتری ایجاد شود. راهحل اساسی این است که دولتهای ملی و آن ساختارهای سیاسی از میان برداشته شوند که مسلمانان را به ملتهای جدا ازهم تقسیم کردهاند. از دید فکر اسلامی، بدیل اساسی این تقسیم و تکه-تکه کرن، احیای دوباره یک نظام سیاسی واحد اسلامی، یعنی خلافت، است؛ نظامی که مرزهای سیاسی مصنوعی و دشمنیهای میان مسلمانان را از میان بردارد و افغانها، پاکستانیها و دیگر مسلمانان را به عنوان یک امت واحد با یکدیگر پیوند دهد.
آزمون تاریخی ارتش پاکستان در برابر مسئله فلسطین!
در ۲ سپتامبر ۲۰۲۶، پایگاه خبری میدل ایستآی گزارش داد که بنغفیر، وزیر موسوم به امنیت ملی رژیم یهودی، یک ویدیویی را حذف کرد که در آن اسیران مسلمان فلسطینی به گونه سازمانیافته در معرض گرسنگی قرار داده شده بودند؛ ویدیویی که خشم عمومی را بر انگیخت و با اردوگاههای بازداشت نازیها مقایسه شد.
این ویدیو با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شده بود و بازداشت شدگان فلسطینی را نشان میداد که وارد یک مرکز بازداشت میشوند و سپس در حالی بیرون میآیند که به شدت خسته و نحیف شدهاند. این ویدیو پس از بالا گرفتن انتقادها حذف گردید.
ای مسلمانان پاکستان! پاسخ شما به بنغفیر باید با چیزی باشد که در برابر چشمانش از نیروهای مسلح شما میبیند، نه با محکومیتهایی که از دور میشنود و هیچ اثری ندارد. زیرا محکومیتها جایگزین موشکهای بالستیک دور برد شما نمیشود؛ همانگونه که جایگزین سربازان شما که اکنون در حجاز برای حفاظت از پایگاههای امریکا و خدمتگزار آن، ابنسلمان حضور دارند، نخواهد شد.
این لحظهای در تاریخ امت محمد صلی الله علیه و سلم است که هیچ تأخیری را نمیپذیرد. هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و سلم احساس کرد که یهود بنیقریظه پیمانشکنی کردهاند، دستور بسیج فوری سپاهیان را صادر کرد و فرمود:
«مَن كانَ سامعًا مُطيعًا فلا يُصلِينَّ العصرَ إلَّا ببني قُرَيظَةَ»ترجمه: هر کسی که شنوا و فرمانبردار است، نماز عصر را جز در بنیقریظه نخواند.
ای مسلمانان پاکستان! چرا نیروهای شما نماز عصر را در مسجدالاقصیِ آزادشده، پس از آزادسازی فلسطین از رود تا بحر اقامه نکنند؟! از فرزندان، برادران و پدران خود در ارتش بخواهید که حاکمان خائن را برکنار کنند و برای برپایی خلافت راشده بر منهج نبوت، به حزبالتحریر نصرت و یاری بدهند.
نیروهای مسلح پاکستان باید صفوف و لشکرهای امت را رهبری کنند تا آن ماری را که در سرزمینهای ما کمین گرفته است، یعنی ساختار نظامی امریکا، از جمله پایگاه نظامی پیشرفته آن و رژیم یهودی وحشی بیرون برانند.
برای مطالعه کامل این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید:
🔗https://t.co/Q7NtPxnF10
یا به کانال تلگرام ما بپیوندید:
📷 https://t.co/7o7vUYMVEn