من چند سال پیش دوران دانشگاه یه گربه خیابونی داشت کنارم راه میومد پام رفت روی پاش هنوز که هنوزه صدای جیغ اون بچه تو گوشمه و کنار هیچ حیوونی دیگه نتونستم راه برم، اینا چجوری اینجوری آدم کشتن و بعدش انقدر راحت به زندگی عادیشون ادامه دادن؟
غم به تموم لایههای وجودم رخنه کرده،
یا دارم تو اینستا ویدیو میبینم گریه میکنم یا دارم توییتر رفرش میکنم دنبال یه خبر و امیدوارکننده،
ولی روز به روزم ناامید تر و کمصبر تر میشم
طفلک اون نوزاد سه ماهه چه زجری کشید تو اون سه روز؛
چقدر گریه کرد؟ چقدر گرسنگی کشید؟
برای سرنوشت تلخی که نصیبت شد، برای عمر کوتاهت چقدر اشک بریزیم برابری میکنه؟ چقدر سیاه بشیم حق مطلب ادا میشه؟
دیدن اوج سیاهی، برای تو و روح سفیدت خیلی زود بود دلبرکم.
شبا از سرکار که میرسم کارم شده دیدن ویدیوها و زجه زدن با تک تک چیزایی که میبینم، تقریبا همه ی اطرافیانمم همین ان، همش به این فکر میکنم ما حتی نمیتونیم ویدیوها رو کامل نگاه کنیم و حالمون اینه، اونایی که این لحظاتو زندگی کردن دارن چیکار میکنن الان چجوری دارن میگذرونن
این چند روز حتی توی خواب هم سردردم قطع نشد، هرروز به زور خودمو میکشونم سرکار، حوصلهی هیچ کار وهیچ چیزی ندارم، احساس میکنم منم عزیزمو از دست دادم، صدای بابای سپهر،مامان مبین، مامان رونیکا، صدای همشون هرلحظ�� داره تو مغز پلی میشه، صورتاشون ازجلوی چشمم کنارنمیره، چیکار کردید باماها
میای توییتر هر ویدیویی باز میکنی هزاران بدن بی جوون کنار هم میبینی، میری اینستا هر ویدیویی باز میکنی همون بچهها رو میبینی که چقدر پر از شوق زندگی بودن، چقدر قشنگ بودن و فقط خدامیدونه چی کشیدن و چه بلایی سرشون اومد تا پر کشیدن
از اینایی که فقط وقتی کارت دارن یادت میوفتن متنفرممم، واقعا چجوری روشون میشه بعد مدت طولانی ارتباط میزان صفر، یهو پیام میدن یه کار یا خواسته اشونو ��یگن