هر دو میدانیم که زمانی،
چیزی میان ما بود که نظیر نداشت...
و تا آن روز فرا برسد،
من به راه خود ادامه میدهم،
یاد میگیرم که بدون تو زندگی کنم،
اما هرگز فراموش نمیکنم که داشتن تو،
چه حسی داشت...
شاید پانزده سال دیگر، دوباره همدیگر را ببینیم؛
نه به عنوان دو عاشق،
بلکه به عنوان آدمهایی که زمانی "همه چیز" هم بودند.
شاید در جای خلوتی بنشینیم، فنجانی چای بنوشیم
و تظاهر کنیم که هر دو، از آن روزها عبور کردهایم.
تو لبخند میزنی، من هم لبخند میزنم،
اما در اعماق وجودمان،