يه جايي تو شلوغي تهران
من يه نور پيدا كردم
به قول نيچه :
ادميزاد نياز داره به يه چيزي چنگ بزنه
قرار نبودا ....
من موندمو تاريكي
اين حس قرار نبود تموم شه
حس عجيب خارق العادم ...:)
نور؟!
اگه تا امروز ميتونستم اينجارو تحمل كنم امروز ديگه تسليم شدم :) جلو در دانشگاه دختر پسرا و به صف كردن امروز هر كي ارايش داشت ،لاك زده بودو... ميگفتن زنگ بزنين والدينتون 😐 يا ميفرستادنشون خونه :)
من يكي از اينكه كسي صاحبم شه بدم مياد ... درك نميكنم چرا اجازه ندارم برم با يكي زندگي كنم خارج از مراسماتي مثل عقدو جهازو عروسيو مهريه 😑 واقعا از تحملم خارج شده زندگي اينجا 😑
اينقد بدم مياد از توضيح دادن كه مدت طولانيه هيچ مكالمه اي در مورد خودم با بقيه ندارم ... به همه اطرافيانم گفتم براي مدت طولاني از من سوال كنيد خوبي چه خبر و از اين دسته سوالات چون واقعا جوابي ندارم ...
همه چيز همانجا وقتي كه پرده هاي ارغواني توي باد ميرقصيد ... وقتي ژان اخرين سيگارش رو از روي كلافگي دود ميكرد و وقتي كه من بودم و بوي تازه ي تنهايي
همانجا كلاهش را برداشت و با صداي عجيبي كه از رد پايش تمام فضا را پر ميكرد رفت
تازگي ها ميدانستم ميرود ...
بخشي از يه داستان
ن.ج
بعد ٢ روز كه قهرم بهم زنگ زدم ميگم تو كه خيلي بيشعوري ولي من باهات قهرم ٢ روزه ... يكم مكث كرد ميگه اها ... ببين من دارم با علي ميرم بيرون 😐قطع كرد 😐ميفهمين ؟!