امروز اومدم چراغ قرمزو رد کنم بابام گفت نکن الان «آژان» جلوتو میگیره. گفتم خدا شاهده از وقتی اون خدابیامرز رفت تا الان هیچکس از لفظ آژان دیگه استفاده نکرده بود.
همیشه زندگیم بینِ «حسرت ها» و «امید ها» در جریان بوده، زمانایی که امیدها بیشتر باشه حالم بهتره و موقعی که حسرتها بیشتر باشه، افسرده میشم. هرچی سنم داره بیشتر میشه کفهی حسرتها داره سنگنین تر میشه و و روزای خوشی کمتر میشه و بیشتر تو افسردگی غرق میشم.
همکارم تو ماشین بطری آب معدنیشو پرت کرد بیرون، گفتم میدونی این ۴۰۰۰ سال طول میکشه تجزیه شه؟ گفت اولن که کی تا حالا ۴۰۰۰ سال عمر کرده که فهمیده اینقدر طول میکشه تجزیه شه، دومن الکیه من دیشب یه بطری انداختم بیرون صبح پا شدم نبود.
دوستم میگه تو چرا اصلا قانع نیستی؟ چرا اینقدر بلند پروازی آخه؟ شاید چون دماغت عـُـقابیه بخاطر اونه. نشد من با یکی بحث کنم یه جوری بحثو به دماغِ من نکشونه.