روز قبلش میگه من واقعا عاشقتم
فرداش با داد بیداد:
نمیخوام ببینمت...
چجوری اینقدر حرفاتو باد هواست
چجوری اینقدر راحت تظاهر میکنید و یه نفر و روحی روانی نابود میکنید
۹:۹ دیقه شب حرکت کردم ۹:۹ صبح رسیدم..
بالاخره از سیف زونم زدم بیرون و شاخ غولو شکستم
و خوشحالم بابتش یه حسی بم میگه این فصل بعد از ۲۶ سال،قراره خیلی قشنگ بشه
بعد از سال ها بالاخره قبول کردم برم تهران برای زندگی
و الان که تو راهم واقعا حس غریبی دارم
اینکه اون شهرو تموم خاطرات و پشت سر گذاشتم و دارم میرم که یه فصل جدیدو شروع کنم
حس ترس،استرس،خوشحالی.کنجکاوی و....
اما مطمئنم که همه چی عالی میشه