سالهای دور، زیر درختِ انارِ انتهای عمارت، کنار شکوفههای پاییزی و روی پاهای مردی که عاشقش بودم چشمام رو بستم ...
و الان اینجام، دور از همه داشتههام 🍃
امان از یکشنبههای بلاتکلیف...
دلمون میخواست دستهای همو بگیریم و توی کوچههای خاکی قدم بزنیم، وسط باغ عمارت برقصیم، شکوفهها رو بو بکشیم، میوههای همسایه رو یواشکی بچینیم و بخوریم...
اما این حس بلاتکلیفی، هردومون رو سر جا میخکوب میکرد :)
امسال سالِ سومه که قراره شهرزاد انار بخره...
اینبار پیش هم نیستیم، ولی دلامون بهم نزدیکه...
اینبار کار بزرگتره و نیازمند دلهای بزرگ و مهربونه....
اگه دوست داشتید شما عضوی این کار خیر سه ساله باشید، خوشحال میشم اطلاع بدید❤️
امسال سالِ سومه که قراره شهرزاد انار بخره...
اینبار پیش هم نیستیم، ولی دلامون بهم نزدیکه...
اینبار کار بزرگتره و نیازمند دلهای بزرگ و مهربونه....
اگه دوست داشتید شما عضوی این کار خیر سه ساله باشید، خوشحال میشم اطلاع بدید❤️