از یه جایی به بعد، مامانم شد تمام دنیام.
همهچیزم شد، همهکسم شد.
حالا خدا داره منو با عزیزترینم امتحان میکنه.
آره… از اتاق عمل میترسم.
دلم میلرزه.
ولی ایمانم از ترسم بزرگتره.
مطمئنم همهچیز عالی پیش میره.
خدایا شکرت، حتی وسط این دلنگرانی.
از این به بعد هر شنبه ها ساعت ۱۲ میام اینجا پاتوق همیشگیمون
همه چی سرجاشه ادما ، تخته نرد ، اونو و گربه هاش فقط چیزی که دیگه نیست تویی
هر هفته میام اینجا و همون سفارش همیشگیت آمریکانو با اب کم رو مینوشم و یک ساعتی توی خاطراتمون میچرخم و مینویسم چه غم انگیز تموم شد داستان ما.
من دختر خالم پیشمونه داریم به سختی ارومش میکنیم که بخوابه بچه از ترس نمیتونه بخوابه
بچه ها و کودکانی که تهرانن صدا میشنون و میترسن چطور خانواده ها آرومشون میکنن؟؟
خدایا خودت کمکون کن.😔