امشب برادر زادهام زنگ زد ازم در مورد موضوعی مشورت گرفت قطع که کرد یادم افتاد همین چند وقت پیش بود گل گرفته بودیم رفته بودیم بیمارستان واسه زایمان مادرش، چقدر زود بزرگ شدی قشنگم
مادرم هر روز زنگ میزنه میپرسه شلیل ها رو رانی درست کردی بخوری؟ منم هر روز یه بهونه میارم، امروز دیگه خسته شدم گفتم آره خیلی خوب شده بود، گوشی رو که قطع کردم شلیل ها رو ریختم تو ظرف دادم دوستم ببره خونه، نمیدونم چرا انقدر بی حوصله ام این روزها