اونجایی که محمود درویش میگه:
"احساس می کنم مدتی است که با چیزی بیش از توانم درگیر بوده ام..."
عمیقا حس میکنم داره در مورد این بازه از زندگیم صحبت میکنه.
این روزا مردم فقط کامپیوتر دارن و دستگاه اسپرسو.
جامعه ای که توی اون هیچکس نمی تونه به یه روش منطقی، با دست بنویسه و با دست، قهوه دم کنه، کجا میره؟ کجا؟!
میدانم نمیدانی
چقدر دوستت دارم
و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را
در دست گرفته است.
میدانم نمیدانی
چقدر بیآنکه بدانی میتوانم دوستت داشته باشم
بیآنکه نگاهت کنم
صدایت کنم
بیآنکه حتی زنده باشم.
میدانم نمیدانی
تا بحال چقدر دوست داشتنت
مرا به کشتن داده است ...!
شب بخیر
از زبان کسی که دوستش داری
فقط یک کلمه ی ساده نیست!
شب بخیر
یعنی یک روز دیگر همراهت بودم!
یک روز دیگر دوستت داشتم!
یک روز دیگر حواسم به تو بود!
یک روز دیگر جز تو کسی برایم مهم نبود...!
جایی در این دنیا،
کسی هست که بهخاطرِ بودنِ تو
حالِ بهتری دارد.
شاید خودت ندانی،
اما لبخندت، حضورت
یا حتی چند کلمهٔ سادهات
توانسته دلِ من را آرام کند.